شاید...

باور کنید تحملش برایم خیلی سخت است... گاهی فکر میکنم اگر آدم بلند شود برود بالای یک کوه... تک و تنها... بعد تا میتواند فریاد بزند...شاید کمی خالی شود... اما همه ی مشکل از همین شاید است... از همین شاید کوفتی... از همین شاید که همیشه هست... اگر این حرف را بزنم، شاید بد بشود... اگر فلان کار را انجام بدهم، شاید افتضاح شود... شاید شود دارد دیوانه ام میکند... وقتی آدم ها یی را میبینم که حتا اشتباهاتشان را هم بی هیچ شک و تردیدی، درست قلم داد میکنند... دلم برای خودم میسوزد که همیشه یک شاید جلوی رویم است... انگار رو پیشانی همه ی مردم نوشته شاید... وی بیلبوردها هم... روی تخته ی کلاس ها که شاید بیداد میکند... آسمان من را هم شایدی در بر گرفته که شاید آبی باشد... 


شده است فکر کنید از روابط پایین اجتماعیتان داری زجر میکشید؟ که از بس در مورد آدم ها ملاحظات بسیاری را قطار کرده اید، آنها هم به شما که میرسند... خودشان را درگیر ملاحظات میکنند؟ که همیشه به حاشیه رانده میشوید؟ جریان کنار گذر همیشگی؟


بعد اصلن سوژه ها به جای هم قاطی میشود... همیشه زجرها را از دست شاید های پیش رویت کشیده ای و بعد... گاهی فکر میکنی آدم ها عوضیند...


آن طرف رودخانه... خیلی خوب بود... این را نمیدانست... سرگرم پل شده بود... اما مگر چقدر با پل سرگرم میشد؟ از پل عبور کرد... خوبی را دید... پل مرد... پل او را به خوبی رساند... او فکر کرد که پل وظیفه اش جز این نبوده... از همان روز بود که خیلی از پل ها... پل های روی رودخانه ها را میگویم... خصوصن آن رودخانه های خروشان... از همان وقت بود که این پل ها... ابتدایشان یک در نصب شد... پل از فراموشی ترسید... فکر کرد، اگر به خوبی برساند... جاودانه میشود... اما او حتا... جایی نگفت که اگر پل نبود... من خوبی را به چنگ نداشتم...


گاهی بزرگتریم نکته ها، در ساده ترین شکل ممکن باور پذیر میشود... ساده فهمیدم که نبودنم، اهمیتی ندارد...


به سیریوس... شاید از همه بیشتر روی پیشانی توست... شاید اگر بودی، دنیایم بهتر بود... 






نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۰ساعت 20:3 توسط میم.| |