13 اکتبر 2015

مساله داشتن حداقل ها و رسیدن به حداکثر ها برای اینکه بگوییم خوشبخت هستیم نیست... مساله این است که اساسن در تملک نیست. یعنی شاید لازم است که آدم، سطح حال همگانی اطرافیانش خوش باشد، تا اینکه تمام حال خوش را خودش داشته باشد و نداند که به آن ها چه میگذرد و چه بسا نتواند حال خوشش را بروز بدهد حتا... مساله این است که باید راه نفوذ این غم از خدا بی خبر رسوخ کننده را بست و حالا روزهاست که دارم فکر میکنم، اینکه مثلن همه در حد چه بدانم 3 شادی باشند، گزینه بهتری است از اینکه تعدادی 10 داشته باشیم و باقی همه 1... مسلمن لازم است وجود آدم هایی که بالای میانگین هستند که تکاپو ایجاد کنند، که مسیری باشند برای بالابردن میانگین، اما دنیا از دید من با داده هایی که زیادی از میانگین دورند، مسلمن در تعادل پیش نمیرود تا داده هایی که پراکندگی کمتری نسبت به میانگین دارند... حالا اصلن اینکه میانگین کجاست هم خیلی مساله است!! و اینها چرا به ذهنم رسیده؟ چون واضح ترین تفاوت آدم ها در اینجا این است که وقتی چشمشان به هم می افتد، یک لبخند خوب نصیب هم میکنند. میزان آشنا و غریبه بودن شان هم نهایتن کیفیت خنده را عوض کند و الا بی خنده محال است... بعد میبینی، محیط پر است از آدم های همه جایی اما همه مبتلا شده اند و این یعنی، کافیست که عده ی قابل توجهی را آلوده به لبخند کنی، آنوقت عبوس ترین ملت ها و آدم ها هم مبتلا شدنی هستند...

 

 

 

 

به سیریوس، تا تو بخندی، من زندگی را دو دستی خواهم چسبید؛ از بس که در من، جوانه میروید از لبخند تو...





نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ساعت 7:27 توسط میم.| |