باغچه

فکر میکردم تابستان که بشود، میشوم آن مینایی که ساعت به ساعتش را دارد کیف میکند و تنها آزار زندگیش میشود این گرما و بس... میشوم آن مینایی که تمام آنچه که میتواند ذهنش را به خودش درگیر کند پروژه ی کارشناسی اش است و اینکه باید زبانش را آباد کند... باقی اش دیگر یک مشت برنامه اند که جای زیادی را اشغال نمیکنند... که آنقدر وقت داری و آنقدر دل و دماغت سر جاش است که اصلن به خانواده اعلام کنی که دیگر لازم نیست آشپزی کنی مامان، همه ی وعده های غذایی با دست های من... که بروم و یک عالمه مقواهای رنگی رنگی بخرم و برای یکسال پیش رو کلی کارت درست کنم که بدهمشان به آدم هایی که دوستشان دارم، به بهانه های مختلف... که بروم کاموا بگیرم و بافتن را از سطح شال برسانمش به لباس های تمام و کمال... که بروم و کلی کتاب در مورد آنچه که فکر میکنم اگر اپلای نکنم میروم سروقتش بخوانم تا دو کلام حرف حساب حالیم باشد... که بالاخره شروع میکنم استارت برنامه ای را که مدت هاست توی ذهنم است و به اندازه ی داشتن کافی شاپ شده است دغدغه ام... که هر هفته حداقل دو تا از دوستانم را به طور ویژه میبینم تا تلافی هرچه ندیدن است در بیاید... که هزار فکر توی سرم را عملی میکنم... که تمام کارهایی که باید برای نمایشگاه عکس محیط زیستمان (به زودی!) باید انجام شود را به خوبی پیش میبرم و تیم داوریش را جمع و جور میکنم تا مهر که شد، دیگر ازین بابت خیالم راحت باشد... که هزار کار توی سرم را عملی میکنم...





حالا اما وقت دارم، دل و دماغ هم با چند وجب اغماض دارم، چی شده که اینقدر بیکار و بی عارم؟! گاهی فکر میکنم این خرداد وصل شده به تابستان، 21 روز بیشتر تابستان داشتن، باعث شد فکر کنم حالا که هنوز وقت هست... حالا ولی در آستانه ی فصل تابستان است و من میبینم که وقت نیست... برای تمام اینها که در سر دارم، وقت کم هم هست... چرا کاری نمیکنم؟!! چراااااا؟!!! 




دیشب توی خواب، ر یک پسر تپل مپل داشت، چند ساعتی گذاشتش پیش من که برود سر وقت کاری... پسرک را برده بودم بیرون و در حالی که توی کالسکه اش نشسته بود، کلی برایش ادا در می آوردم و کلی می خندید و من برایش کلی چیز میز خریدم و داشتم فکر میکردم حالا ر باید دیگر بیشتر او را بیاورد پیشم، و الا دلتنگش میشوم حتا بیشتر از دلتنگیم برای ر...! آخ که چه سرمست کننده خوابی بود...






به سیریوس، کاش خانه ای داشته باشم که حیاط داشته باشد، یک باغچه درست کنم، در آن یک عالم گل بکارم و سر سبزش کنم... باغچه که غرق روییدن شد، اسمش را افتتاح میکنم، یک تابلوی چوبی میزنم یک گوشه اش که رویش نوشته "به سیریوس"





نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۲ساعت 21:15 توسط میم.| |

 

 

فصل ِ چیدن

به سیریوس،

دیگر به چشم هایم اعتباری نیست، ستاره را که اینقدر دور است، انگار اگر دست دراز کنم، میتوانم بچینم؛

مثل گیلاس های لبخند تو...





نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 20:44 توسط میم.| |

 

 

معجزه

بله، آدم برای اینکه بفهمه خوشبخت هست یا نه؟ باید در مخفی ترین و خصوصی ترین زوایای درونی خودش بگرده... خوشبختی مقوله ای نیست که از بیرون دنبالش باشی یا بخوای که کسی بهت بگه که هستی تا بفهمی... بله خوشبختی از آن دست داشته هاست که توی پستوها باید پیش بود، پستوهایی که شاید لزومن به زیر و رو کردن و کاویدن هم نداری تا بیابی محتوایش را، اما در عین حال، کسی را از بیرون هم یارای کشفش را نیست!





