12 اکتبر 2015

وقتی بیش از حد کنترل کار سر آدم ریخته باشد، آدم به دوسمت انتهایی بازه ی نظم و بی نظمی پرت میشود، اینکه جایی آن میان باشد، خیلی دائمی نیست و حکم حالت گذار را دارد. دارم تلاش میکنم که هنوز که سرم وحشتناک شلوغ نشده، جایگاه خودم را از حالت گذار به سر نظرم ببرم و تثبیت کنم! هرچند مطمئنم سر بی نظمی اینقدر کشش دارد که حتا اگر مطمئن شوی که در نظم هستی، یک آن که غافل بشی، پرت شده ای به بی نظمی و بدیش این است که خیلی سخت میتوانی از شرش خلاص بشوی!! نظم را البته بسط بدهید به نظم فکر و روابط و محیط اطراف و خلاصه هر چیزی که یک آدم را تشکیل میدهد... 

 

 

 

 

 

من چرا همش درس و امتحان دارم بعد "اینگ" یا دارد فیلم میبیند یا با کسی حرف میزند یا پیش دوستانش است یا دوستانش پیش او هستند؟؟ حسود هم نیستم!!

 

 

 

 

به سیریوس، در تمام من، آنچه که در سمت چپ قفسه ی سینه ام جا خوش کرده، بی گمان بیشترین میل به پریدن به سوی تو را دارد... خیال تو هم باعث میشود، مثل یک عقاب اراده ی پریدن کند... میترسم یکروز چشم باز کنم و ببینم که نیست و حفره ای بزرگ را برجاگذاشته و قید تمام من را زده و تنهایی آمده سروقت تو... فکر نمیکند یعنی که اگر دستی برای به آغوش کشیدنت نداشته باشد، چه بر سرش می آید؟





نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۴ساعت 6:49 توسط میم.| |