واقعیت

چطور میشود زندگی کرد در این همه بی خبری؟! مثل بستی، یک هو دیدی وا دادیم درین فصل های گرم... به سکوت ها، میشود دل خوش بود اگر امیدی باشد به صدایی، به گفت و گویی، ما از گفت و گوها فرار کرده ایم به سکوت، نه سکوت هایمان جانی ندارد، دلیلی دارد... 




من ولی میدانم روزی، نفسش جا می آید این سکوت، زنده میشود، میروید و میرویاند...






به سیریوس، چنگ انداخته ای به خیال های من؟! نمیبینی آنقدر دیوانه ام که سر خیال هم غمار میکنم؟! با عالم و آدم بودنت را شرط میبندم؟! تا کی تمام واقعیتی که میخواهم، خیال است؟





نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۲ساعت 23:26 توسط میم.| |

 

 

قطعیت :|

من دیگر منتظر نیستم، دارم نقشه میکشم! 




این خوب است یا بد؟؟





نمیدانم!





به سیریوس، تو آفریده شدی که آرزوی زندگی من باشی، یا من آفریده شدم که تو را آرزو کنم؟!





نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۲ساعت 17:43 توسط میم.| |

 

 

نا تمام...

من جز آن آدم هایی هستم که به مقدمات اهمیت می دهند! یعنی مثلن بارها شده که بیخیال درست کردن یک غذایی شده ام، چون چیزی در مقدماتش بوده که قادر به فراهم کردنش نبودم و حتا اگر قید شود که این افزودنی اختیاری است و جز اصلی غذا هم محسوب نمیشود، باز قید کل غذا را میزنم... چون میدانم اگر که درستش کنم، همش و در تمام مدتی که دارد طبخ میشود و تمام مدتی که دارد خورده میشود و حضم میشود و چه و چه در فکر همان جز کوچکی هستم که کم بود! به نظر آدمی مثل من، حتا یکبار امتحان، اگر آدم شوق و ذوق کافی را برایش دارد، می ارزد که تمام و کمال احتیاجات آن تجربه را داشته باشی... بر خلاف نظر بابا و مامان که میگویند یکبار از آنجایی که هیچ اطمینانی پشتش نیست که دوبار و سه بار و بیشتر بشود، ارزشش را ندارد که آدم وقت و هزینه بذارد که ملزومات تجربه را داشته باشد! از دید آنها آدم میتواند با یک سری نداشته ها هم تجربه را کسب کند، و اگر دید باز قصد ادامه دادنش را دارد، آنوقت برود سراغ تدارکات! حتا اگر داشته های آدم، کمتر از حداقل های لازم باشد! من اما بیشتر اوقات سر نداشتن این طور مقدمات، قید تجربه ها را زده ام و حس میکنم، اینطوری، احتمالش زیاد است که تجربه آنطور که باید دلنشین نباشد و باعث شود که آدم به کل دیگر سروقتش نرود! حتا با وجود اینکه راستش فکر میکنم، عقیده ی آنها خیلی معقول و عملی تر از عقیده ی من است!




اما مثلن عقیده ام وقتی بیشتر برایم شاخ و شانه میکشد که سوراخ های بی چاره اش صداهای ناجور در می آورد و در عوض این گفته که در اولین فرصت این را عوض میکنم، بابا و مامان به من میگویند که حالا هنوز آنقدری پیش نرفته ای که بخواهی یکی بهترش را داشته باشی! 





البته شاید مشکل اساسی تر، این روحیه ی عجیب من در تمام نکردن تجربه ها و به آخر و یا حتا به جای خوبی نرساندشان باشد! :|





به سیریوس، من از بچگی همین طور بودم، چیزی در زندگیم شروع نشد که تمام بشود، نه تجربه ای، نه دوستی ای، نه احساسی، نه حتا دفتر ِ مشقی! اما اینها هیچکدام تضمین نمیکند که تو هم تمام نشوی، و این همان ترس همیشگی است...





نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۲ساعت 22:2 توسط میم.| |

 

 

آشپزی

مهم این است که شکیبا باشی و تغییر دهی تا به آنگه که میخواهی برسی... و اولین چراغ مثبت، وقتی است که خودت از دیدن ظرف غذا لذت ببری و احساس کنی که مزه اش خوب است، حتا وقتی آن را نچشیده ای... حالا اینکه مزه ی تخم مرغش توی ذوق نمیزند و اینکه همیشه میخواستی چیز دیگری را جایگزین نون پیتزا کنی، و حالا شده است آنچه باید میشده است، مثل یک جور برنده شدن می ماند! 




چه اهمیتی دارد اگر به خاطر دست یابی به این اثر، دو شب پشت هم غذای تکراری بخورید؟! حتا اگر خیلی شب های بیشتری هم میشد، من کوتاه نمی آمدم...!





به سیریوس، وقتی آشپزی میکنم، حالم جدن خوب میشود، چه حتا اگر کاملن سرسری باشد... کاش بودی و میچشیدی تا با هربار چشیدنت، بردم را دوتایی جشن میگرفتیم!





نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۲ساعت 20:20 توسط میم.| |

 

 

تو میدانی که ابر رهگذر، باران ندارد...



واقعن میدانی حالا؟!!





نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۲ساعت 13:12 توسط میم.| |

 

 

بنده هایت

یک نفر از استرالیا، میرود عراق و دو بچه را با خودش میبرد تا مثل یک فرشته به آنها محبت کند... اینجا






چطور بنده هایی داری که اینقدر و اینقدر انسانند و آنوقت من هم بنده ی توام؟! به چه چیز همچون منی امید داری؟!








نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر ۱۳۹۲ساعت 18:40 توسط میم.| |

 

 

حساس

اینطوری است که میفهمی یک امتیاز چقدر و چقدر مهم است، حتا اگر یکی باشد، حتا اگر به نظر برسد وقت هنوز هم برای جبران هست...




و اینطوری حتا میفهمی که همیشه برد نیست که به آدم کیف می دهد... مهم کم اشتباه بودن است، مهم تمرکز برای رسیدن است، و مهم عدم پذیرش شکست در میانه ی راه است...






به سیریوس، لبخندت! بهترین لبخند دنیاست، حتا اگر زیباترین نباشد...





نوشته شده در دوشنبه دهم تیر ۱۳۹۲ساعت 0:43 توسط میم.| |

 

 

داستان سرایی

دنیا گاهی هم این مدلی میشود که چیزی را اگر من نخواهمش، بی هیچ تلاشی به تعویق می اندازد... اینطور دنیایی را باید بغلش کرد!





به سیریوس، هنوز هم قصه های جدیدی داری، کسی اگر بود که قصه ی مرا می نوشت، شهرزاد قصه گو شکوهش به آخر رسیده بود! 

دریغ اما که من نوشتنی نیستم...





نوشته شده در یکشنبه دوم تیر ۱۳۹۲ساعت 20:44 توسط میم.| |