فریدون تویی!
آدمی باید شانس بیاورد، زیادی هم شانس بیاورد که سرنوشتش معمولی باشد و بیاید و برود و ازین جهان نه بیش از اندازه سهم بردارد و نه لازم باشد کار خارق العاده انجام بدهد که اسمش بشود زندگی. من احتمالا آدم شانس نبوده ام. درین لحظه البته من میتواند ما بشود. به هزار و یک دلیل. هزار و یک! درنتیجه، ما احتمالا آدم شانس نبوده ایم. اگر هم بر فرض بوده ایم، وضعیت مان مشابه شخصیت های اصلی بچه های بدشانس بوده است: ویولت، کلاس و سانی. ازین هچل به هچلی دیگر و با کمی افت و بیشتری خیز، بدتر! در امید و استیصالی ابدی که می شود آیا پایان این روایت را جور دیگری بنویسیم؟
به سیریوس، شده فکر کنی در زندگیت یک واژه را چند بار ممکن است به کار ببری؟ مثلا فکر کنی چند بار میگویی جانم؟ چند بار میگویی به درک؟ حالا شده فکر کنی چه واژه هایی هست که عدد تکرارش در زندگی ات، از صد نخواهد زد بالا؟ مثال بیاورم؟ مثلا فکر نمیکردم یک روز لازم باشد حتا املای صحیح Massacre را بلد باشم، حالا هر روز انگار مشق شبم باشد، باید بنویسم اش، باید تکرارش کنم. صد را رد کرده ام، به چند دارم میرسم نمیدانم. و ماجرا فقط هم این نیست که مشق شبم شده. با هربار نوشتن اش، فکرها و احساسات است که بر من می تازد. میدانی سیریوس دلم به چی خوش است؟ به اینکه از سرزمینی می آیم که به دنبال روشنایی رفتن، از دل صخره روییدن، جانِ خود در تیر کردن، و هزار استعاره ی دیگر که میخواهد گواه ادامه دادن باشد را تا مغز استخوانمان نفوذ داده است.