دلم میخواست بروم و سرم را بکوبم به جایی، چرا اینطوری؟ چرا؟! کاش میشد همه ی حرف ها را فریاد زد...




به سیریوس، من ماهی توی حوض، تو پرنده ی اوج گرفته در آسمان آبی، بیا بگو سقف قفسم را برداشته اند، شاید معجزه ای شد و پریدن آموختم!





نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۲ساعت 19:47 توسط میم.| |

 

 

در آستانه ی روزهای تصمیم های تقریبن جدی!

اتفاقن آدم از پس تمام امیدهایش بیشتر میترسد از ناامیدی بزرگتر!





تابستانی که روزهاست شروع شده و کارهایی که از پیش برده نشده و از حالا روی هم تلنبار شده و آخرین زمان ها برای تصمیمات مهم! عجب روزهای یخ بسته ای میسازد درین گرمای تابستان که خنک نمیکند، اساسن از حرکت بازایستاده ای فقط!






به سیریوس، خیالت حریر، آویزان مقابل پنجره ی نگاه من که فکرها شده اند نسیمی که سرک میکشند و خیالت رقص کنان میشود، چونان دامن دخترکی که می دود در سراشیبی دشتی...





نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۲ساعت 0:15 توسط میم.| |

 

 

اَدو دَ دَ

مدتی است که داریم روی فرهنگ اصوات بچه ی همسایه کار میکنیم! و به یک کشف بسیار مهم رسیده ایم؛ در فرهنگ اصوات این بچه "اَدو دَ دَ" معنی خوبی میدهد! وقتی که خودش این را میگوید، یک خنده ی شیرینی پسش میکند با خودش که بیا و ببین! وقتی هم که ما به او این اصوات را میگوییم، خنده ی شیرین را تکرار کرده و اصوات هیجان انگیز دیگری را از خودش در می آورد...! و برای اولین بار داریم زبان کودکی را یاد میگیریم که اصلن نمیدانیم معنی اصواتمان چیست، اما به نظر میرسد که هرچه که هست، یک صدای خوب است در زبانش که اینقدر واکنش های شیرین از پسش دارد! 




باید بگویم که مطالعات نشان میدهد که از آنجایی که بچه در این سن رشد ملموس تر و تکامل قابل لمس تری را پشت سر میگذارد، دلیلی ندارد که فردای روزگار هم این اَدو دَ دَ برایش حتا معنی داشته باشد... چیزی که چندباری امتحان کرده ایم که صداهایی را که امروز در می آورد، فردا برایش تداعی کننده ی چیزی نیست! در عوض حس دیداری اش فراموش کار نیست و عجیب خوب به یاد دارد که عروسک قرمز پشمالوی دوست داشتنی اش در کدام اتاق و کجای آن اتاق است که هروقت به سوژه نزدیک میشود، چشم میگرداند سمتش! و حتا وقتی جای سوژه را عوض میکنیم که نبیندش، باز هم با نگاهی که خیره شده است به مکان قبلی سوژه، صدا در می آورد و دست و پایش را کلی تکان می دهد که بفهمی، مشتاق است برای در دست گرفتن پشمالوی بیچاره و کندن موهایش! 





به سیریوس، باید اعتراف کنم که بستنی شکلاتی، به خودی خود، حالم را مساعد میکند، تو اما دبل چاکلتی سیریوس!





نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 11:38 توسط میم.| |

 

 

کدوم وری؟

عزیز میگوید: "گاهی فکر میکنم که خوش به حال ما که عمرمان آخراش است، خدا یک جوری شما ها که تازه اول راهید را یکجوری حفظ کند..." 




آدم دو منظوره غصه دار میشود! هم از پیری عزیز، هم از روزگارانی که پر از بیم مینماید... من اما هم تهه دلم خالی است، هم گرم... نمیدانم چی به چی هستم؟!






به سیریوس، مثل گل ِ یخ، برای روییدن نیازی به بهار نداری، همین است که گیرا تری اصلن...





نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۲ساعت 19:41 توسط میم.| |

 

 

جابه جایی!

