من شعر میشم میرم تو گوشات

به سیریوس،



پرواز کردن غریزه نمیخواهد،

بال و پر هم حتا...


پرواز تو را میخواهد، 

که مرا صدا بزنی...





نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 20:32 توسط میم.| |

 

 

دنیا، تو دنیایی، نگفتیم برامون زندون باش...

آن روزها که مدرسه میرفتیم، وقت هایی بود که با ش دعوایمان میشد، و ما که از راهنمایی با هم بودیم، اینقدری یکدیگر را دوست داشتیم اما که درست چند ثانیه بعد از دعوا منت یکدیگر را بکشیم بی اینکه برایمان مهم باشد کی دعوا را شروع کرد بود... مهم این بود که همیشه یکی دعوا را شروع میکرد و یکی دیگر پایانش میداد و میشد همیشه مطمئن بود که پایان دارد... من آن روزها در حین دعوا، همیشه به این فکر میکردم که دنیا ازین بدتر ممکن نیست! که دنیا دیگر هیچقت اینقدر بی رحم نمیشود؛ فکر میکردم دنیایی که مرا با دوست چندین و چند ساله ام دعوا می اندازد، بی رحم ترین دنیای ممکن است...




حالا تمام آروزم آن روزهاست... بی رحمی آن روزها... و اطمینانی که به پایان های خوش وجود داشت... این مدت باز دنیا طوری شده که ش را زیاد میبینم، دلم میخواهد او را بغل کنم و به او بگویم بیا دعوا کنیم، تا تمام بی رحمی دنیا بشود قهر های چند ثانیه ای، که یادمان برود چشم به راه هر کودک و نوجوانی، دنیایی نشسته که اگر سر لج بیوفتد، اشکت را که در میاورد هیچی، روزها و روزهایت را زهرمار میکند... 





و هربار از خودم میپرسم، چند بار دیگر را لازم دارم تا پیش فرضم اعتماد به آدم ها نباشد؟!





به سیریوس، اینکه تو خوبی، جز معدود حقیقت های دنیاست که رنگ عوض نمیکند... 





نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 19:43 توسط میم.| |

 

 

با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟!

یک باره که چیزی در مغز آدم جرقه میزند، مثل وقتی میماند که اولین بار کسی سنگ های چخماق را به هم کشید و جرقه ای زده شد و آتشی روشن! و جرقه حالا بر جان من آتش زده است... 




من همیشه از یک امیدواری بیهوده ای برخوردارم... اگر دنیا را طاعون هم بگیرد، من خیالم راحت است که یک گوشه بچه ای به دنیا می آید که نسلش طاعونی نیست... اینکه امیدواری را از کجا می آورم نمیدانم، حتا بارها و بارها آخر و عاقبت امیدواری هایم را هم دیده ام، که چطور طاعون احدی را زنده نگذاشته است، اما باز هم دست از امیدواری برنمیدارم، باز فکر میکنم، فردا که خورشید طلوع کند، دنیای سیاه انگار دشتی تازه نفس میشود! چشمم را بر سگ ترین روز دنیا هم با فکر فردای خوب میبندم، من اینهمه امیدواری را از کجا می آوردم اما نمیدانم! 





به سیریوس، 

تو نیستی من به دریا زدم و دریا سر اومد،

خورشید تموم شد،

دنیا کم اومد...





نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر ۱۳۹۲ساعت 18:7 توسط میم.| |