حالا در همین لحظه از دلایل کافی ای برای اینکه بروم و بمیرم برخوردارم، امتحانی که فقط برای من مهم بود، مهم بود واقعن؟!!، و برای چند نفر از دوستانم را بد دادم، کفشی که دوستش داشتم، سایز مرا ندارد، مادرم سرش شلوغ است و نمی آید که برویم کاموا بخریم و این زمستان هم میگذرد و من بی نصیب می مانم، از همه مهم ترش اینکه ایده ای که مدت زیادی در سر داشتم و رویش کلی فکر کرده بودم، از بس وقت عملش نشد که یکی دیگه از راه رسیده و اجراش کرده :(((
به سیریوس، توهم اگر سر و کله ات پیدا نشود، دلایل لازم و کافی خواهد شد...
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲ساعت
20:57 توسط میم.| |
به سیریوس،
دیشب گفتم باران، صبح باران بارید
اگر بگویم برف، ینی برف هم می آید؟!
اگر بگویم تو، می آیی؟!!
مثل بچه ها زود همه چیز را باور میکنم، فکر میکنم میتوانم معجزه کنم...
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۲ساعت
21:46 توسط میم.| |
"به نظر میاد دارم از کتف سمت چپم می میرم!" و این جمله کامل ترین و بی نقص ترین جمله ی توصیفی من است و به جز این حالا که دنیای بعد از تافل است، سرشلوغی ها بیشتر و بیشتر از پیش است و من مانده ام و هزار و یک قلم کار... تا قبل از آن هم همه ی اینها بود، اما گذاشته بودمشان پشت تافل و زور تافل خوب میچربید. حالا اما یکی یکی دارند قد علم میکنند و بزرگیشان را فریاد میزنند توی صورتم...
مهمان اگر از آن نوع باشد که وقتی می آید، هی حرف بزند و حرف بزند و حرف بزند، و برایش مهم نباشد که راجع به چیزی که حرف میزند، چقدر داری اشتیاق نشان میدهی و با او وارد صحبت میشوی و در واقع تا فردای صبح هم بتواند تکی راجع به چیزی حرف بزند، اگر از آن نوع باشد که هرچه مکالمه را کوتاه تر میکنی، او کشدار تر حرف بزند و نگذارد تنها فیلمی را که از این تلویزیون لعنتی میبینی را با خیال راحت ببینی، به این نتیجه میرسی که باید سرت را بکوبی توی دیوار و اگر رفتی و خوابیدی خیلی ناراحت نشوی که بی ادب بوده ای...
به سیریوس، تو در چشم هایت چه داری؟! افسانه ی لیلی و مجنون؟!
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۲ساعت
20:57 توسط میم.| |
به سیریوس،
چشم های تو چشمه ی زندگی
آب حیات
به چشمه ات برسانم
به چشمه ات برسان...
نوشته شده در جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ساعت
17:24 توسط میم.| |
اینکه چشم هایم را ببندم و تصور کنم تو را، آدمی انگار لازم دارد گاهی بردارد و چهار گوشه ی مغزش را، دیوار بکشد و حفاظ آهنی بگذارد بالایش و سیم خاردار رد کند که خیالش پایش را بیرون نگذارد، خیالش دستش به تصور نرسد... اصلن باید خیال را کفتر جلدش کرد، که هر چقدر هم که رهایش کردی که برود، زیادی دور نشود، دستش به تو نرسد... من اگر به اندازه ی خیالم، سبک بودم، میپریدم در آغوش باد و در دو قدمی ات فرود می آمدم، چه میشد؟!
باور مکن خنده های مرا، من به خندیدن عادت کرده ام...
گفته بودم شرح آن گریه ای را که سر خر میشود؟! صبح روز امتحان، وقتی هوا خوب بود و نم نم باران میزد و فقط کمی سرد بود و من، پایم را از ساختمان گذاشتم بیرون، یقه ام را چسبید...
به سیریوس، نفس تنگ است، هوای تو نیست، شش های من اکسیژن مصرف نمیکنند... نقطه!
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۲ساعت
21:35 توسط میم.| |
ساقی! بیهوده تلاش میکنی، از من اثری ز سعی تو هم نخواهد ماند...
روزی اگر گریه تان آمد، جلویش را نگیرید، حساب موقعیت را تا میشود بی خیال شوید و به خاطر شرایط و آدم ها، اشک هایتان را لا پوشانی پلک زدن های زیادی و آب دهان غورت دادن های عمیق نکنید؛ که اگر اینگونه باشد، بغض های ماسیده در گلویتان، سر خر میشود! میماند و به هر جان کندنی، نمیرود... میماند و مدام غم ترشح میکند و ذره ذره جایی در سمت چپ قفسه سینه یتان، رسوب میدهد... میماند و شادترین لحظاتتان را هم به اشاره ای می مکد و از هم می پاشد، بد جهنمی درست میکند برایتان این بغض های کم محلی دیده، تحقیر شده...
به سیریوس، کاش تو بودی، مرا میفرستادی کوهی را بکنم که اینطور به جان خودم نیوفتم...
نوشته شده در جمعه سوم آبان ۱۳۹۲ساعت
19:43 توسط میم.| |