از نتایج انتهای سالی...

مثل چایی که در فصل زمستان، گذاشته باشی اش رو به روی پنجره باز، شادی در وجود من هم آنطور زود از دهان می افتد... باید باشد شادی عمیق، نمیشود که همه ی شادی ها کوچک و دمدمی و زودگذر باشند که از آنها فقط خاطره ای باقی بماند که نهایتن لبخند بزنی از بودنشان... خوشبختی حتمن شادی عظیمی است، از همان آب باریکه هایی که فصلی نیست که یک مدت بخروشد و یک مدت خشک باشد، همیشه هست، هرچقدر کم. اما من یا خوشبختی را گم کرده ام، یا تعریفش را نمیدانم، یا از اول هم نداشته ام... انکار نمیکنم که برای داشتن خیلی از افراد و تعلقات زندگیم خوشحالم، انکار نمیکنم که وجود خیلی افراد و داشته ها را مایه ی خوشبختی میدانم، اما آنطور که یک نفر باید حس کند خوشبختی را در چنگ دارد، که خودش جزئی از خوشبختی خودش است، نه آنطور نیستم... اتفاقن به زمانی از زندگیم رسیده ام که بیشترین حد نارضایتی از خودم را دارم، طوری که خیال کنم دارم اکسیژن هوا را بیخودی صرف میکنم، جای آدم بهتری را تنگ کرده ام. دنیا بزرگ است و در عین بزرگی خیلی کوچک، خوب است آدم فکر کند برای دنیا زیادی نیست... خوب است آدم حس کند که سال روی سال آوردن عمرش، به انسانیتش، سوادش، شناختش، بینشش و مهربانیتش هم اضافه کرده است... حالا خودم را دوست ندارم، خودشیفتگی هم که داشتم، انگار ولی سرش جای دیگری گرم است... بعله این منم، دختری که دارد زور میزند مشاهده ی شادی و خوشبختی عزیزانش عمیقن شادش بدارد اما سطج شادی هایش دریاچه ی ارومیه ای شده است برای خودش، دارد ته میکشد... دختری که فکر میکند دیروز و دیشب چقدر دور بوده است انگار که یک سال پیش...

 

 

 

 

 

به سیریوس، انصاف نیست که فکر کنم خوشبختی من پیش توست، دلم و جانم ولی چرا...!!

 


قولم به خودم را یادم نرفته، ادامه ی مطلبش در دست احداث است!!

 





نوشته شده در شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:10 توسط میم.| |