یک شب تا صبح... همش زیر طاق آسمان...
همیشه فکر میکردم که اولین برنامه ی رصد رو با تیمی میرم که دست کم یکی از بچه های نجومی مدرسه ی خودمونم توش باشه... اما اینطوری نشد! هرچند الان فهمیدم که یکی از بچه های پریشب شهید سلطانی بوده انگار!! :))ترس مفهومه پیچیده ای دارد... و بعضی فاضاها، خواه ناخواه، زاینده ی ترس است... مهم نیست که کنار آتش باشی و دورت شلوغ باشد... ببینی ترس همه را گرفته، میفهمی که کار از کار گذشته است... و فضا... تاریک و روشن صبح... همه اش عاملی بود تا باورمان شود که آن غریبه ای که از دور می آید، ردا پوشی است با هیبتی دهشتناک... که یک تنه همه ی مان را میتواند زیر و زبر کند... درست مثل مرگ خواران در هری پاتر! حالا چه کار دارید که حتا بعد از اینکه فهمیدیم او آشنا بود، قلب هایمان مثل قلب اسبی که ساعت ها دویده است، تند تند میکوفت به قفسه های سینه یمان؟
همیشه همه چیز در خواستن آدم خلاصه نمیشود... از آبشار... اولین چیزی که میخواهم، صدایش است... صدایش که آنقدر فراگیر است که صداهای دیگر را در هم میپیچد و محو میکند... که برای صدا کردم آدمی در چند قدمی ات، مجبور شوی فریاد بزنی... بعد اصلن همین هم پیکره ی آبشار را ترسناک میکند... شاید کمک بخواهی و کسی نشنود تو را... اما هنوز هم از آبشار، اولین چیزی که میخواهم، صدایش است... صدایی که نمیدانم چطور، اما تا روزها بعد هم، هنوز صدایش میماند... صدایش تصویری میشود، روبه روی چشمان تو، که در سرت تبدیل به صدا میشود... لمس آبشار، با این اوصاف، در اولویت دوم است... اولویت دومی بسیار خواستنی... این تراوت(تر بودن!!) را همیشه میخواهم... اما خواستن، همیشه مساوی با رسیدن نیست... در نزدیکی های خانیمان بودم که هنوز هم باورم نمیشد از رفتار پاهایم... در تمام مسیری که دامنه ی کوه را گرفته بودیم و می آمدیم پایین، برای آبشار، پاهایم زمین را انگار که حس نمیکردند... میلرزیدند و این لرزش، مانع میشد از لمس آبشار و تراوت... شاید یک روز به سرم بزند که بروم سراغ آن آبشار، تا تلافی آن روز را سرش در بیاورم...
حالا میدانم که تو را درست کشف کرده ام... تو درست همان حسی را داری که میپنداشتم... تو، صدایت، تمام آن چیزی است که آدم کم دارد... که حتا ناشیانه هم اگر در تو بدمد، همانی میشودی که آدم میخواهد... حالا اصلن مهم نیست اگر نوای یک موسیقی معروف و آشنا نباشی... مهم بودن توست که خیلی ضروری میشود...
جای تو، لحظه به لحظه دارد خالی تر میشود...
به سیریوس، هر شهابی را که می بلعیدم، آنقدر غرق در زیباییش میشدم که یادم میرفت آرزو کنم تو را... بعد آخرش فکر میکردم که باید احمق باشم که به جای کسب شجاعت، خودم را با آرزو کردن سرگرم کنم... اما حقیقتش این است که نمیدانم، این فکر آخر، همان چیزی است که میپندارم، یا اینکه توجیهی است از اینکه آنقدر هنوز مشتاق تو نیستم که با دیدن زیبایی شهابی، میتوانم تو را فراموش کنم... اما باور مکن که شوری ندارم از تو حتا آنچنان... غافلگیر شده بودم سیریوس... اولین باری بود که شهاب می دیدم...




