24 اکتبر 2015

اساسن وقتی میخواهید کاچی درست کنید، اینطوری است که همه چی آرام است، همه چی آرام است، همه چی آرام است اما یک هو باید کلی هول کنید چون یکم معطلی مساوی با سوختن آرد برنج عزیز است!! بعد من این را نگفتم که بگویم زندگی هم میتواند اینطوری باشد... یا مثلن اینکه بگویم عطر آرد برنج را دوست تر میدارم... یا بگویم امشب شام کاچی درست کردم، این را گفتم که بگویم تا ابد روزگار هروقت عطر آرد برنج به مشامم برسد، بی شک یاد مامان خواهم افتاد... یاد اینکه چطور با تسلط تمام کاچی درست میکند و چطور آدم را سر ذوق می آورد با کاچی درست کردنش، و با کاچی خوردنش... این را گفتم که بگویم، خانه را وقتی عطر آرد برنج برمیداشت، میفهمیدم که مامان سرذوق ترین است و کیفش آن قدر که باید کوک است... 

 

 

 

و این از جمله کشفیات اینجایی است، فاصله خیلی وقت ها آدم را به درک درست تری میرساند، وقتی در آن خانه بودم، وقتی درست کنارشان بودم، نمی فهمیدم چه چیزهایی در روزگارم یادآور آنهاست... حالا اینجا اما میفهمم که دیدن توربین بادی مثلن میتواند مرا یاد میثم بیاندازد، یا دیدن هرگونه میوه ی خوش آب و رنگ، یا هرانسان سخت کوشی مرا یاد پدر بیاندازد... یا دیدن سبزی های تازه مرا یاد مامان بیاندازد یا دیدن خورشت خوش آب و رنگ مرا یاد عزیز بیاندازد... با مریم اما روزگار مشترک زیادی سر نکردم، اما حتا او هم درین فاصله، چیزهایی دارد که مرا یادش بیاندازد... فاصله درک عجیبی از آدم های همیشه اطراف به آدم میدهد، یک درک خیلی عمیق که مساوی با لمس میزان عزیز بودن آنها در وجودت هم هست... خوشحالم که آدم هایی را دارم که برایم در طول روز به بهانه های مختلف، تداعی میشوند...

 

 

 

 

به سیریوس، هروقت عطر آرد برنج خانه را پر کرد، بدان من هم سرخوش ترینم، بیا که یک آغوش دبش میهمانت کنم... 





نوشته شده در یکشنبه سوم آبان ۱۳۹۴ساعت 5:17 توسط میم.| |

 

 

23 اکتبر 2015

پدر با یک کادر نه چندان تنظیم، از پشت میز ناهارخوری حال عکس میگیرد و برایم میفرستند... یک لحظه فکر میکنم اگر حاضر شوم و راه بیوفتم همین یک ساعت دیگر باید خانه باشم... در عوضش اما مینشینم در اتاقم و لالایی های جهان، به خصوص آن لالایی یهودی را گوش میدهم و دلم پر میشکد برای اینکه بخزم و بغل مامان بخوابم... که او مدام غر بزند که چقدر وول میخوری مینا و من اما اصلن از همین غر زدنش وقتی گیج خواب است هم کیف کنم... شب آخر طاقتش نشد که بروم و بغلش بخوابم، حتا طاقتش نشد بیاید فرودگاه... عزیز میگفت من میرم فرودگاه تا هرچقدر که میشه بیشتر ببینمش و اصلن یک ثانیه هم یک ثانیه است... مامان اما میگفت که فرودگاه فقط خستگی داره و هیچی از توش درنمیاد، اما همین که بغض میکرد معلوم بود چرا نمیخواهد بیاید فرودگاه... همان هفته ی اولی که آمدم، از تهه قلبم آرزو کردم که موجودی بشوم که با خوشحال ترین حالت ممکنش برمیگردد ایران... موجودی که قوی شده و دست کم ذره ای میتونه دنیا رو بهتر کنه و اون روز مطمئنم که فرودگاه برای مامان خسته کننده نیست و مطمئنم که برام عدد سن و سال و هرچیز دیگه ای هیچ اهمیتی نداره، حتمن اولین شب و تو بغل مامان میخوابم و هی وول میزنم... اصلن اگه غر بزنه که چه بهتر!!

 

 

 

 

به سیریوس، فرزند خلفشان نیستم اگر بگویی سیب را گاز بزن و من گاز نزنم... دنیا برای برعکس شدن به قاعده چرخیده است!!





نوشته شده در شنبه دوم آبان ۱۳۹۴ساعت 8:27 توسط میم.| |