9 اکتبر 2015

این پست را با عبارت وزین "چونکه آی مین بیکاز" آغاز مینمایم که بگویم هنوز ذهنم وقتی انگلیسی حرف میزنم، درگیر واژه های فارسی است و هنوز فارسی فکر میکنم و ترجمه میکنم و انگلیسی حرف میزنم و در نتیجه پیش می آید که وسط صحبت بگویم خب، چون، چی، جان، بعله و ازین دست کلمات مکالمه پر کن!! :/

 

 

 

باید بگویم که در زندگی، اگر در هیچ چیزی شانس نیاورده باشم، در پیدا کردن دوستان خوب خوش شانس ترین بودم و هستم... البته شاید پیدا کردن فعل تمام و کمالی نباشد چون با دقت خوبی، تعداد قابل توجهی از دوستانم را لزومن خودم پیدا نکردم، ینی بهتر بگویم خودم اولین قدم ها را برای دوستی با آنها برنداشتم. حتا درین روزها که هیچ تلاشی برای یافتن دوست جدید نمیکنم، و حتا با آدم های اطرافم هم سر دوستی ندارم، اما همچنان دارم دوستان خوب پیدا میکنم!! مثلن همین همخانه ی محترم چینی... کلی غصه داشتم اولش که دارد همخانه می آید و دیگر تنها نیستم و خانه را باید به اشتراک بگذارم، اما حالا خوشحالم که او اینجاست... از بس که حواسش جمع است و حریم شخصی تو را حفظ میکند و در عین محبت کردن به تو، احساس نمیکنی که میخواید به تو زیادی نزدیک شود... مثلن دیشب آمد به اتاقم و گفت که میخواهد بداند چیزی به خصوصی هست که لازم باشد در رفتارش با من رعایت کند تا من ناراحت نشوم؟! حتا به این هم اشاره کرد که میداند ایرانی ها مسلمانن، و به خصوص میخواهد که کاری نکند که من ازین لحاظ از دستش ناراحت بشوم!! بعد از مکالمه، نیم ساعت بعد دوباره آمد که، من برایت یک هدیه دارم مینا!! و یک کیف کوچکی که از چین با خودش آورده بود را داد به من... 

 

 

 

و من همچنان خوش شانسم، چراکه با دقت خوبی، تلاش نکردم که با بچه های کلاسمان دوست بشوم، چرایش را واقعن نمیدانم، اما دست کم یک دوست نازنین بین شان پیدا کردم. امریکایی است و خودش پا پیش گذاشت و شماره ی تماس از من گرفت، حالا با سخاوت تمام، یادداشت هایش را سر کلاس در اختیارم میگذارد چون میداند که سرعت من در شنیدن و ثبت کردن حرف های استاد، به پای او نمیرسد... از قضای روزگار هم مستر زبان شناسی دارد و این را برای این فهمیدم که به او گفتم در صورتی که ایرادات گرامری حرف های من را به من گوشزد کند، مختار است که هرچقدر خواست به آنها بخندد و در جواب گفت، مطمین باش من خیلی خوشحال میشم که به پیشرفت زبانت کمک کنم و در مقابلش توهم به من فارسی یاد بده!! و اینقدر خوب به آدم روحیه میدهد که مرا سر ذوق نوشتن آورد در روزی که هیچ خوب شروع نشد... 

 

 

 

و این ها مثال های این روزهای من از خوش شانسی در یافتن دوستان خوب است، که وقتی فکر میکنم به تمام دوستی هایم، که چه کوتاه و چه بلند و چه مستدام و چه در نوسان، همه یشان چقدر دوستی های خوبی بوده اند، ته دلم محکم میشود که زندگی چقدر خوبی دارد اگر حواسم را جمع کنم و فکر کنم که اصلن شانس لیاقت میخواهد و خوش حال باشم که لااقل لیاقت داشتن دوستان خوب را در زندگی داشته ام و چه بسا هنوز هم دارم... و یک لبخند بزرگ تحویل خودم بدهم :)

 

 

 

 

به سیریوس، توهم از خوش شانسی های من هستی یعنی؟ بعله دوست دارم اینطوری فکر کنم... 





نوشته شده در شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 1:25 توسط میم.| |