پرتابه

لعنت به آکاردئون، پیانو و گیتار؛ آن زمان که طوری نواخته میشوند که آدم را پرت میکنند به پیچ و تاب جاده ی چالوس... و چنگ می اندازند به قلب آدمی که شاید هیچ وقت آن پیچ و تاب را آنطور که میخواهد نبیند! جاده ی چالوس بی نظیر نیست؟ 






به سیریوس، ما با این دور بودن ِ از هم، فقط به خودمان ظلم نکردیم، به جاده ی چالوس ِ منتظرمان هم ظلم کردیم...





نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:44 توسط میم.| |

 

 

از ماست که بر ماست

وروجک کلید را انداخته بود روی فرش پذیرایی، کلید هم همرنگ فرش شده بود و مستتر، آمدم بدو بدو بروم پی کاری که پایم بدجوری رفت روی کلید و ... آآآخ! وروجک یک هو وا رفت :| 




من زخم را گرفته بودم خون در نیاید و یه لنگه پا روانه دستشویی بودم که بشورمش تا چسبش بزنیم و بابا با یک لحن مهربان مواخذه کننده ای به وروجک میگفت که کی کلیدو انداخت زمین؟ تو؟! و وروجک به لی لی رفتن من میخندید!! 





آخرش هم که زخم را تمیز کردیم و رویش چسب زدیم، فکر میکنید وروجک چه کار کرد؟ نشسته بود دقیق داشت چسب زدن را میدید، تمام که شد، شروع کرد به دست زدن و هورا کشیدن! :| بعله او ازین که زخمی که ایجاد کرده بود به همین زودی رویش چسب آمد و خونش تمام شد، احساس پیروزی میکرد! 





بعد من همین طوری نشسته بودم و به سوزش پاهام توجه میکردم که دیدم وروجک شروع کرد به دویدن و یک هو ایستاد و پاهایش را مثل من گرفت و گفت: اوخ اوخ! داشت ادای من را در میاورد! :| بعد مامان بهش میگفت که توام اوف شدی؟ برای تورم باید چسب بزنیم و او میگفت: اوخ اوخ... 





حالا کلید دست وروجک چیکار میکرد؟ وقتی آمده بود پشت میز تحریرم و نشسته بود روی پام و مدام میگفت که "بخ بخ" که یعنی چراغ مطالعه را براش روشن کنم، دیدن نور چراغ ها را خیلی دوست دارد آخر، برای اینکه مجبور نباشم لپ تاپ را کناری بگذارم و پریزش را بدهم به دو شاخه ی چراغ که وروجک به مراد دلش یعنی بخ برسد، کلید را دادمش که سرگرم شود! :| خوب هم سرگرم شد...






به سیریوس، یک وقت هایی از کارهای این وروجک دلم قنج ِ خاصی میرود، انگار که دنیا همه اش میشود همین یک آنی که سرمستم؛ کاش بودی و این مدلیم را میدیدی...





نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 14:32 توسط میم.| |

 

 

تو باش

هنوزم اگه تبدیل به فلامینگو بشم، راضی ترینم :|






به سیریوس، اگر فلامینگو شدم، اولین بار که خواستم پرواز کنم، تو باش





نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:2 توسط میم.| |

 

 

گم شده

بعد من گم شدم، در دورترین نقطه ی عالم گم شدم و دیگه هم شاید پیدا نشم، و چون فریاد نمیزنم، شانسم کمتر و کمتر میشه...





به سیریوس، باد که همیشه عطر و ابر و برگ ریزان نمی آورد، روزی اگر ناله ای با خودش آورد، آن ِ من است...





نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:53 توسط میم.| |

 

 

خفگی


به سیریوس، کاش تو بودی، بهم میگفتی یه روزی همه چی درست میشه، اوضاع خوب میشه، بعد من خیالم راحت میشد، بی صدا اینقد اشک میریختم که بغضم از تو گلوم بزنه بیرون، بره گم شه...





نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 16:18 توسط میم.| |

 

 

صدا

روی دیالوگ هایی که با صدای لرزان ادا میشوند، یک جور دیگه ای باید حساب کرد... 






به سیریوس، ... 






نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 15:13 توسط میم.| |

 

 

همه ی مطلبا عنوان میخوان؟!

تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست... 





