جان کندن!
ساقی! بیهوده تلاش میکنی، از من اثری ز سعی تو هم نخواهد ماند...روزی اگر گریه تان آمد، جلویش را نگیرید، حساب موقعیت را تا میشود بی خیال شوید و به خاطر شرایط و آدم ها، اشک هایتان را لا پوشانی پلک زدن های زیادی و آب دهان غورت دادن های عمیق نکنید؛ که اگر اینگونه باشد، بغض های ماسیده در گلویتان، سر خر میشود! میماند و به هر جان کندنی، نمیرود... میماند و مدام غم ترشح میکند و ذره ذره جایی در سمت چپ قفسه سینه یتان، رسوب میدهد... میماند و شادترین لحظاتتان را هم به اشاره ای می مکد و از هم می پاشد، بد جهنمی درست میکند برایتان این بغض های کم محلی دیده، تحقیر شده...
به سیریوس، کاش تو بودی، مرا میفرستادی کوهی را بکنم که اینطور به جان خودم نیوفتم...
نوشته شده در جمعه سوم آبان ۱۳۹۲ساعت
19:43 توسط میم.| |




