فراخوانده شوی پای تلفن؛ گوشی را دست بگیری و پشت خط کی باشد؟! مربی مهد کودکت... از آن سر دنیا زنگ زده باشد تا حالت را بپرسد، بگوید مینا کوچولویش بزرگ شده است... ما او را با یک تضاد صدا میکردیم، "خاله زراعی" ، زراعی فامیلیش بود! اینکه این ترکیب از کجا آمده؟ شاید از آنجا که والدینمان در فضای مدرسه او را خانم زراعی صدا میکردند و ما میخواستیم لطافت کودکی را قاطی صدا کردن هایمان کنیم... هر وقت آمد ایران، به دیدن ما آمد، حالا هم که نمیتواند بیاید، زنگ زده... حقش نیست بخواهی او را که هنوز هم خوب یادم است چقدر آغوش نرم و لطیفی داشت را محکم در آغوش بگیرم، حتا از این راه دور؟! یادم نمیرود که یکی از عروس ترین عروس های دنیا برای من دختر همین خاله زراعی بود که وقتی از در آمد تو و دیدمش دلم چقدر پر از شادی های کودکانه شد که انگار شاهزاده خانمی را ببیند... تمام غصه های این روزهای اعصاب خوردکن از دلم در آمد، خدایا تو کاری کردی که خواب مامان را ببیند و به سرش بیفتد که به ما زنگ بزند میدانم...
به سیریوس، هربار که صدایم کنی، انگار که تمام لحظات خوبی که کسی صدایم کرده باشد، مثل این بار، در من چرخ میزند و مرا چونان سبک میکند که بی غریضه ی پرواز هم میتواند پر بکشم...، تو اما هیچوقت صدایم نکرده ای، پرواز دارد در من میمیرد...
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۲ساعت
20:28 توسط میم.| |

زندگیم تبدیل شده به مجموعه برنامه های قبل از تافل، یک مجموعه ی تقریبن خالی!، و روزهای بعد از تافل... بعد زندگیم تبدیل میشود به چی؟! به روزهای قبل از کنکور، روزهای بعد از آن... بعدش چی؟! بعدش را فقط خدا میداند...
از میان این همه آدم، شده به کام یکی شان بگردی؟! سرت کجا گرم است زندگی؟!!
به سیریوس، چنانم دل تورا تنگ است که گر روزی تو را یابم، برای لحظه
ای هم از کنارت دور نتوانم...
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۲ساعت
18:1 توسط میم.| |

به سیریوس، خیالت، مثل بچه ی شیطانی از سر و کول من بالا میرود و با
من کشتی میگیرد، فکر نکن از جوانمردیم همیشه به او میبازم هستیم را، فلفلی است که
نباید ریزش ببینی!!
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر ۱۳۹۲ساعت
19:29 توسط میم.| |

اینکه بعد از روزها و روزها، پس از کلی حرف زدن، بابا اول صبح میگوید که بی خیال این تست زدن ها بشوم و اصلن نروم و آزمون را ندهم، اینکه حتا بعد ازینکه مامان میگوید حالا که دیگه ثبت نام کرده، بازهم میگوید خب ثبت نام کرده باشه، کسی که یقه شو نمیگیره چرا ندادی... اینکه من میگم اگه آزمون رو ندم، خوشحال ترین شمایین، با سر یه تایید بزرگ میکنه...، یعنی که آرامش هنوز به افکارمان بازنگشته است و من با تمام وجود در تلاشم برای جهت گرفتن اما نیمی از وجودم، مامان و بابا، راه بازگشت در پیش دارند...! یکی تقبل کند و به من انگیزه بدهد تا روز امتحان :|
بابا حتا میگوید: سعی کن عاقل نشوی مینا، خنگ ها دنیای بهتری دارند!!
به سیریوس، کسی که لیلی و مجنون ما را نوشته، کمی در انتخاب نقش ها کوتاهی کرده است، من باید لیلا می بودم!
نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر ۱۳۹۲ساعت
10:22 توسط میم.| |

پیرمردی نشسته است روی صندلی یکی از این وسایل ورزشی ِ پارک پشت خانه و در حالی که دوچرخه اش در کنارش آرام گرفته، فلوت می نوازد. به یاد کی و با چه فکری اش را نمیدانم...
به سیریوس، چشم های حاصلخیزی داری، بی نیاز از فصل های سال، رویشش ناگریز است...
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۲ساعت
10:40 توسط میم.| |

