20 اکتبر 2015

وارد خانه یشان که شدیم، چنان روحی از زندگی جاری بود که دل کندن را سخت تر میکرد... از عوامل شاد کننده، به خصوص وفتی به دور از خانه و خانواده ات هستی، این است که بروی سروقت دوستانت، بعد ببینی که چقدر ساده خوشبخت هستند و چقدر زندگی در آنها جاری است و چقدر هم خوب میتوانند حال خوبشان را در تو هم بدمند... که کنارشان میتوانی از پوسته ای که دور خودت ساخته ای خارج بشوی و خود واقعی ات باشی و شادترین آدم روزگار بشوی. که خنده های بلند سر بدهی و مطمئن باشی گوش فلک کر شده و حسابی به او دهن کجی کرده ای برای تمام روزهایی که حالت گرفته بوده، که سر لج بوده... 

 

 

 

 

 

ترس ها گاهی واقعی هستند و گاهی فقط برای این اند که بعد داشتن شان، با خودت فکر کنی، باشه من گول خوردم، و بی خودی میترسیدم، اما اگر آن ترس ها نبود، این اطمینان که تو حتمن کیف خواهی کرد، از میزان کیف کردن میکاست به گمانم!! اینطور بگوبم که اگر فرض کنیم وظیفه ی این اتفاق در جریان این باشد که باید کیف کنی، کیف کردن آنطور که باید نیست چراکه هرچیزی که وظیفه بشود، ستایش شدنی نیست اگر که برآورده بشود؛ هرچند که نبودنش نکوهش شدنی باشد!!

 

 

 

 

 

به سیریوس، بزرگترین دشمن تاریکی میدانی چیست؟ لبخند تو...





نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۴ساعت 6:11 توسط میم.| |

 

 

15 اکتبر 2015

به سیریوس، همین که صدایم کنی، زیباترین سمفونی عالم خلق شده است... 

 

 

این یعنی که نامم را دوست میدارم، نامم را با صدای تو اما دوست تر!!





نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۴ساعت 10:21 توسط میم.| |

 

 

13 اکتبر 2015

مساله داشتن حداقل ها و رسیدن به حداکثر ها برای اینکه بگوییم خوشبخت هستیم نیست... مساله این است که اساسن در تملک نیست. یعنی شاید لازم است که آدم، سطح حال همگانی اطرافیانش خوش باشد، تا اینکه تمام حال خوش را خودش داشته باشد و نداند که به آن ها چه میگذرد و چه بسا نتواند حال خوشش را بروز بدهد حتا... مساله این است که باید راه نفوذ این غم از خدا بی خبر رسوخ کننده را بست و حالا روزهاست که دارم فکر میکنم، اینکه مثلن همه در حد چه بدانم 3 شادی باشند، گزینه بهتری است از اینکه تعدادی 10 داشته باشیم و باقی همه 1... مسلمن لازم است وجود آدم هایی که بالای میانگین هستند که تکاپو ایجاد کنند، که مسیری باشند برای بالابردن میانگین، اما دنیا از دید من با داده هایی که زیادی از میانگین دورند، مسلمن در تعادل پیش نمیرود تا داده هایی که پراکندگی کمتری نسبت به میانگین دارند... حالا اصلن اینکه میانگین کجاست هم خیلی مساله است!! و اینها چرا به ذهنم رسیده؟ چون واضح ترین تفاوت آدم ها در اینجا این است که وقتی چشمشان به هم می افتد، یک لبخند خوب نصیب هم میکنند. میزان آشنا و غریبه بودن شان هم نهایتن کیفیت خنده را عوض کند و الا بی خنده محال است... بعد میبینی، محیط پر است از آدم های همه جایی اما همه مبتلا شده اند و این یعنی، کافیست که عده ی قابل توجهی را آلوده به لبخند کنی، آنوقت عبوس ترین ملت ها و آدم ها هم مبتلا شدنی هستند...

 

 

 

 

به سیریوس، تا تو بخندی، من زندگی را دو دستی خواهم چسبید؛ از بس که در من، جوانه میروید از لبخند تو...





نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ساعت 7:27 توسط میم.| |

 

 

12 اکتبر 2015

وقتی بیش از حد کنترل کار سر آدم ریخته باشد، آدم به دوسمت انتهایی بازه ی نظم و بی نظمی پرت میشود، اینکه جایی آن میان باشد، خیلی دائمی نیست و حکم حالت گذار را دارد. دارم تلاش میکنم که هنوز که سرم وحشتناک شلوغ نشده، جایگاه خودم را از حالت گذار به سر نظرم ببرم و تثبیت کنم! هرچند مطمئنم سر بی نظمی اینقدر کشش دارد که حتا اگر مطمئن شوی که در نظم هستی، یک آن که غافل بشی، پرت شده ای به بی نظمی و بدیش این است که خیلی سخت میتوانی از شرش خلاص بشوی!! نظم را البته بسط بدهید به نظم فکر و روابط و محیط اطراف و خلاصه هر چیزی که یک آدم را تشکیل میدهد... 

 

 

 

 

 

من چرا همش درس و امتحان دارم بعد "اینگ" یا دارد فیلم میبیند یا با کسی حرف میزند یا پیش دوستانش است یا دوستانش پیش او هستند؟؟ حسود هم نیستم!!

 

 

 

 

به سیریوس، در تمام من، آنچه که در سمت چپ قفسه ی سینه ام جا خوش کرده، بی گمان بیشترین میل به پریدن به سوی تو را دارد... خیال تو هم باعث میشود، مثل یک عقاب اراده ی پریدن کند... میترسم یکروز چشم باز کنم و ببینم که نیست و حفره ای بزرگ را برجاگذاشته و قید تمام من را زده و تنهایی آمده سروقت تو... فکر نمیکند یعنی که اگر دستی برای به آغوش کشیدنت نداشته باشد، چه بر سرش می آید؟





نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۴ساعت 6:49 توسط میم.| |

 

 

10 اکتبر 2015

دارد با پسر سه ساله اش که مانده است در چین صحبت میکند، چینی حرف میزنند اما پاپا پاپا گفتن پسرک قابل تشخیص است و ماما ماما گفتنش هم... و تشویق های "اینگ" ، همخانه ی محترم...

 

 

 

 

به سیریوس، میشود همیشه واقعی باشی؟ منظورم نه فقط این است که خیالی نباش، منظورم حتا این است که مجازی هم نباش... درست که تصاویر به صداها در ارتباطات دوردست اضافه شده و خیلی دست آویز است، اما حتا ذره ای هم تمام و کمال نیست همچنان... دوری خیلی واضح تر شده اتفاقن!!





نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 8:4 توسط میم.| |

 

 

9 اکتبر 2015

این پست را با عبارت وزین "چونکه آی مین بیکاز" آغاز مینمایم که بگویم هنوز ذهنم وقتی انگلیسی حرف میزنم، درگیر واژه های فارسی است و هنوز فارسی فکر میکنم و ترجمه میکنم و انگلیسی حرف میزنم و در نتیجه پیش می آید که وسط صحبت بگویم خب، چون، چی، جان، بعله و ازین دست کلمات مکالمه پر کن!! :/

 

 

 

باید بگویم که در زندگی، اگر در هیچ چیزی شانس نیاورده باشم، در پیدا کردن دوستان خوب خوش شانس ترین بودم و هستم... البته شاید پیدا کردن فعل تمام و کمالی نباشد چون با دقت خوبی، تعداد قابل توجهی از دوستانم را لزومن خودم پیدا نکردم، ینی بهتر بگویم خودم اولین قدم ها را برای دوستی با آنها برنداشتم. حتا درین روزها که هیچ تلاشی برای یافتن دوست جدید نمیکنم، و حتا با آدم های اطرافم هم سر دوستی ندارم، اما همچنان دارم دوستان خوب پیدا میکنم!! مثلن همین همخانه ی محترم چینی... کلی غصه داشتم اولش که دارد همخانه می آید و دیگر تنها نیستم و خانه را باید به اشتراک بگذارم، اما حالا خوشحالم که او اینجاست... از بس که حواسش جمع است و حریم شخصی تو را حفظ میکند و در عین محبت کردن به تو، احساس نمیکنی که میخواید به تو زیادی نزدیک شود... مثلن دیشب آمد به اتاقم و گفت که میخواهد بداند چیزی به خصوصی هست که لازم باشد در رفتارش با من رعایت کند تا من ناراحت نشوم؟! حتا به این هم اشاره کرد که میداند ایرانی ها مسلمانن، و به خصوص میخواهد که کاری نکند که من ازین لحاظ از دستش ناراحت بشوم!! بعد از مکالمه، نیم ساعت بعد دوباره آمد که، من برایت یک هدیه دارم مینا!! و یک کیف کوچکی که از چین با خودش آورده بود را داد به من... 