به سیریوس، دلم تنگه، بعد ِ تو دلم اونقد تنگه که هیشکی توش جا نشه...





نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:5 توسط میم.| |

 

 

فهم

خدایا، اگر دنیا را قدر یک کشور کوچک می آفریدی، که دور تا دورش را آب گرفته بود و آدم ها از چند کیلومتری هم دورتر نمی توانستند بروند، دنیای بهتری نیافریده بودی؟! من یکی که درین صورت اصلن به بزرگیت شک نمیکردم... دنیا اگر فرودگاه نداشت، دنیای بهتری بود... 





هنوز که نمی رود، مانده تا برود، اما مگر چقدر مانده؟ مگر به رفتن باقی دوستانم زیاد نمانده بود؟ آنوقت باید دعا  دعا کنیم که من بروم کانادا مثلن که شاید نزدیک بودیم، کانادا تا آمریکا خودش قد یک کره ی زمین راه است... چقدر ببینمش تا آن موقع که دلم سیر شود؟! خدایا اگر قرار بود بفهمم که رفتن چه میکند، فهمیدم! خوش خیال بودم که فکر میکردم کو تا رفتن؟ اوه هنوز 7-8 ماهی مانده... 7-8 ماه؟ تو بگو 7-8 روز از بس که کم است این لعنتی... دست هزار نفر را میگیری می آوری تو دنیای مینا، بعد نمیگذاری حتا به نیمه ی دهه ی دوم عمرش برسد، یکی یکی برشان میداری میگذاریشون یک جای دور آن طرف کره ی بزرگی که برداشته ای خلق کرده ای، چرا؟! دلم همین حالا فریاد میخواهد...







به سیریوس، هنوز هم اشک دارم، روزی که تو دیگر نباشی، کویری میشوم برای خودم...





نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:25 توسط میم.| |

 

 

حتا دلم میخواد گوگل رو هم بغل کنم...

گاهی دنیا طوری میشود که آدم میفهمد آنقدر دوست دارد آدم های زندگیش را بغل کند و اطرافش نیستند و دست و پایش بسته اس که فکر میکند باید مانیتور لپ تاپ و گوشی را بغل کند اصلن به جای ِ جای خالی تک تک آنها که مهم نیست چقدر فاصله ی فیزیکی بین تان هست و چقدر در دسترس هستند یا نیستند، مهم این است که، چه در یک قدمیت باشند یا هزار فرسخی، تو دلت برایشان چنان تنگ میشود که دلت میخواهد تنها دست آویزی که در این لحظه ازشان داری، نوشته ها و عکس هایشان را بغل کنی و زیر گوششان بگویی داشتنشان بهترین چیزی است که زندگی از تو دریغ نکرده... 




شب بابا میگوید صبح زود پاشیم، برویم رشت، ناهار را بخوریم و شب هم برگردیم... صبح با یک ساعت تاخیر بیدار میشویم، اما از رفتن نمی مانیم... توی راه آهنگ ها و دیدن جاده ی قدیمی ِ آنطرف و درخت ها و روز و پیچ و تاب جاده، چنان هی اشک توی چشمانم جمع میکند که خیالم میشود پیرزن 80 ساله ای باشم که بعد از عمری دوری از آب و خاک و عزیزانش، به آغوش همه یشان بازگشته یکباره و وقت اندکی دارد که از هرچه می یابد لبریز شود... هرچه بیشتر، بهتر!! من کی اینقدر پیر شدم در خودم، که هیچوقت نفهمیدم؟! از آن روز که دلی را شکستم؟! 






به سیریوس، توی ساحل صدف جمع میکردم، اما نه صدف هایی که موج، یا مد دیشبش روی دامن ساحل جا گذاشته بوده اند، نه در پی صدف هایی بودم که موج، درست جلوی روی خودم آن ها را به ساحل می آورد، که اگر کمی دیر می جنبیدی، موج دیگری از پی سخاوت قبلی هول زده، دست می انداخت که عزیز کرده اش را پیش خودش بازگرداند... صدف جمع میکردم و چشمم که به یک دانه درشتش افتاد، یاد آرزویم افتادم... با خودم گفتم، اگر به چنگش آوردم، برآورده میشود... به چنگم نیامد... دریای بی رحمی نبود، من در پی یک غیر ممکن، زمین و زمان را قسم می دهم...





نوشته شده در شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:23 توسط میم.| |