با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟!

یک باره که چیزی در مغز آدم جرقه میزند، مثل وقتی میماند که اولین بار کسی سنگ های چخماق را به هم کشید و جرقه ای زده شد و آتشی روشن! و جرقه حالا بر جان من آتش زده است... 




من همیشه از یک امیدواری بیهوده ای برخوردارم... اگر دنیا را طاعون هم بگیرد، من خیالم راحت است که یک گوشه بچه ای به دنیا می آید که نسلش طاعونی نیست... اینکه امیدواری را از کجا می آورم نمیدانم، حتا بارها و بارها آخر و عاقبت امیدواری هایم را هم دیده ام، که چطور طاعون احدی را زنده نگذاشته است، اما باز هم دست از امیدواری برنمیدارم، باز فکر میکنم، فردا که خورشید طلوع کند، دنیای سیاه انگار دشتی تازه نفس میشود! چشمم را بر سگ ترین روز دنیا هم با فکر فردای خوب میبندم، من اینهمه امیدواری را از کجا می آوردم اما نمیدانم! 





به سیریوس، 

تو نیستی من به دریا زدم و دریا سر اومد،

خورشید تموم شد،

دنیا کم اومد...





نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر ۱۳۹۲ساعت 18:7 توسط میم.| |