 

 

 

و من همچنان خوش شانسم، چراکه با دقت خوبی، تلاش نکردم که با بچه های کلاسمان دوست بشوم، چرایش را واقعن نمیدانم، اما دست کم یک دوست نازنین بین شان پیدا کردم. امریکایی است و خودش پا پیش گذاشت و شماره ی تماس از من گرفت، حالا با سخاوت تمام، یادداشت هایش را سر کلاس در اختیارم میگذارد چون میداند که سرعت من در شنیدن و ثبت کردن حرف های استاد، به پای او نمیرسد... از قضای روزگار هم مستر زبان شناسی دارد و این را برای این فهمیدم که به او گفتم در صورتی که ایرادات گرامری حرف های من را به من گوشزد کند، مختار است که هرچقدر خواست به آنها بخندد و در جواب گفت، مطمین باش من خیلی خوشحال میشم که به پیشرفت زبانت کمک کنم و در مقابلش توهم به من فارسی یاد بده!! و اینقدر خوب به آدم روحیه میدهد که مرا سر ذوق نوشتن آورد در روزی که هیچ خوب شروع نشد... 

 

 

 

و این ها مثال های این روزهای من از خوش شانسی در یافتن دوستان خوب است، که وقتی فکر میکنم به تمام دوستی هایم، که چه کوتاه و چه بلند و چه مستدام و چه در نوسان، همه یشان چقدر دوستی های خوبی بوده اند، ته دلم محکم میشود که زندگی چقدر خوبی دارد اگر حواسم را جمع کنم و فکر کنم که اصلن شانس لیاقت میخواهد و خوش حال باشم که لااقل لیاقت داشتن دوستان خوب را در زندگی داشته ام و چه بسا هنوز هم دارم... و یک لبخند بزرگ تحویل خودم بدهم :)

 

 

 

 

به سیریوس، توهم از خوش شانسی های من هستی یعنی؟ بعله دوست دارم اینطوری فکر کنم... 





نوشته شده در شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 1:25 توسط میم.| |

 

 

7 اکتبر 2015

پی رو صدای قطار که امید بخش شب هاست، با دقت خوبی حتمن هر شب صدای آژیر هم می آید. اینکه آمبولانس است یا چی اش را نمیدانم، اما در مقایسه با صدای دلنشین بوق قطار، صدای آژیر که می آید، قلبم یکباره خالی میشود... 

 

 

 

 

بعد از مدت ها با یک دوست قدیمی صحبت کردن، خیلی به آدم کیف میدهد... انگار که فکر کنی زندگی فراموشت نکرده، انگار که فکر کنی، روزهای زندگی، به خصوص روزهای خوبش هم، تمام نشده، هنوز دارد کش می آید، شاید سرعتش کم شده باشد یا مثلن مثل قبل نتواند خاطراتت را به زمان حالت وصل کند، اما به هر حال تمام نشده... 

 

 

 

 

به سیریوس، مثلن اینکه انعکاس نورها بر سطح آب را دوست میدارم، جز دیالوگ هایی است که فکر میکنم کیفیتش درین است که فقط به تو بگویمش، البته میدانم خیلی وقت ها هم دیالوگ های مخصوص تو، طی یک بی مبالاتی از دهانم جلوی دیگری ای هم پریده است... من هم دیالوگ مخصوص پیش تو دارم یعنی؟





نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 9:18 توسط میم.| |

 

 

4 اکتبر 2015

از صبح دارد باران میبارد، بسیار ثابت قدم، بسیار استوار... شاید دلم میخواست بروم بیرون، اما نمیدانم چرا نرفتم، اینکه بگویم درس داشتم مسلمن بهانه ای بیش نیست...

