آخرش میبینی که هوا را از من گرفتی، خنده ات را هم...
همه چیز هم که خوب پیش برود... هوای خودت را نداشته باشی، باخته ای... تو که پاهایت را جلو بگذاری، من مجبورم به عقب نشینی، تا وقتی که حرکت هایمان، به موازات هم شود... اما تو، عقب گرد که کنی... دست و دلم نمیرود به خیز برداشتن به جلو... نگو که نمیخواهم... میمیرم تا می ایستم و جلو نمی آیم... مشکل در این است که من، هیچ وقت اهل انتخاب نبودم... من نهایتش، رشته ی دانشگاهیم را انتخاب کردم... من نهایتش بین تمام آنهایی که خواستند دوستم باشند، دوستان صمیمیم را انتخاب کردم... من اما هیچ وقت نتوانستم از آدم هایی که اطرافم هستند، یکی را انتخاب کنم و بعد، جلو بروم برای اینکه با او دوست بشوم... من هیچ وقت انتخاب نکردم... انتخاب خودش آمد... بد هم نبود... اما قضیه همیشه، انتخاب یک شکلات از قفسه ی فروشگاه نیست که اگر یارای انتخاب نداشتی، صبر کنی ببینی نفر قبلی کدام را برمیدارد، توهم همان را برداری...
آدم خیلی باید مراقب یک چیزهایی باشد... بعضی چیزها، خیلی سخت سرپا ایستاده اند... به تلنگری، فرو خواهند ریخت... اما باید، هر چه میشود زور زد که نریزند... ریختنشان، فقط ویرانی خودشان نیست... اطراف را هم ویران میکنند...
ربطی نداشتند این دو بند به هم... اما هم زمان ذهن من را تصرف کرده بودند...
کاش که چشمانت اینطور نبود... و خنده ات... و کاش اصلن اینطور که هستی نبودی...
شاعر گاهی مستی را میسراید، گاهی هم مستی را میمیرد...
به سیریوس، آخرش میبینی که هوا را از من گرفتی، خنده ات را هم...




