من شعر میشم میرم تو گوشات
به سیریوس،پرواز کردن غریزه نمیخواهد،
بال و پر هم حتا...
پرواز تو را میخواهد،
که مرا صدا بزنی...
پرواز کردن غریزه نمیخواهد،
بال و پر هم حتا...
پرواز تو را میخواهد،
که مرا صدا بزنی...
![]()
حالا تمام آروزم آن روزهاست... بی رحمی آن روزها... و اطمینانی که به پایان های خوش وجود داشت... این مدت باز دنیا طوری شده که ش را زیاد میبینم، دلم میخواهد او را بغل کنم و به او بگویم بیا دعوا کنیم، تا تمام بی رحمی دنیا بشود قهر های چند ثانیه ای، که یادمان برود چشم به راه هر کودک و نوجوانی، دنیایی نشسته که اگر سر لج بیوفتد، اشکت را که در میاورد هیچی، روزها و روزهایت را زهرمار میکند...
و هربار از خودم میپرسم، چند بار دیگر را لازم دارم تا پیش فرضم اعتماد به آدم ها نباشد؟!
به سیریوس، اینکه تو خوبی، جز معدود حقیقت های دنیاست که رنگ عوض نمیکند...
![]()
من همیشه از یک امیدواری بیهوده ای برخوردارم... اگر دنیا را طاعون هم بگیرد، من خیالم راحت است که یک گوشه بچه ای به دنیا می آید که نسلش طاعونی نیست... اینکه امیدواری را از کجا می آورم نمیدانم، حتا بارها و بارها آخر و عاقبت امیدواری هایم را هم دیده ام، که چطور طاعون احدی را زنده نگذاشته است، اما باز هم دست از امیدواری برنمیدارم، باز فکر میکنم، فردا که خورشید طلوع کند، دنیای سیاه انگار دشتی تازه نفس میشود! چشمم را بر سگ ترین روز دنیا هم با فکر فردای خوب میبندم، من اینهمه امیدواری را از کجا می آوردم اما نمیدانم!
به سیریوس،
تو نیستی من به دریا زدم و دریا سر اومد،
خورشید تموم شد،
دنیا کم اومد...
![]()