 

 

 

هنوز روال زندگی دستم نیست، دارم فکر میکنم دانشگاه که میرفتم، چطور زمان را بین درس و راه و با دوستان بودن و چه و چه میتوانستم تقسیم کنم؟ نه اینکه بگویم خیلی تقسیم موفقی داشتم، اما به هر حال که از پسش بر می آمدم!! بعله هنوز روال زندگی دستم نیست، هنوز شهر را مثل کف دست که سهل است، مثل کف یک بند انگشت هم بلد نیستم و هنوز در جواب خوش میگذرد، پاسخ ام حتمن این است که میگذرد، با درس و دانشگاه میگذرد. آنروز یکی از بچه های دانشگاه از من میپرسید که اینجا چند نفر ایرانی میشناسم درین شهر؟ پاسخ چه بود؟ در حد 4 یا 5 تا. و او اصرار اصرار که ولی خیلی ایرانی اینجا هست، خودش در جشن عید قربان گویا شاهد بوده که ایرانی اینجا زیاد است و برایش عجیب بود که من چرا نباید در پی پیدا کردن ایرانی های دیگر شهر باشم؟! برای من اما نکته ی عجیب این بود که با دقت خوبی "کلن" در پی پیدا کردن دوست جدید نیستم! شاید نهایتن اگر همه چیز به موقع بود، فقط دو هفته زودتر از زمانی که آمدم می آمدم اما به طرز جالبی این دیر آمدن میخواهد خودش را وارد تمام ناواردی های من بکند. 

 

 

شب ها اینجا صدای بوق قطار میشنوم و نمیدانم انگار که برایم پرامید است...

 

 

 

به سیریوس، یک ثانیه دیر کردن هم طبعات جبران ناپذیر یا دست کم فراموش ناشدنی ای دارد، خواستم بگویم که حسابی حواست را جمع کن!!





نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 4:57 توسط میم.| |

 

 

23 سپتامبر 2015

باران آمد و این یعنی که پاییز شده... 

و من حالا بهانه دارم که باز شروع کنم و ناامید نباشم اگر امتحانات اول آنطور که فکر میکردم نبود و راضی ترینم نکرد و حرف های دوستانم هم مبنی بر اینکه امتحانات اول مستر، آن هم با زبانی متفاوت از زبان مادری آن هم در حالی که با دقت خوبی مقادیری تغییر در رشته داری و تازه یک هفته هم دیر سر کلاس ها حاضر شدی، نتوانست آنطور که باید حالم را سر جا بیاورد، طوری که دیشب خواب میدیدم که یکی از استادان عزیزم یقه ام را گرفته که این چه وضعی است؟ امروز اما باران، خانه ی جدید، زندگی جدید مستقل، و صحبت چند دقیقه ای با یکی از نگهبانان درب ورودی که یک امریکایی کاملن سالخورده است که مهربانی از سر و کولش میریزد و هر روز صبح با بهترین لبخندش به آدم صبح به خیر میگوید، همه و همه باعث شد به زندگی امیدوارانه تر نگاه کنم... یادم رفته بود که موجودی هستم که امیدش را زود از دست میدهد!! یادم رفته بود که برای سرحال نگه داشتن زندگی ام، باید بیشتر از اینها تلاش کنم و الا سریع خم میشوم. حتا یادم رفته بود که آنطور که باید و شاید بی انگیزه خودکار نیستم و در بند کارهای تکراری قرار نمیگیرم... 

 

 

 

به سیریوس، اغراق است اگر فکر کنم تو بمب انگیزه های من خواهی بود؟ یعنی نخواهی بود سیریوس؟!!





نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر ۱۳۹۴ساعت 21:49 توسط میم.| |