از دو حالت خارج نیست، یا مردم تهران و کرج در طی این چند روز گذشته اشتیاقشان برای نشستن بر مرکب هیوندا زیاد شده یا من تبدیل به جاذب هیوندا شده ام!
یادم است بچه که بودم، یکبار خونه ی عزیز بودیم، وقتی هنوز آن سرویس خواب قدیمیه اش را داشت، چقدر خوب در خاطر دارم آن را و چقدر که دوستش داشتم، نشسته بودیم روی تخت، من آن موقع شاید کمتر از 5 سال داشتم، بحث عروسی بود، عروسی یکی از نوه های پسر دایی آقاجون که شهردار کرج بود و فرد متمولی محسوب میشد! سرویس عروس خانمِ مورد بحث برلیان بود و عزیز و مامان و خاله که عروس را دیده بودند داشتند برای آن یکی خاله که عروس را ندیده بود شرح میدادند که چقدر سرویسش قشنگ بود و چقدر به او می آمد... من در چه حالی بودم؟ مدام برلیان برلیان میگفتم و در تقلا بودم که این واژه چقدر سخت است و هیچ هم در دهانم خوب نمیچرخید! این میان عزیز یکی در میانِ صحبت هایش که گردنبندش اینطور به او می آمد و انگشترش چقدر شیک بود یکبار هم میگفت: "آخ ای شاالله سرویس مینام، وااای که چی بشه" و من در دل مدام میگفتم این چه آرزویی است که عزیز میکند! با این اسم نچرخش باید خیلی چیز مزخرفی باشد! آن روزها عزیز یک تسبیح داشت که دانه هایش درشت بود و به زرشکی میزد، من هربار که با خودم برلیان برلیان میگفتم و به سخت بودن تکرارش فکر میکردم انگشتری را تصور میردم که یکی از آن دانه های درشت و زرشکی رویش باشد، و اینطوری قانع میشدم که بعله این برلیان واقعن مزخرف است! دنیای کودکی بود و سختی یک واژه داشت تمام زیبایی های بصری و ارزش های مادی جواهری را زیر سوال میبرد...
به سیریوس، اگر هر روز و هر روز خیال تو را تکرار کنم، شاید یک روز بالاخره دنیا فریب خورد و تو را واقعی پنداشت...
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۲ساعت
21:15 توسط میم.| |

دیروز، در کارگاه عمومی قطعه هایمان را بردیم تا آقای، چون فامیلیش را نمیدانم آقای پ خطابش میکنم چون مرا کمی یاد پدر ژپتو هم می انداخت!، تا آقای پ شماره بزند. اینکه شماره را واقعن روی قطعه هایمان میزد، روح آدم را به نوعی جریحه دار میکرد. احساس میکردم دارد آن شماره های لعنتی را روی کتف سمت چپم حک میکند! :|
اما اینکه شروع کردم از آقای پ بگویم، نه به این خاطر است که شماره میزد، از جلسه ی اول ذهنم درگیرش شده بود. آقای پ حتمن با دستگاه تراش زیاد کار کرده است. وقتی کنار دستگاه تراش می ایستد، بدنش کاملن مساعد موقعیتش است، قامتی خمیده و سری رو به جلو که واقعن این را به ذهن آدم بازتاب میکند که او قالب دستگاه شده است. پیر مرد مهربانی به نظر میرسد که البته فرقی در اصل موضوع نمیکند؛ اینکه مدام داشت یادم می آورد که ما آدم ها چقدر احتمال دارد قالب کارمان بشویم و در آن شکل بگیریم، ترسناک و بی سابقه بود برایم...
امروز اولین باد سرد پاییزی را حس کردیم، تا باد وزید و سردم شد، تمام حواسم رفت پیش کلاف هایی که توی ویترین آن مغازه نشان کرده بودم و به سبب شتابی که داشتیم، فرصت خریدش دریغ شد...
به سیریوس، زمستان باشد، بنشینیم یک گوشه ای، حرم آتش باشد هم که چه بهتر، بعد تو برایم شعر ها را بخوانی، ببینم شعر ها با صدای تو چقدر شعرتر می شوند! نه حرم آتش هم نباشد، همین دستان تو گرم ترین است...
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۲ساعت
0:12 توسط میم.| |

- این روزها برای نون دارد اتفاق های خوبی می افتد و باید اعتراف کنم که نون جز آن آدم هایی است در زندگیم که این اتفاق های خوب و این شادی هایی که همراه با اضطراب دارد، مرا شاد و آرام میکند... نون جز آن دوست هایی است که آدم میخواهد آن ها را تا آخر عمرش داشته باشد که یک روز، در اوج پیری، بنشینند یک گوشه ی دنجی و چای بنوشند و از خاطرات مشترک جوانی بگویند... و از خیره سری های بچه هایشان درد دل کنند و یاد هم بیاورند که خودشان هم سن اینها که بودند، همین طور کله شق بودند!
- در چشم هایش شاخه ای دارد، روی آن شاخه لانه ای است و در آن لانه پرستویی آرام گرفته است. من در چشم هایم چه دارم؟ گنجشک دست آموزی که پرواز را یادش نداده اند. پرستوی او که پرواز میکند، گنجشکک من به وهم پرواز بر میخیزد، دریغ اما که چه زود سقوط میکند...
به سیریوس، کاش واژه ای بودم که زیاد مینوشتیش...
نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۲ساعت
1:29 توسط میم.| |

به سیریوس، دزد خوبی شده ای! دلم را دزدیدی، حرفی نزدم، نگاهت را دیگر چرا میدزدی؟!
نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۲ساعت
0:16 توسط میم.| |

