4 اکتبر 2015
از صبح دارد باران میبارد، بسیار ثابت قدم، بسیار استوار... شاید دلم میخواست بروم بیرون، اما نمیدانم چرا نرفتم، اینکه بگویم درس داشتم مسلمن بهانه ای بیش نیست...
هنوز روال زندگی دستم نیست، دارم فکر میکنم دانشگاه که میرفتم، چطور زمان را بین درس و راه و با دوستان بودن و چه و چه میتوانستم تقسیم کنم؟ نه اینکه بگویم خیلی تقسیم موفقی داشتم، اما به هر حال که از پسش بر می آمدم!! بعله هنوز روال زندگی دستم نیست، هنوز شهر را مثل کف دست که سهل است، مثل کف یک بند انگشت هم بلد نیستم و هنوز در جواب خوش میگذرد، پاسخ ام حتمن این است که میگذرد، با درس و دانشگاه میگذرد. آنروز یکی از بچه های دانشگاه از من میپرسید که اینجا چند نفر ایرانی میشناسم درین شهر؟ پاسخ چه بود؟ در حد 4 یا 5 تا. و او اصرار اصرار که ولی خیلی ایرانی اینجا هست، خودش در جشن عید قربان گویا شاهد بوده که ایرانی اینجا زیاد است و برایش عجیب بود که من چرا نباید در پی پیدا کردن ایرانی های دیگر شهر باشم؟! برای من اما نکته ی عجیب این بود که با دقت خوبی "کلن" در پی پیدا کردن دوست جدید نیستم! شاید نهایتن اگر همه چیز به موقع بود، فقط دو هفته زودتر از زمانی که آمدم می آمدم اما به طرز جالبی این دیر آمدن میخواهد خودش را وارد تمام ناواردی های من بکند.
شب ها اینجا صدای بوق قطار میشنوم و نمیدانم انگار که برایم پرامید است...
به سیریوس، یک ثانیه دیر کردن هم طبعات جبران ناپذیر یا دست کم فراموش ناشدنی ای دارد، خواستم بگویم که حسابی حواست را جمع کن!!




