صدایش...
این نت ها... اصلن این نت ها نه... که نگویم خیلی حالیم است که اصلن هیچی هم حالیم نیست... اما همین صدای ساده ی بی محتوا... همین که انگار به جای یک سوت معمولی سوتی داری که صدای قشنگ تری دارد... خلاصه همین صدای ساده... تمام غصه های مرا میخورد... تمام دلتنگی هایم را... گاهی اصلن انگار که دل آدم باید فقط تنگ باشد... نه برای کسی لزومن... که فقط باید تنگ باشد... که آنقدر تنگ بشود که گلویت را بکشد تو... صدایت را بکشد تو... که حس کنی وقتی نفست را از لابه لای سوراخ ها میکشی تو بهتر است تا وقتی که میدهی آن را بیرون... و آنقدر دلت تنگ است که دنیا را هم دارد با خودش تنگ میکند... بعد فکر میکنی که دنیا اگر اینطور به تو نمیسازد این روزها... از مادرت است که چند روزیست سلیقه های متفوتتان بروز کرده... یا از آن استاد عوضی ای است که شاید حتا آنقدر ها هم عوضی نباشد... اما شک نداری که هست... اصلن من اگر استاد بشوم بعد از امتحان؛ تمام حواسم را میگذارم روی مکالمه هایی که بچه ها با هم دارند... که دست کم وقتی یک دانشجویی مثلن میگوید از 5 تا سوال، 3 تا را کلن سفید گذاشته، بر ندارم به او بدهم چه میدان 14، 16 ... هرچقدرم که از او خوشم بیاید... فکر آبروی خودم... فکر عاقبت خودم بیشتر از این ها باشم... خلاصه اینکه میدانم... این روزها، اینکه دنیا تنگ شده... نه از این استاد عوضی است و نه از آن اختلاف سلیقه... که دنیا تنگ است چون من از درون دارم به تنگنا نزدیک و نزدیک تر میشوم... و اصلن هم آدمی نیستم که به خودم سخت بگیرم... بزرگترین اشتباهاتم راووو بزرگترین حماقت هایم را، نهایتش 2 سه روز... نه اصلن تو بگو یک هفته... همین قدر با خودم حمل میکنم... بعد زمینش میگذارم... آدم که نمیتواند همیشه درست باشد... درست رفتار کند... آدم اصلن حق دارد که اشتباه کند... ته تهش دید از خودش راضی نیست... خب بعدن حتمن خودش را یک جوری خر میکند تا از خودش راضی شود... آدم اصلن باید شاهد بی عدالتی باشد... یعنی چی که انتظار عدالت داشته باشد؟! عدالت؟؟ زندگی با او خیلی هم معمولی و مسخره است... پس موهای آدم چطور باید سفید بشود؟ ... مادرم از موهای سفید برادرم غصه دار است... ما اما کیفش را میبریم... چون معتقدیم او این شکلی جذاب تر است... آن وقت بگویید بی عدالتی خوب نیست... اما بی عدالتی فقط به درد پسر ها میخورد! دختر ا موهای جوگندمی... هیچم جذاب نیست... چه برسد که جذاب تر باشد... مثلمن هیچ کس هم موهایش را های لایت سفید نمیکند... اما حتا دیدن یک تار موی سفید... با این صدای ابتدایی، جذاب است... حتا اگر در لابه لای گیسوان یک دختر آن را پیدا کرده باشی... بعد اصلن اشک هی بیاید و برود هم ایرادی ندارد... اینطور اصلن خیلی هم بهتر است... هم گریه نکرده ای که بیایند سوال پیچت کنند که شده... فوقش میگویی خمیازه کشیدم... اشک جم شد... بسیار هم دلیل قانع کننده ای است... هم اینکه خیالت از خودت راحت میشود که اشک داری... که این غده هایی که کارشان تراوش آب شور است، کار میکنند... که مجبور نباشی بروی خودت را به یک متخصص غدد نشان بدهی و کلی پول وزیت بدهی که چی؟ غده های اشک چشمم کار نمیکنند! اشک هایت که چشمانت را تر کند... باورت میشود که زنده ای... باورت شد که زنده ای... میروی و آب لیمو را میریزی کف لیوان و عرق نعنا را اضافه اش میکنی و آب و یخ را تا حناق لیوان بالا می آوری و بعد... یک لیمو را 4 قاچ میکنی و با کمی نعناع خشک میرزی آن تو و صبر میکنی تا هم دما شوند... یخ و آب را میگویم... آن را میخوری چون زنده ای... و چون آدم زنده در تابستان عطش دارد... مزه ی لیمو تا ساعت ها هم ته حلقت بماند خوب است... چون هنوز نشان میدهد که تو زنده ای... خیالت از زنده بودن که راحت باشد...، میروی و نقدی برای تمام فصول را برمیداری تا باورت شود همیشه همین قدر حماقت در فضا جاری بوده و تو همیشه باید همین قدر حماقت را قبول کنی یا نهایتش خودت هم احمق باشی تا دیگر حماقت به چشمت نیاید... حماقت حتا از دیوانه بودن هم بهتر جواب میدهد... نه تنها که تکلیفت معلوم است...، که حتا یکی از فحش هایی را که ممکن است نثارت شود را خنثا کرده ای... مثلن اگر به یک خر بگویید آدم، به او فحش داده اید... ولی اگر بگویید خر... فحش نداده اید... پس به یک احمق هم بگویی احمق، به او فحش نداده ای... خوبی این صدای ساده در این است که وقتی باشد... به این چیزها هم فکر نمیکنی... یاد آن خانمی می افتی که امروز زنگ زد که به تو بگوید: استاد بود... چرا نیامدید... بعد در دلت به او میخندی وقتی میگوید: باشد برای هفته ی بعد یک تایمی را ست میکنم... مثلن دور و بر 4... بیایید... انگار که تو یادت رفته باشد امروز را... اما از اول صبح منتظر زنگ این خانم بودی... یعنی که یادت نرفته امروز را... اما حاضر نیستی آن همه بپردازی تا یک نفر بیاید و به تو فوت و فن این را یاد بدهد که چه طور باید در آن سوراخ ها فوت کنی... صدای ساده اش حتا همین را هم از تو دور میکند... اصلن یک مواد مخدر قوی است انگار... شاید برای همین است کهنفس را که میکشی تو... حالت را بهتر میکند... خیلی خسته ام... خیلی... گوشه گوشه ی دنیا، دارد خسته ترم میکند... صدا نباشد، مرگ دور از دسترس نیست...به سیریوس، اگر چشم ها هم بلد بودند پانتومیم اجرا کنند...
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۰ساعت
18:32 توسط میم.| |




