23 سپتامبر 2015

باران آمد و این یعنی که پاییز شده... 

و من حالا بهانه دارم که باز شروع کنم و ناامید نباشم اگر امتحانات اول آنطور که فکر میکردم نبود و راضی ترینم نکرد و حرف های دوستانم هم مبنی بر اینکه امتحانات اول مستر، آن هم با زبانی متفاوت از زبان مادری آن هم در حالی که با دقت خوبی مقادیری تغییر در رشته داری و تازه یک هفته هم دیر سر کلاس ها حاضر شدی، نتوانست آنطور که باید حالم را سر جا بیاورد، طوری که دیشب خواب میدیدم که یکی از استادان عزیزم یقه ام را گرفته که این چه وضعی است؟ امروز اما باران، خانه ی جدید، زندگی جدید مستقل، و صحبت چند دقیقه ای با یکی از نگهبانان درب ورودی که یک امریکایی کاملن سالخورده است که مهربانی از سر و کولش میریزد و هر روز صبح با بهترین لبخندش به آدم صبح به خیر میگوید، همه و همه باعث شد به زندگی امیدوارانه تر نگاه کنم... یادم رفته بود که موجودی هستم که امیدش را زود از دست میدهد!! یادم رفته بود که برای سرحال نگه داشتن زندگی ام، باید بیشتر از اینها تلاش کنم و الا سریع خم میشوم. حتا یادم رفته بود که آنطور که باید و شاید بی انگیزه خودکار نیستم و در بند کارهای تکراری قرار نمیگیرم... 

 

 

 

به سیریوس، اغراق است اگر فکر کنم تو بمب انگیزه های من خواهی بود؟ یعنی نخواهی بود سیریوس؟!!





نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر ۱۳۹۴ساعت 21:49 توسط میم.| |