Unus pro omnibus, omnes pro uno*

چند وقت پیش در یکی از اولین جلسات توجیهی آنلاین برای بازگشایی بود که خانم سخن گو برای نشان دادنِ نقشِ ماسک میگفت: من ماسک میزنم که تو حفظ بشی و توهم ماسک بزن که من حفظ بشم یا آنطور که شعارِ ملی سوییس میگوید:‌ یکی برای همه و همه برای یکی. 

کرونا اساسا بهای سنگینی هست برای اینکه یادمان بدهد نفع عمومی، منفعت فردی می آورد و نقض فردی، جامعه ای را از پا می اندازد اما به هرحال یادمان نباید برود که این کرونا بود که نشان داد دنیا با وجود تمام مرزها و من خوبم و تو بدی های فرهنگی و جغرافیایی، چطور میتواند از روی همه مان رد بشود. که یادمان بیاورد ما همه شوالیه های یک میز گردیم و برای بقا، برای آینده که از آن ما باشد، برای آزادی، برای خوشبختی، و برای هزار ریز و درشت دیگر، باید همه برای یکی  و یکی برای همه باشیم تا نتیجه بدهد. حالا تو ماسک را بگذار نماد همه ی قدم های ریز و درشتی که هرکسی باید بیشتر از آنکه برای خودش برمیدارد، برای جامعه ی اطرافش بردارد تا خودش هم یک جایی از این چرخه، نصیب ببرد از دست آوردِ نهایی. دنیا ولی هیچ وقت آرمانشهر نبوده، احتمالا هیچ وقت هم آرامانشهر نخواهد بود، من فقط مطمئنم اگر هر روز دو سه نفری بیشتر شوالیه بشوند، امید راهش را به آینده پیدا میکند از میانِ انبوهِ جلادهایش.

 

به سیریوس، هرکس به یک دلیلی از رویارویی با مرگ می ترسد، من؟ به دلیل دیگر ندیدن تو. هرکس به یک دلیلی میخواهد به حیات پس از مرگ باور داشته باشد، من؟ به دلیل دوباره دیدن تو! 

 


*همان یکی برای همه، همه برای یکی به لاتین!    





نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۹ساعت 17:16 توسط میم.| |

 

 

سمینار موفقیت بی هیچ توصیه ی مشخصی!

خیلی وقت است که میخواهم بیایم و ادای این پیج های موفقیت را برایتان دربیاورم و از تشابه ازدواج و شریک زندگی با پیوندهای شیمیایی برایتان بگویم. اینکه یک آدم هایی مثل پیوند یونی ازدواج میکنند. با اتکا به بار ِمثبت و منفی یا بهتر بگویم تفاوت بنیادی. این آدم ها تکامل را در درکنار هم قرار دادن و جاذبه ی تفاوت میبینند. بر خلاف آدم هایی که دنبال پیوند کووالانسی هستند. که داشته های مشابه شان را میخواهند یک کاسه کنند برای تکامل. این وسط عالم مادی چون الگو و قوانین شسته و رفته دارد (نسبتا!)، با خیال راحت میشود گفت کدام پیوند قوی تر است و پرونده را بست تا هرکس به فراخور آنچه دارد و آنچه میجوید، یونی و کوالانسی اش را تصمیم بگیرد و یا علی بگوید و عشق آغاز شود! عالم انسانی و اجتماعی اما، تقریبا هیچ وقت صفر و یکی نیست و در اکثر موارد جایی آن وسط است. که یعنی تکامل میشود نتیجه ای از تفاوت ها و مشابهت ها و جاذبه و یک کاسه شدن. الگو برداری هم حتا تضمین چیزی نیست و خیلی وقت ها، نه اینکه نیروی خارجی ای پیوندها را ویران کند که اصلا نیروهای داخلی زورشان بیشتر است. این میشود که روابط انسانی، انعطاف میخواهد، پذیرش میخواهد، خودت را جای آدم مقابلت گذاشتن میخواهد و آخرش هم اهرم قضاوت است که می افتد به جان تصمیم گیری ها و دریغ که قاعده و قانون خاصی هم لابد ندارد. اگر که پای احساس را نکشیم وسط که مثل ویراستاریِ سلیقه ای میشود ماجرا که برمیدارد همه ی سطوح تصمیم گیری و چگونه ها و چرایی ها را به خصوص قلع و قمع میکند و بی اینکه بفهمی چطور شد که اینطور شد، تصمیم ها را که گرفته هیچ، عملی هم میکند. آخرش هم جمله ی پدرم یادم می آید که هیچ وقت سعی نکن عاقل بشی مینا، دنیا به کام دیوانه ها میچرخد. 

 

به سیریوس، از همان روز کنار دریاچه باید میفهمیدم که علم شیمی و ماده، چقدر قرار است در تاریک و روشن افکارم رخنه کند. من از هرچه ابتدا بدم آمد، شد بهترین رفیقم، آدم یا مفهوم فرقی نمیکند...  





نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر ۱۳۹۹ساعت 17:21 توسط میم.| |