نا تمام...
من جز آن آدم هایی هستم که به مقدمات اهمیت می دهند! یعنی مثلن بارها شده که بیخیال درست کردن یک غذایی شده ام، چون چیزی در مقدماتش بوده که قادر به فراهم کردنش نبودم و حتا اگر قید شود که این افزودنی اختیاری است و جز اصلی غذا هم محسوب نمیشود، باز قید کل غذا را میزنم... چون میدانم اگر که درستش کنم، همش و در تمام مدتی که دارد طبخ میشود و تمام مدتی که دارد خورده میشود و حضم میشود و چه و چه در فکر همان جز کوچکی هستم که کم بود! به نظر آدمی مثل من، حتا یکبار امتحان، اگر آدم شوق و ذوق کافی را برایش دارد، می ارزد که تمام و کمال احتیاجات آن تجربه را داشته باشی... بر خلاف نظر بابا و مامان که میگویند یکبار از آنجایی که هیچ اطمینانی پشتش نیست که دوبار و سه بار و بیشتر بشود، ارزشش را ندارد که آدم وقت و هزینه بذارد که ملزومات تجربه را داشته باشد! از دید آنها آدم میتواند با یک سری نداشته ها هم تجربه را کسب کند، و اگر دید باز قصد ادامه دادنش را دارد، آنوقت برود سراغ تدارکات! حتا اگر داشته های آدم، کمتر از حداقل های لازم باشد! من اما بیشتر اوقات سر نداشتن این طور مقدمات، قید تجربه ها را زده ام و حس میکنم، اینطوری، احتمالش زیاد است که تجربه آنطور که باید دلنشین نباشد و باعث شود که آدم به کل دیگر سروقتش نرود! حتا با وجود اینکه راستش فکر میکنم، عقیده ی آنها خیلی معقول و عملی تر از عقیده ی من است!اما مثلن عقیده ام وقتی بیشتر برایم شاخ و شانه میکشد که سوراخ های بی چاره اش صداهای ناجور در می آورد و در عوض این گفته که در اولین فرصت این را عوض میکنم، بابا و مامان به من میگویند که حالا هنوز آنقدری پیش نرفته ای که بخواهی یکی بهترش را داشته باشی!
البته شاید مشکل اساسی تر، این روحیه ی عجیب من در تمام نکردن تجربه ها و به آخر و یا حتا به جای خوبی نرساندشان باشد! :|
به سیریوس، من از بچگی همین طور بودم، چیزی در زندگیم شروع نشد که تمام بشود، نه تجربه ای، نه دوستی ای، نه احساسی، نه حتا دفتر ِ مشقی! اما اینها هیچکدام تضمین نمیکند که تو هم تمام نشوی، و این همان ترس همیشگی است...
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۲ساعت
22:2 توسط میم.| |