من زنده ام و اتفاقن زیادی هم نفس میکشم! بعد از روزهای مرگ باید هم زیادی نفس کشید... باید تمام اکسیژن های دنیا را بلعید... از لحظات بعد از روزهای سخت این چنینی زیادی خوشم می آید. آن لحظه هایی که حتا اگر به واسطه ی روزهای آتی زندگیت، خیلی کوتاه هم باشند، اما آن لحظاتی هستند که میتوانی بی خیال دنیا و هفت پشتش باشی و لم بدهی و از جایت جم نخوری و کاریتم به کار کسی نباشد و اصلن بی هیچ فکر و دغدغه ای زندگی کنی... تمام غصه ها و فشار روزهای بعدی را هم برای همان لحظات فراموش کنی و به همه یشان بگویی بروید گورتان را گم کنید... آخ که عجب لحظاتی است... آخ که عجب حالی دارد قهرمان پس از یک نبرد سنگین!!




داشتم فکر میکردم به این تعریف جابه جایی! که عجب بی رحم واژه ایست و عجب هم گیرا! که گاهی هیچ حواسمان نیست که یک عمر است داریم سگ دو میزنیم و مسافت طی شده روی مسافت های طی شده ی زندگیمان می آوریم و تهش اما؟! جابه جایی را که حساب کنی صفر باشد... که از تو روزهای گذشته ات، از زندگی روزهای گذشته ات، هیچی فاصله نگرفته ای... که من نمیگویم این فاصله گرفتن خوب باشد لزومن، ولی اگر گاهی فاصله مساوی پیشرفت باشد چه؟!





به سیریوس، تو امید روزهای سختی، همان که آدم در آینده اش دنبالش میگردد تا از نفس کشیدن باز نایستد...





نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد ۱۳۹۲ساعت 12:42 توسط میم.| |

 

 

زیر پوست شهر!

فکرش را که میکنم میخواهم بنشینم و تا خود ساعت 4 فردا زار بزنم... اینقدر زار بزنم که اصلن همین اردی بهشت، همین اردی بهشت پر بارش امساله هم جلوی من کم بیاورد! میبینی؟ خرداد شده و من هنوز باورم نشده... من هنوز مانده ام در آخرین روز اردی بهشت... بعله اعتراف میکنم که دختر ضعیفی هستم و تحمل 4 تا امتحان پیزوری را ندارم و حالا کاسه ی چه کنم چه کنم که نه، شیشه ی آبقوره دستم گرفته ام و در دلم متنفرم از چرایی این روزهای سخت و نفسگیر... متنفرم ازین حکومت نظامی زیر پوستی!




زار اما نمیزنم، تهه دلم زیادی خالی است...






نوشته شده در شنبه چهارم خرداد ۱۳۹۲ساعت 22:52 توسط میم.| |

 

 

درز

مگر اینکه سر به هوا باشم، و الا که روز به روز دارم بدتر و بدتر میشوم! درزها روانیم میکنند... زمین را بی شکاف دوست دارم. و الا که باید سنگ فرش باشد و لای درز سنگ فرش هایش هم ریز ریز سبزه ای، علفی روییده باشد. حالا اما چه این باشد که می پسندمش و چه درزهای بیهوده ای که فقط با ملات پر شده اند و چه این آسفالت های بی قواره ای که پر اند از شکاف و درز، پام نباید روی درزها برود! پام که میرود روی درزها حس دیوانگی به من دست میدهد، انگار که تمام این درزهای لعنتی خط قرمزهای زندگیم باشند... شانس بیاورم توی راه همراه داشته باشم و گرم صحبت کردن شویم تا غافل شوم از زمین و از فکر این درزها... و الا که راه رفتنم گاهی مثل بچه های دو ساله است، گاهی مثل دلقک ها و گاهی مثل دیوانه ها... و روز به روز هم دارم بدتر میشوم! 





مرز کشورها هم مثل همین درزهاست؟!گاهی فکر میکنم همه چیز این فاصله ها که تقصیر مرزها نیست! تقصیر سلام های بودار است، تقصیر لبخندهای دریغ شده... تقصیر آن طرف مرزی هاست که مرغشان خوب غازهایی هم هست. 





و این منم در آستانه ی روزهای طاقت فرسایی که از در و دیوار کار سر آدم میریزد و از در و دیوار هوس نوشتن بلند میشود و به جان آدم می افتد...!





به سیریوس، من در قلبم یک پرنده دارم، و حالا مطمئنم که پرواز کردن را یاد گرفته است؛ که اگر نه، تو را چگونه می یافت؟!





نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد ۱۳۹۲ساعت 13:8 توسط میم.| |