واژگون

حالا که دارم جی مت میخوانم و گوش شیطان کر خوب هم از مباحث خوشم آمده و دارم از خواندن لذت میبرم، چشم و گوشم حسابی باز شده و درک اینکه چطور داریم دستی دستی غلط ها را مصطلح میکنیم، غصه دارم کرده است. هرچند به واقع خیلی جاها فکر میکنم که خوبی زبان اصلن همین انعطافش است که اجازه میدهد جایگاه واژه ها را پایین و بالا کنی و ترکیبات جدید خلق کنی اما گاهی هم باید قبول کرد که خلق کردن به چه قیمتی؟ 




حالا غلط گیر خوبی دارم میشوم اما به این معنی نیست که میتوانم بی غلط هم بنویسم! باید قبول کرد که صحیح نویسی یک گام به شدت بزرگ پس از غلط گیری است و هنوز چقدر فاصله هست تا رسیدن! اما شاید باور نکنید، میتوانم غلط های املایی به جا بگیرم، از همان ها که اگر غلط بنویسی به کل معنی را عوض میکند!! باور کردنی است این؟ من همان مینام؟!!





جالب اینجاست که تا حالا دقت نکرده بودم که غلط گیری یک مرحله قبل از رفتار صحیح است! حالا میفهمم آدم ها چرا خیلی خوب و به جا اشتباهات دیگران را میبینند و حتا درستش را هم میتوانند بیان کنند، اما بسیار پیش می آید که خودشان هم در شرایط* مشابه همان اشتباه ها را می کنند!





-گاهی اینکه فرصتش هست که به آدمی سلام کنی، غنیمتی است که به هزار سال مکالمه هم می ارزد، گاهی... 





-دانشجوی ترم نه بودن یک فضای کاملن عجیبی است... اینکه سر کلاس هایی باشی که همه ی جمعیتش را هم سال های خودت پر نکرده اند و اینکه هم سال های خودت را کم میبینی و آنهایی که مانده اید مثل آدم هایی که توی جزیره ی آدم خوارها باشید، هوای هم را دارید و سر کلاس ها تا بشود سعی میکنید دور و بر هم باشید، اینها همگی یک فضای عجیبی است. انگار کن که با جمع باقی مانده احساس خانواده بودن پیدا کنید... جالب اینجاست که با داشتن تمام این احساسات ناگفته، که میتوانی نشانه هایش را در دیگرانی هم که شرایط تورا دارند ببینی، میروی برای کلاسی و در زمانی که منتظری تا کلاس شروع شود، یک دانشجوی سال پایینی ات، برگردد و به تو و دوستت بگوید که شما ورودی 90 اید؟ چقد زود کارگاه گرفتید!! 





-از آن طولانی های نوشین پسند شد؟!






به سیریوس، اینکه خیالت همه چیزم باشد، حکایت مرواریدی است که از  اقیانوسی با تمام عظمتش، نصیب ماهی گیر بخت برگشته ای شده است...



بعدن نوشت: بخواهم با شما صادق باشم باید بگویم که شرایط از شرط می آید و کاربرد آن به جای اوضاع صحیح نمی باشد، هرچند که اینقدر رایج و همه گیر است که آدم هرگز به او مشکوک نمیشود!



نوشته شده در سه شنبه نهم مهر ۱۳۹۲ساعت 19:14 توسط میم.| |