نفرینِ ابدیِ رنده

هنوز سال عجیب و غریب دو هزار و بیست میلادی تمام نشده بود که موفق شدم در اخرین روزهای سال شصتِ دستِ راستم را دقیقا روی همان جای قبلی، و دقیقا به همان روش قبلی دوباره زخم کنم. زخمی که فکر میکردم لااقل از لحاظ عمق با قبلی فرق کند که همان چند ثانیه ی اول که دستم را از روش برداشتم، یک زهی خیال باطل بهم گفت و خودش (شصتم را میگویم) خبردار شد که فاجعه با قبلی مو نمیزند! زخم اول را هم همین سال دوهزار و بیست کاشتم.در اوایلِ سرِ کار نرفتنِ سراسری بودیم* و روزهایی بود که زندگی از لحاظ تهیه ی خوراک و برخی مایحتاج مثل کوتاهی مو، به صد سال عقب پرت شده بود. خودمان نان درست میکردیم و گندم اگر یافت میشد، یحتمل حاضر به درست کردن آرد هم بودیم! در همین دوران بی کاری موضعی، البته خوشبختانه با پرداخت حقوق و مزایا، یک روز تصمیم گرفتم نان پیتزا را با خمیر گل کلم خودم درست کنم. اینجا باید اضافه کنم که یک ماه از سر کار نرفتن سراسری گذشته بود که دیدیم داریم شبیه کاراکترهای انیمیشن Wall E. میشویم. همان ها که توی آکسیوم** در هاله ای از ابهام سراسری، کارشان چشم دوختن به مانیتور و خوردن و خوابیدن بود. با این تفاوت که ما بیشتر از اینکه در ابهام باشیم، در یک ترس سراسری و آگاهی کامل از وضعیت اسفناک فیزیکی و شیمیایی خود بودیم. و یک روز چشم باز کردیم و دیدیم اینطوری نمیشود و تصمیم گرفتیم ورودی و خروجی بدن بیچاره یمان را کنترل کنیم و با تغییر وضعیت از «اضافه وزن چشم گیر پس از بازگشایی» به «چه بدنی ساختیم» مشت محکمی به دهان استکبار و کرونا بزنیم که در واقع اصلِ اصلش فقط دهان کرونا و حرف مردم برایمان مهم بود و البته کمی هم رضایت درونی از اهمیت دادن به خود، ولی خب خاورمیانه به ما یاد داده که دهان استکبار همیشه پایش وسط است و مشت محکم میطلبد. در راستای همین مشت محکم و کنترل ورودی، و البته دلبستگی عاطفی به پیتزا، با پدیده های شگفت انگیزی چون پنیر بدون چربی و نان پیتزا با خمیر گل کلم آشنا شدیم که کالری پیتزا را از عرش به فرش میکوبید و وی را در حد شامِ هر شب، در دسترس میکند. خلاصه که آن روز کذایی، مجموعی از کنترل کالری و درست کردن هر چیزی از صفر را در دستور کار داشتیم و طاقت هم البته نداشتیم که پنیر یخ بسته به شرایط محیطی برسد و عملیات رنده کردن پنیر را آغاز کردیم که... ازینجا به بعدش یادآور ماجراهای «دوستان شاد درختی»*** میشود که از بازگویی اش برای حفظ روحیه و اعصاب شصت مبارک اجتناب میشود. بله، همانطور که می بینید به روحیه و اعصاب شما وقعِ خاصی نمی نهم! 

روزی که برای بار دوم، این بار هم برای خاطر یک مشت پنیر گُدا که یخ زده هم نبود حتا، حادثه را به بهترین شکل بازسازی کردم؛ درست ثانیه ای قبل از وقوعش داشتم فکر میکردم که همین طوری شصتم را هلاک کردم و رنده را تا همین لحظه ی موعود تحریم. تمام لحظاتی که داشتیم زخم بیچاره را می شستیم که ببندیمش هم داشتم به این فکر میکردم که دستم را بریدم چون در آن لحظه به بریدنش فکر کردم و ذهنم را به اندازه ی رنده مقصر میدانستم و به شصتم میگفتم عوضش الان بلدی چطوری با این وضع کنار بیایی و دیدی آخرش آنچه که تو را نمی کشد قوی ترت هم نمیکند لزوما و درس عبرت هم حتا برایت نمیشود، ولی امیدش هست که برای بار دوم هم تو را نکشد! و بعدش وسط درد و سوزش، دچار تفکرات فلسفی و اجتماعی شده بودم که چقدر دردهایی ازین دست بیشتر از اینکه اثر طبیعی و بایولوژیک اش را داشته باشد، تکراری بودنش و از یک سوراخ دوبار گزیده شدنش حرص آدم را درمیاورد. زخم محترم البته حواسش بود که زیادی به جاده خاکی نزنم و هرچند وقت یکبار یک سوزی میکشید که در دل میگفتم: غلط کردم، جایش بیشتر در میکند! حالا هم که خوب شده، به نظر میخواهد تا آخر عمر اثرش همراهم باشد که مثل آینه ای در پیش رو، از یک سوراخ دوبار گزیده شدن را پیش چشمانم تکرار کند بلکه یاد بگیرم و حواسم به مارهای شناخته شده به اندازه ی ناشناخته شده هایش باشد؛ حالا اینکه چرا فرض کردم از سوراخ فقط مار تراوش میکند و حق زنبور را پایمال کردم بماند. 

 

به سیریوس، در مقابل زخم های تکراری، بغل های متدوام اگر نبود، عدالت را باید بن کل از نظام آفریش حذف میکردند. میبینی سیریوس؟ نقش تو در عدالتِ هستی کتمان ناشدنی است...

 


—————————————————————————
*pandemic shutdown
**Axiom
***Happy Tree Friends





نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۹ساعت 18:7 توسط میم.| |