متصدی خاطره ساز من...

میثم گیر می دهد که حالا که نزدیک چیستا هستیم برویم یک سر من کاری دارم، میرویم و میگوید کتابی نیست که بخواهی؟ میگویم چرا یکی هست، اما وقتی اسمش را به خانوم مسئول میگوییم اصلن به گوشش هم نخورده، خلاصه که میرویم سروقت رمان ها و میگوید یکی بردار، میگویم پول همراهم نیست، نمیخواهم فعلن، میگوید بکی بردار کادوی تولدت را میخواهم دوبرابر کنم... بعد میگویم پس حالا که اینطور است خودت یکی بردار، میرود میان قفسه ها و میگوید اینکه ادبیات فرانسه است ولش کنیم، آهان ادبیات امریکا، بعد سرسری نگاهی میکند و یکهو میگوید بیا یکی یافتم که یک تیر و دونشان شود، خاطرات فرهنگی به ربط هم دارم برایت میسازم؛  "سه گانه ی نیویورک" پل استر را برمیدارد و میگوید که حالا برویم و یک لبخند به پهنای صورتش میزند و من که حالم خوش نبود، حالا حالم خوش میشود... امروز بعد از دو روز میگویم چرا تویش را نمی نویسی؟ میگوید از آن روز دارم فکر میکنم که چی بنویسم که خیلی تاثیر گذار باشد و مثلن اشکت را هم دربیاورد!! هنوز به نتیجه نرسیده ام، تو بخوانش تا من فکرهایم را بکنم...

 

 

 

 

 

چند روز پیشترش هم گیر داد که بیا برو بلیت کنسرت شهرام ناظری را بگیر... گفتم که نمیخواهم همین چند وقت پیش ها همایون را رفتم و زیادی ام می شود، گیرداد که نه بیا به حساب من است، کادوی تولدت است دیوانه، بعدم هم اضافه میکند باید بار خاطرات فرهنگی ات را زیاد کنم، نمیشود که همش خاطرات اذیت و سیخونک داشته باشی!! و این ماجرای خاطره سازی را چند روزی میشود که شروع کرده، صبح می آید مثل چی آدم را بیدار میکند بعدش میگوید که خواستم خاطره ی وحشی طور داشته باشی از من، بعد وسط ظهر یکهو تعریف میکند، میگوید خواستم خاطره ی شیرین تعریف هم داشته باشی... و هربار به هر دلیلی یک کاری میکند که خاطره سازی کند!!

 

 

 

 

 

به سیریوس، از تو هم یک خاطره ی گنده ی ابدی خواهم داشت، اینکه این روزها نبودی!!





نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 19:32 توسط میم.| |