مدعی...

اینکه بعد از روزها و روزها، پس از کلی حرف زدن، بابا اول صبح میگوید که بی خیال این تست زدن ها بشوم و اصلن نروم و آزمون را ندهم، اینکه حتا بعد ازینکه مامان میگوید حالا که دیگه ثبت نام کرده، بازهم میگوید خب ثبت نام کرده باشه، کسی که یقه شو نمیگیره چرا ندادی... اینکه من میگم اگه آزمون رو ندم، خوشحال ترین شمایین، با سر یه تایید بزرگ میکنه...، یعنی که آرامش هنوز به افکارمان بازنگشته است و من با تمام وجود در تلاشم برای جهت گرفتن اما نیمی از وجودم، مامان و بابا، راه بازگشت در پیش دارند...! یکی تقبل کند و به من انگیزه بدهد تا روز امتحان :|






بابا حتا میگوید: سعی کن عاقل نشوی مینا، خنگ ها دنیای بهتری دارند!!







به سیریوس، کسی که لیلی و مجنون ما را نوشته، کمی در انتخاب نقش ها کوتاهی کرده است، من باید لیلا می بودم!





نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 10:22 توسط میم.| |