نگران

گل میکند شقایق، دانه ی اسفند میرسد، مارال!

میچرخد چرخ چاه، دلو خالی پر میشود، مارال!

هرگز باور مکن که زمان ایستاده یا به عقب میرود، مارال!

گندم خوب کاشته ای، فصل درو میرسد، مارال!

 

 

 

 

غنچه میکند گل آفتاب بر لب بام، مارال!

تمام میشود آن حکایت سیاه خواب، مارال!

غنچه میکند گل لبخند روی لب، مارال!

صدای گریه هم از یادها میرود، مارال!

 

 

 

چقدر دلم میخواست کسی اینطور امیدوار بود و امیدش را فوت میکرد سمت من... کسی که بی خود و بی جهت امید نداشت و میشد به او اعتماد کرد... کسی که امید از سر و کولش بالا میرفت...!!

 

 

 

امروز فهمیدم یک زمانی چشمانم را خوب تربیت نکرده بودم، مثلن یک زمانی که رودخانه ی کرج آب بسیار داشته را نمیتوانم تصور کنم و این ینی باید حواسم را جمع کنم که حالا که به این ضعف پی برده ام دیگر غفلت نکنم و جزئیات همه چیز را غورت بدهم برای روز مبادا...

 

 

 

 

به سیریوس، پاشو پاشو برویم شقایق های پولور را بغل کنیم، اصلن پاشو برویم هرجا شقایقی بود پیدایش کنیم و در آغوشش بکشیم، من زیادی چشم به راه بودم، بیا کاری کنیم شقایق ها چشم به راه نباشند...





نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 19:35 توسط میم.| |