«در دنیای تو ساعت چند است»
حالا دیگر دارد یک سالی میشود که باز پایم به قطار باز شده است برای تردد، با این تفاوت که اینجا واگن های سر و ته قطار به جای اینکه مختص بانوان باشند، مختص ساکت نشینان هستند. اساسا تردد با قطار را دوست دارم. انگار وسط جامعه ای. وسط داستان آدم ها حتا وقتی باید از قوه ی تخیل خودت استفاده کنی و برایشان داستان دربیاوری. قطار نقطه ی اتصال است. اتصال آدمی به غریبه هایی که اگر ساعات تردد ات را منظم کنی، کم کم به چهره های آشنا تبدیل میشوند. که از یک جایی به بعد با خیالِ راحتی تو صورت شان لبخند میزنی. و یا حتا صبح به خیر میگویی. چیزهایی که اولین فهم ات از مهاجرت بود که «لبخند» و «صبح به خیر»، برای بذل و بخشش است و اما انگار هنوز برای تو عادی نشده و خیال میکنی بار معنایی قابل توجهی را حمل میکند. داشتم میگفتم، قطار نقطه ی اتصال است، بر خلاف ماشین که نقطه ی تفکیک و نگاه من و بقیه است. که باید حق ات را بگیری. که اگر راه بدهی میخواهد یک جوری رانندگی کند که خودش از چراغ بعدی رد بشود و تو بمانی. که مردک هنوز شعورش نمیرسد که در خیابان دو بانده، پارک دوبل نکند. تف به یک بی فرهنگی هایی که جهان اول و دوم ندارد، شهر بزرگ و کوچک دارد. که انگار همین اتومبیل ساده، مرز میکشد میان تو و بقیه و دسته بندی ات میکند و پیش قضاوت به تو میدهد که رانندگان نیسان آلتیما، نافشان را با ویراژ های بیهوده بسته اند که با هفت روش سامورایی میخواهند تو را و بقیه را رد کنند، دریغ اما که تهش چهار تا چهارراه آن طرف تر، باهم پشت یک چراغ معطل هستید! در قطار اما اینطوری نیست. سپر های فلزی افتاده اند و تو و خودت و بقیه ای کمابیش همسان. انگار سرنوشت های همه بدجور به هم گره خورده است و این گره ها از فردیت تصمیم ها و عاقبت ها می کاهد. قطار دیر میکند و تو میدانی دست کم نیمی از ایستگاه با تو هم درد است. سه تا قطار با تاخیر می آیند و همه یک جوری همکاری میکنند که مسافران سه قطار را یک قطار ببرد. یک بسط اجتماعی که جاری در رگ های ریلی شهر، هو هو چی چی کنان میرود و حالا که یک پاییز، یک زمستان، یک بهار و یک تابستان را از پشت شیشه های قطار دیدی، نگرانی که لابد ازینجا به بعدش تکراری است!
به سیریوس، در یک دنیای موازی، اینطور با هم آشنا میشدیم که در یک روز بارانی در ایستگاه قطار، دستی با چتری بالای سرم می آید و رو که بر میگردانم، لبخند میزنی!