نفس میانه ی خوبی با من ندارد، به دم که میرسم، سنگین میشود و سلول های منتظر در شش هایم را به جان هم می اندازد برای جرعه ای عایدی، به بازدم که میرسم اما، چونان اسب هایی رمیده، به آنی ترکم میکند و میرود که خیالم میشود اینبار اگر به دم برسم، آمدی در کار نیست...*
به سیریوس، لااقل خوبیش درین است که همین تکاپوی سلول هایم برای حبس اکسیژن، نشان ازین دارد که حتا اگر من مرده باشم، تو در من زنده ای و نفس میکشی...
* این بند برای امروز روزم نیست... پیش تر ها نوشته بودمش، اما لااقل حالی است که میدانم کم در زندگیم تجربه نکردمش...
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر ۱۳۹۲ساعت
23:51 توسط میم.| |

حالا که دارم جی مت میخوانم و گوش شیطان کر خوب هم از مباحث خوشم آمده و دارم از خواندن لذت میبرم، چشم و گوشم حسابی باز شده و درک اینکه چطور داریم دستی دستی غلط ها را مصطلح میکنیم، غصه دارم کرده است. هرچند به واقع خیلی جاها فکر میکنم که خوبی زبان اصلن همین انعطافش است که اجازه میدهد جایگاه واژه ها را پایین و بالا کنی و ترکیبات جدید خلق کنی اما گاهی هم باید قبول کرد که خلق کردن به چه قیمتی؟
حالا غلط گیر خوبی دارم میشوم اما به این معنی نیست که میتوانم بی غلط هم بنویسم! باید قبول کرد که صحیح نویسی یک گام به شدت بزرگ پس از غلط گیری است و هنوز چقدر فاصله هست تا رسیدن! اما شاید باور نکنید، میتوانم غلط های املایی به جا بگیرم، از همان ها که اگر غلط بنویسی به کل معنی را عوض میکند!! باور کردنی است این؟ من همان مینام؟!!
جالب اینجاست که تا حالا دقت نکرده بودم که غلط گیری یک مرحله قبل از رفتار صحیح است! حالا میفهمم آدم ها چرا خیلی خوب و به جا اشتباهات دیگران را میبینند و حتا درستش را هم میتوانند بیان کنند، اما بسیار پیش می آید که خودشان هم در شرایط* مشابه همان اشتباه ها را می کنند!
-گاهی اینکه فرصتش هست که به آدمی سلام کنی، غنیمتی است که به هزار سال مکالمه هم می ارزد، گاهی...
-دانشجوی ترم نه بودن یک فضای کاملن عجیبی است... اینکه سر کلاس هایی باشی که همه ی جمعیتش را هم سال های خودت پر نکرده اند و اینکه هم سال های خودت را کم میبینی و آنهایی که مانده اید مثل آدم هایی که توی جزیره ی آدم خوارها باشید، هوای هم را دارید و سر کلاس ها تا بشود سعی میکنید دور و بر هم باشید، اینها همگی یک فضای عجیبی است. انگار کن که با جمع باقی مانده احساس خانواده بودن پیدا کنید... جالب اینجاست که با داشتن تمام این احساسات ناگفته، که میتوانی نشانه هایش را در دیگرانی هم که شرایط تورا دارند ببینی، میروی برای کلاسی و در زمانی که منتظری تا کلاس شروع شود، یک دانشجوی سال پایینی ات، برگردد و به تو و دوستت بگوید که شما ورودی 90 اید؟ چقد زود کارگاه گرفتید!!
-از آن طولانی های نوشین پسند شد؟!
به سیریوس، اینکه خیالت همه چیزم باشد، حکایت مرواریدی است که از اقیانوسی با تمام عظمتش، نصیب ماهی گیر بخت برگشته ای شده است...
بعدن نوشت: بخواهم با شما صادق باشم باید بگویم که شرایط از شرط می آید و کاربرد آن به جای اوضاع صحیح نمی باشد، هرچند که اینقدر رایج و همه گیر است که آدم هرگز به او مشکوک نمیشود!
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر ۱۳۹۲ساعت
19:14 توسط میم.| |

به سیریوس، شراره میخندی تو،
و الا چرا باید آتش بر جانم بیفکند؟!
نوشته شده در سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ساعت
19:57 توسط میم.| |

دلم میخواهد زندگی به عقب برگردد، به روزهایی که از کسی دلگیر نبودم، به روزهایی که درگیری فکری خاصی نبود، به روزهایی که حتا برای سیریوس نمی نوشتم، بعد، دوباره اگر تصمیم گرفتم ادامه دهم، سعی کنم از کسی دلگیر نشوم و اگر هم شدم، فراموشش کنم به آنی! بدانم که آنچه که فکر آدم را درگیر میکند، عمری دارد و نباید به خاطرش خودم را اینقدر خسته کنم که امروزِ روز، دنیا را جای دلگیری بدانم... برای سیریوس هم... شاید ننویسم، که اینقدر چشم به راهش نباشم، اینقدر دلتنگش نباشم...
به سیریوس، باور مکن، بی تو دلیلی برای نفس کشیدن نیست، دلیلی اگر بتراشم هم، نفسی نیست... نفس ریاکار نیست سیریوس، بی خود و بی جهت نمی آید...
نوشته شده در دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ساعت
19:5 توسط میم.| |
