آرزو

یادم می آید آن باری را که شهاب دیدم و هول شدم و آرزو کردن یادم رفت! واقعن آدم اگر شهاب ببیند و آرزو کند، برآورده میشود؟ 

 

 

 

حالا یک شهاب دارم که میتوانم با داشتنش آروز کنم، و آنقدر نگهش دارم که آرزویم برآورده شود، یک شهاب که از دوردست ها آمده... یک شهاب که عزیزترین است...

 

 

 

 

به سیریوس، دستم را بگذارم روی شانه هایت، برگردی، بی هوا بغلت کنم، انگار که مثلن چه شده... یک اتفاق خوبی هست که آنرا اینطوری به تو خواهم گفت، زیر گوش هایت...





نوشته شده در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:16 توسط میم.| |