جابه جایی!

من زنده ام و اتفاقن زیادی هم نفس میکشم! بعد از روزهای مرگ باید هم زیادی نفس کشید... باید تمام اکسیژن های دنیا را بلعید... از لحظات بعد از روزهای سخت این چنینی زیادی خوشم می آید. آن لحظه هایی که حتا اگر به واسطه ی روزهای آتی زندگیت، خیلی کوتاه هم باشند، اما آن لحظاتی هستند که میتوانی بی خیال دنیا و هفت پشتش باشی و لم بدهی و از جایت جم نخوری و کاریتم به کار کسی نباشد و اصلن بی هیچ فکر و دغدغه ای زندگی کنی... تمام غصه ها و فشار روزهای بعدی را هم برای همان لحظات فراموش کنی و به همه یشان بگویی بروید گورتان را گم کنید... آخ که عجب لحظاتی است... آخ که عجب حالی دارد قهرمان پس از یک نبرد سنگین!!




داشتم فکر میکردم به این تعریف جابه جایی! که عجب بی رحم واژه ایست و عجب هم گیرا! که گاهی هیچ حواسمان نیست که یک عمر است داریم سگ دو میزنیم و مسافت طی شده روی مسافت های طی شده ی زندگیمان می آوریم و تهش اما؟! جابه جایی را که حساب کنی صفر باشد... که از تو روزهای گذشته ات، از زندگی روزهای گذشته ات، هیچی فاصله نگرفته ای... که من نمیگویم این فاصله گرفتن خوب باشد لزومن، ولی اگر گاهی فاصله مساوی پیشرفت باشد چه؟!





به سیریوس، تو امید روزهای سختی، همان که آدم در آینده اش دنبالش میگردد تا از نفس کشیدن باز نایستد...





نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد ۱۳۹۲ساعت 12:42 توسط میم.| |