اتفاق نادری نیست، این رصدِ از دور را میگویم و این شیفتگی ِ از دور و این شیدایی ِ از دور و همین طور بگیر و برو از دور...
به سیریوس، چونان فتاده در پای مرگی که بخواهند با استامینافن بهبودش بخشند، من آن فتاده، تو که نیستی و اینطوری تکلیف خیالت هم روشن است...
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۲ساعت
20:43 توسط میم.| |
امید مقوله ی ساده ای نیست، اینکه گاهی ندانی به چه چیزی باید امید داشته باشی و اما امید داشته باشی، اینکه امید خیلی وقت ها "به" نمیخواهد... و اینطور وقت های شاید هزار "به" هم برای آن بیابی، اما مطمئن باشی که نه اینها واجدین کاملی نیستند برای این میزان چشم داشت به آینده... این میزان نفس برای رسیدن به روزهایی بهتر...
به سیریوس،
در آرزوی یک حرف و لاغیر...
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت
13:29 توسط میم.| |
بله چرایی سوال سختی است و اصلن همین است که ما چگونگی رفتارها را میدانیم، چطوری یشان را هم، به چرایی اش که می رسد اما، قضیه مثل قبل نیست، خیلی نمی توانیم قاطع نظر بدهیم... از بس که چرایی عمیق است و ما اما روزها و روزها آدم چرایی و عمق نیستیم، به سطوح آمده ایم...
به سیریوس، حتا اینکه به خوشبختی جیب پیراهنت باشم، که روزها و روزها، جایی کنار قلبت، آرام گیرم...
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت
13:45 توسط میم.| |
جالب نیست؟ این را میگویم که جهان، کهکشان و تمام اجرام آسمانی تعادلشان در پویاییشان است؟ جدن جالب نیست؟
به سیریوس، در فکر اینم که یک نقشه ی بزرگ برداریم بزنیم به یکی از دیوارهای خانه، بعد خاطره انگیز ترین عکس هرجایی را که رفتیم، با یکی ازین پونز رنگی ها، بزنیم سر جایش روی نقشه یمان... یعنی تو در فکر "چی" هستی؟! آخ...
نوشته شده در شنبه نهم شهریور ۱۳۹۲ساعت
21:57 توسط میم.| |
حالا که اینجا نشسته ام و
پنجره باز است و نسیم خنکی میوزد تو و صدای خاوری می آید، به نکته ی مهمی پی برده
ام! فهمیده ام که بیماری ای که از آن بیشتر از هر بیماری دیگری میترسم و از خدا
میخواهم که هیچوقت به آن دچار نشوم، آلزایمر است... همان بیماری لعنتی ای که گذشته
ی آدم را، خاطراتش را، آشناهای آدم را می بلعد و آدم را تبدیل به یک آواره می
کند... تصور اینکه روزی، یادم نباشد آدم های زندگیم را و گوشه گوشه هایی که با
آنها داشته ام، مثل بیلچه ای می ماند که می افتد به جای قلبم و هرچه را در آن است،
میکند و خالی میکند... آدم وقتی پیر میشود است که به گذشته اش نیاز دارد... که باد
بیاندازد توی قبقبش و مثل یک رادیو برای کوچکترها داد تجربه هایش را سر بدهد و وسط
هر خاطره ای، یک چیزها و حرف هایی را هم نگوید و نگه دارد براش خودش و به جای تمام
این نگفته، لبخندی بنشاند و یا قطره اشکی بریزد... و الا که تا وقتی جوان است،
باید رو به سوی حال و آینده اش داشته باشد! حالا اگر درست آن روزها که باید پشت
سرش را ببیند، چیزی از پشت سرش یادش نیاید، یا بیاید و نیاید، یا اصلن حال و روزش
طوری باشد که نداند پشت سری هم بوده، این همه گذشته را جمع کرده است برای
چی؟
به سیریوس، حتمن کسی در
گوش سنگ نام تو را خواند، آن زمان را میگویم که از میانه ی دلش، شقایقی
رویید...
این پست روزهایی پیش ازین در جایی دور ازین نوشته شده است!
نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ساعت
13:58 توسط میم.| |