اطلاعیه

اینکه چشم هایم را ببندم و تصور کنم تو را، آدمی انگار لازم دارد گاهی بردارد و چهار گوشه ی مغزش را، دیوار بکشد و حفاظ  آهنی بگذارد بالایش و سیم خاردار رد کند که خیالش پایش را بیرون نگذارد، خیالش دستش به تصور نرسد... اصلن باید خیال را کفتر جلدش کرد، که هر چقدر هم که رهایش کردی که برود، زیادی دور نشود، دستش به تو نرسد... من اگر به اندازه ی خیالم، سبک بودم، میپریدم در آغوش باد و در دو قدمی ات فرود می آمدم، چه میشد؟! 





باور مکن خنده های مرا، من به خندیدن عادت کرده ام...





گفته بودم شرح آن گریه ای را که سر خر میشود؟! صبح روز امتحان، وقتی هوا خوب بود و نم نم باران میزد و فقط کمی سرد بود و من، پایم را از ساختمان گذاشتم بیرون، یقه ام را چسبید... 






به سیریوس، نفس تنگ است، هوای تو نیست، شش های من اکسیژن مصرف نمیکنند... نقطه!





نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۲ساعت 21:35 توسط میم.| |