تکامل

به سیریوس، به بینایی کاملی دست یافته ام، نبودنت را با جزئیات می بینم...





نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:38 توسط میم.| |

 

 

از نتایج انتهای سالی...

مثل چایی که در فصل زمستان، گذاشته باشی اش رو به روی پنجره باز، شادی در وجود من هم آنطور زود از دهان می افتد... باید باشد شادی عمیق، نمیشود که همه ی شادی ها کوچک و دمدمی و زودگذر باشند که از آنها فقط خاطره ای باقی بماند که نهایتن لبخند بزنی از بودنشان... خوشبختی حتمن شادی عظیمی است، از همان آب باریکه هایی که فصلی نیست که یک مدت بخروشد و یک مدت خشک باشد، همیشه هست، هرچقدر کم. اما من یا خوشبختی را گم کرده ام، یا تعریفش را نمیدانم، یا از اول هم نداشته ام... انکار نمیکنم که برای داشتن خیلی از افراد و تعلقات زندگیم خوشحالم، انکار نمیکنم که وجود خیلی افراد و داشته ها را مایه ی خوشبختی میدانم، اما آنطور که یک نفر باید حس کند خوشبختی را در چنگ دارد، که خودش جزئی از خوشبختی خودش است، نه آنطور نیستم... اتفاقن به زمانی از زندگیم رسیده ام که بیشترین حد نارضایتی از خودم را دارم، طوری که خیال کنم دارم اکسیژن هوا را بیخودی صرف میکنم، جای آدم بهتری را تنگ کرده ام. دنیا بزرگ است و در عین بزرگی خیلی کوچک، خوب است آدم فکر کند برای دنیا زیادی نیست... خوب است آدم حس کند که سال روی سال آوردن عمرش، به انسانیتش، سوادش، شناختش، بینشش و مهربانیتش هم اضافه کرده است... حالا خودم را دوست ندارم، خودشیفتگی هم که داشتم، انگار ولی سرش جای دیگری گرم است... بعله این منم، دختری که دارد زور میزند مشاهده ی شادی و خوشبختی عزیزانش عمیقن شادش بدارد اما سطج شادی هایش دریاچه ی ارومیه ای شده است برای خودش، دارد ته میکشد... دختری که فکر میکند دیروز و دیشب چقدر دور بوده است انگار که یک سال پیش...

 

 

 

 

 

به سیریوس، انصاف نیست که فکر کنم خوشبختی من پیش توست، دلم و جانم ولی چرا...!!

 


قولم به خودم را یادم نرفته، ادامه ی مطلبش در دست احداث است!!

 





نوشته شده در شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:10 توسط میم.| |

 

 

آییی

درد پای دوست داشتنی، به امید خوشبختی برادر جان...

 

 

 

 

به سیرویس، رقص خوب است، با تو خوبترین اصلن...





نوشته شده در جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:47 توسط میم.| |

 

 

سبک تو

به سیریوس، ترجیع بند زندگی منی تو، نباشی چطور غزل ها را به هم وصل کنم؟ اصلن غزل نمی بافم مگر که برسم به تو؟ چه میشود که از تو میپرم به غزلی دیگر؟ 

 

 

 

 

"ترجیح" بند زندگی منی تو اصلن، گره میزنی زندگی منفک مرا تا فراموشم نشود مقصود من از زیستن چیست...





نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:17 توسط میم.| |

 

 

آرزو

یادم می آید آن باری را که شهاب دیدم و هول شدم و آرزو کردن یادم رفت! واقعن آدم اگر شهاب ببیند و آرزو کند، برآورده میشود؟ 

 

 

 

حالا یک شهاب دارم که میتوانم با داشتنش آروز کنم، و آنقدر نگهش دارم که آرزویم برآورده شود، یک شهاب که از دوردست ها آمده... یک شهاب که عزیزترین است...

 

 

 

 

به سیریوس، دستم را بگذارم روی شانه هایت، برگردی، بی هوا بغلت کنم، انگار که مثلن چه شده... یک اتفاق خوبی هست که آنرا اینطوری به تو خواهم گفت، زیر گوش هایت...





نوشته شده در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:16 توسط میم.| |

 

 

مصمم!!

همیشه از این میترسم که ذهنم نسبت به تصمیمی که گرفته ام، با وجود تمام مخالفت هایی که دارد، دودل و سست بشود! حتا شاید تصمیم هم عملی نشود همیشه، اما اینکه پس ذهنم باورم خراب بشود که خوب شد آنطور که فکر میکردم نشد، این را اصلن نمی توانم بپذیرم... نه در مورد خودم و نه در مورد بقیه!! مسخره است، آدم مسلمن در طول زمان کیفیت بعضی از تصمیمات و صحتش دستش می آید و حق دارد نظرش را عوض کند، اما از دید من انگار بعضی از تصمیم ها حق ندارند که تغییر جهت بدهند...

 

 

 

 

به سیریوس، دیده ای بچه ها در تعریف قصه ها و شعرها چطور صدایشان را کش میدهند، دلم میخواست اینطوری کش بیاید آنچه میان من و توست...





نوشته شده در شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:6 توسط میم.| |