چشم های من، فرهاد بی نوای قصه اند...

"به نظر میاد دارم از کتف سمت چپم می میرم!" و این جمله کامل ترین و بی نقص ترین جمله ی توصیفی من است و به جز این حالا که دنیای بعد از تافل است، سرشلوغی ها بیشتر و بیشتر از پیش است و من مانده ام و هزار و یک قلم کار... تا قبل از آن هم همه ی اینها بود، اما گذاشته بودمشان پشت تافل و زور تافل خوب میچربید. حالا اما یکی یکی دارند قد علم میکنند و بزرگیشان را فریاد میزنند توی صورتم... 





مهمان اگر از آن نوع باشد که وقتی می آید، هی حرف بزند و حرف بزند و حرف بزند، و برایش مهم نباشد که راجع به چیزی که حرف میزند، چقدر داری اشتیاق نشان میدهی و با او وارد صحبت میشوی و در واقع تا فردای صبح هم بتواند تکی راجع به چیزی حرف بزند، اگر از آن نوع باشد که هرچه مکالمه را کوتاه تر میکنی، او کشدار تر حرف بزند و نگذارد تنها فیلمی را که از این تلویزیون لعنتی میبینی را با خیال راحت ببینی، به این نتیجه میرسی که باید سرت را بکوبی توی دیوار و اگر رفتی و خوابیدی خیلی ناراحت نشوی که بی ادب بوده ای...






به سیریوس، تو در چشم هایت چه داری؟! افسانه ی لیلی و مجنون؟! 





نوشته شده در شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 20:57 توسط میم.| |