دنیا، تو دنیایی، نگفتیم برامون زندون باش...

آن روزها که مدرسه میرفتیم، وقت هایی بود که با ش دعوایمان میشد، و ما که از راهنمایی با هم بودیم، اینقدری یکدیگر را دوست داشتیم اما که درست چند ثانیه بعد از دعوا منت یکدیگر را بکشیم بی اینکه برایمان مهم باشد کی دعوا را شروع کرد بود... مهم این بود که همیشه یکی دعوا را شروع میکرد و یکی دیگر پایانش میداد و میشد همیشه مطمئن بود که پایان دارد... من آن روزها در حین دعوا، همیشه به این فکر میکردم که دنیا ازین بدتر ممکن نیست! که دنیا دیگر هیچقت اینقدر بی رحم نمیشود؛ فکر میکردم دنیایی که مرا با دوست چندین و چند ساله ام دعوا می اندازد، بی رحم ترین دنیای ممکن است...




حالا تمام آروزم آن روزهاست... بی رحمی آن روزها... و اطمینانی که به پایان های خوش وجود داشت... این مدت باز دنیا طوری شده که ش را زیاد میبینم، دلم میخواهد او را بغل کنم و به او بگویم بیا دعوا کنیم، تا تمام بی رحمی دنیا بشود قهر های چند ثانیه ای، که یادمان برود چشم به راه هر کودک و نوجوانی، دنیایی نشسته که اگر سر لج بیوفتد، اشکت را که در میاورد هیچی، روزها و روزهایت را زهرمار میکند... 





و هربار از خودم میپرسم، چند بار دیگر را لازم دارم تا پیش فرضم اعتماد به آدم ها نباشد؟!





به سیریوس، اینکه تو خوبی، جز معدود حقیقت های دنیاست که رنگ عوض نمیکند... 





نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 19:43 توسط میم.| |