ققنوسی نمیروید... جا ماندم درین آتش...!!
بيا مرحم بنه بر داغ هاي هر شب و روزم
که من خاکسترم، اما هنوزم خوب مي سوزم
من دلتنگ را جز اين علاجي نيست
لباسي از خيال تو، ز شب تا روز مي دوزم
از آن وقتي که مهري نيست در دنياي بي رحمم
اگر من زنده ام، با خاطرات خوب ديروزم
چه بايد کرد با اين عشق؛ يا با قلب اين عاشق؟
اگر ديدي علاجش را، بگو با قلب جانسوزم
قفس باز است و مينا را، جدايي نيست از آتش
اگر ققنوس هم باشم، هنوزم خوب مي سوزم...!!
بعدن نوشت:
نمیدانم چه شد که به سیریوس نگفته رفتم...
به سیریوس،
بامداد که از چشمان تو آغاز شود، نباید شک کرد به جغد شب شدن من... دور از چشمان تو...!!
نوشته شده در جمعه بیستم خرداد ۱۳۹۰ساعت
18:10 توسط میم.| |




