آآییی تو... نا سلامت کرده ای مرا و من اما سلامت میکنم...*

انگار که از سال ها زمین خوردن و حس کردن سوزش سر زانوهایمان باشد... همان ها که تا حواست نیست و بعد از جراحتش، یکباره زانوهایت را خم میکنی، تا انتهای اعصاب و روانت به سوزش میفتد... یا شاید هم از این فیلم های دوران جنگ ناشی میشود همه اش... همین ها که گلوله را که میخواهند در بیاورند... فریاد آدمی وجود آدم را میخراشد یکباره... نمیدانم از چیست... اما باورمان شده است که زخمی نیست که بی درد درمان شود... این میشود که اگر فقط ذره ای، پوست گوشه ناخنمان هم ور آمده باشد، نمیتوانیم صبر کنیم تا بی درد خوب شود... دست میبریم و آنقدر با آن ور میرویم تا با سوزشی دردناک میکنیمش... تا از باورمان دور نشویم... تا درد بکشیم برای خوب شدن...


هنوز هم فکر میکنم، زخمی که تو ایجادش کردی، توانایی این را دارد که بدون درد خوب شود... 


اون روز تو مترو، غرق خواب بودم... از همان هایی که تهش به جای پیاده شدن در ایستگاه کرج، به گلشهر ختم میشود.. یکباره چشم باز کردم و دیدم که چقدر به موقع چشم باز کرده ام... تو را که از پaت دیدم، هنوز از منگی خوابم رها نشده بودم... آدم هایی را که بشناسم، از 100 فرسخی هم به جا میاورمشان... چه از روبرو باشند... چه نیمرخ و چه حتا از پشت سرشان را... شک نداشتم که خودت بودی... حتا در آن شرایط گیجی... فکر کردم شاید بهتر باشد که بروم و از آن یکی در پیاده شوم... و اصلن یکجوری تظاهر به ندیدنت کنم که توهم اگر دیدی مرا، نتوانی بیایی جلو... هرچند نیازی به این حجم از تظاهر نبود... تو فرصت برای آمدن کم نداشتی و نداری... اما از پس این فکر، فکر دیگری بود در من... خواستم بیایم و ببینم چه میشود؟ تو چطور خواهی بود؟ فکر کردم شاید برای چند لحظه ی کوتاه، مثل آن وقت ها، فکرت با من یکی شود و ... آن وقت تو هم کمک کنی تا برای چند لحظه ی کوتاه، بشویم آدم ها یی که انگار، نهایتن یک هفته است که همدیگر را ندیده اند... 


تو حواست، آنی به تمام خودت بود، که هرچند به آن هم شک دارم، اما آنی... حتا آنی... حواست به ما نبود... شاید بگویی من به فکر شما بودم، اصلن شاید هم واقعن به فکر ما بودی... اما حواست به ما نبود... 


بلای زندگی... اصلن بلای همه چیز معمولی شدن اش است... اگر وقت کردی، معمولی نشو... 


آدم گاهی دلش برای کسی تنگ که میشود، لبخند میزند... گاهی هم گریه میکند... گاهی هم با خودش فکر میکند، چرا باید دلم برای این آدم تنگ بشود؟!  بعد حس میکند دلش شاید برای خودش تنگ شده...خودش آن هنگامی که با آن آدم بود... در حضور او بود... دلش برای آن موقعیت ها تنگ شده شاید... شاید هم اصلن دارد با این حرف ها خودش را قانع میکند... 


گاهی فکر میکنم ما با چه حماقت های مخصوصی همو دوست داشتیم... یادته یه روز تو خیابون که میرفتیم، بهم چی گفتی؟ "دوست دارم لباس..." یادته یا کاملشو بت بگم؟ 


شاید ایراد از همین دست دوست داشتن هایمان بود... 


میبینی رد پای شاید، چقدر زندگیم را تسخیر کرده؟


اگر روزها اینطوری بین ما عبور نکرده بود... حالا چه شاید ها که از من نمیدانستی... تا بدانی چه دنیایی ساخته ام برای خودم... تو همیشه در وقت مچم را میگرفتی... انگار میفهمیدی که کی حالم گرفته است... میشد خیلی از حرف ها را به تو گفت... میشد اصلن تو را بغل کرد و گریه کرد... 


هیچ وقت مخاطبی تا این حد حقیقی نداشتم اینجا... 



به سیریوس، تو هم از نوشین لبانی... و من که از اهل نظر نبودم حالا... چاره ام نیست جز دیدن و... جان دادن...




*با قدری تغییر برای ملموس تر شدنش!!





نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد ۱۳۹۰ساعت 19:38 توسط میم.| |