راضی نشوید که درخت ها، ایستاده بمیرند...!!
اگر آرشيو ايراد نداشته باشد، که ندارد!، اين 74امين پستي است که ميگذارم... خوب يادم است روزهايي را که اصلن مهلت نميدادم تا پست هاي جديدم را بخوانيد...، هنوز اين يکي را آپ نکرده، بعديش را نوشته بودم و فقط اندکي صبر ميکردم که اين يکي را بخوانيد تا مزه اش حفظ شود... اين روزها اما... وراجي هايم کمتر شده است... ميتوانيد برويد به دست بوس استادان گران قدر و اين هواي خواب آور بهاري که باعث شده تا منه وراج اينطور سکوت اختيار کنم...
چندبار قصد کردم که بنويسم، اما حرفي نبود... گاهن اگر حرفي هم بود، آنقدر ذهني دارم که درگير هزار کوفت و مرز است که، از نوشته هاي خودم خوشم نمي آمد تا بگذارمش اينجا...!!
فکر نميکردم روزها ميشود که اينقدر آغشته باشد، آنقدر که طعم دلتنگي را سخت بچشي و ديدن يک دوست دوران هاي مدرسه، در لابي فني، کاري کند که نخواهي که از آغوشش بيرون بيايي... دوستان خوبي دارم... اما هيچي از دلتنگيم براي شما دوستان خوب مدرسه کم نميکند... هيچي...
1. يک زماني همش در حال کشف بودم... اگر روزي يک کشف جديد از اين زندگي نصيبم نميشد، اصلن آن روز، روز نميشد... حالا نهايتن کشفياتم خيلي چيز هاي ساده اي هم بود ها... يک شعر جديد، يک آهنگ جديد، يک فيلم جديد، چند صفحه از يک کتاب جديد، يک آدم جديد يا يک رفتار جديد از يک آدم قديمي!، يک جاي جديد، يک طعم جديد... خلاصه که کلي کشف جديد بود در هر روزم... اما حالا همه چيز همان هايي هست که بود... حتا سراغ کشفيات قديمي را هم به سختي ميتوانم بگيرم... زندگي اين روزها هيچ چيز جديدي ندارد...
1. قبل آن کنسرت... با تو خوب بود... من اين خيابان هاي لابالاي دانشکده هاي دانشگاه را دوست دارم... چندين بار با آدم هاي مختلف ميانشان راه رفته ام و هميشه خوب بوده... اين راه را اما هيچ وقت در سکوت طي نکرده ام... يا حرف زده و يا شنيده ام... اما اين بار... خواستم که شنونده باشم و تو حرف نزدي اما... راست ميگفتي تو... قبول دارم که حرف هايي هستند که بايد همان وقتي که مي آيند زده شوند... من يک عذر خواهي به تو بدهکارم... نبودم آن موقع که تو ميخواستي...
2. ميدانيد خاطرات گذشته مثل چي ميمانند؟ مثل پيچک... از جايي که شروع ميشوند، همين طور از زندگي آدم ميروند بالا... تا آخرش همين طور مي آيند بالا... خيلي زيبايي دارند اما... خيلي وقت ها حس خفگي مي دهند به آدم... حس ميکني که دارند تو را تسخير ميکنند... آينده و خيالش اما، مثل بيد مجنون است... آزاد و رها... به باد هر تفکر جديدي، پيچ و تاب ميخورند و تو را اما اسير نميکند...
خوب است اين آينده... خوب است که اين ثانيه ها از حرکت نمي افتند... خوب است ميشود صبر کرد تا روزي بيايد که نه لزومن خوب باشد، که دست کم، سختي ها و تلخي هاي اين روزها را فراموش کرده باشي در آن...
3. در زندگيم هيچ وقت حماقتي به اين بزرگي نکرده بودم... شما که ميدانيد، ميخنديد که چيزي نشده، بهونه اي بود براي خنديدن، نهايتش اگر ببينيد چقدر شاکيم، کمي جدي ميشويد و ميگوييد: سخت نگير... اونقدرها چيز مهمي نيست که بخواد اعصابتو خورد کنه... اما خبر نداريد که چقدر از خودم شاکيم بابت اين رفتار بچگانه...
عمق فاجعه براي من اين است که، کوچکترين تغيير در رفتار هرکسي را که ببينم، ياراي آن را ندارم که در مقابل اين فرياد درونم مغلوب نشوم که حتمن چيزي ميداند از رفتار آن روز من...
حالا نميدانيد چقدر خوب ميفهمم که چطور ميشود، حاصل تمام قضاوت هاي مثبت را، منفي کرد...
3. يک روان نويس نارنجي دارم که از نگار گرفتمش! هرچند که اساسن رنگ نارنجي اولين رنگي نيست که دوستش داشته باشم، اما اين رنگ نارنجي را دوست دارم...
آدم که ميخواهد کاري کند و ترديد دارد، هزار جور فکر ميکند با خودش... کلي پايين و بالا ميکند موضوع را پيش خودش... هزار دليل پيدا ميکند براي انجام دادنش و در عوض، هزارتاي ديگر براي صرف نظر کردن از آن... آخرش اگر قطعيتي در تصميمش حاصل نشد، حالا چه به انجام آن کار تن داده باشد و چه نه، باز هزار جور فکر ديگر هم ميکند پيش خودش اگر که تصميم درست را نگرفته باشد... اين ميان، خودش را که قانع کرد که همين است که بود و کاريش نميشود کرد، پشيماني آخرين چيزي است که سروقت آدم مي آيد و ... ميبيني که پشيماني چه ظالمانه دارد راست ميگويد... که ميشد کار ديگري هم کرد، اما تو اين را انتخاب کرده بودي... مگر ميشود اما که به پشيماني حالي کرد که آن اول هر دو راه از تساوي برخوردار بودند؟ چقدر ظالم است اين واژه! اين است که ميگويم کاري کنيد که هيچ وقت پشيماني نيايد سروقتتان!
گاهي حقيقت، مثل تصوير ماه ميماند در آب... گمان ميکني که نزديک است... خيلي نزديک... آنقدر که ميشود لمسش کرد، دست ميبري که لمسش کني، اما... سطح آب که آشفته شد، تازه ميفهمي تو چقدر از حقيقت دوري... تازه ميفهمي که سهم تو از حقيقت، فقط يک تصوير است...
به تمناي تو دريا شده ام! گرچه يکي ست/ سهم يک کاسه ي آب و دل دريا از ماه
4. آدمي را ميشناسم که يک لبخند را با خودش همه جا مي برد!... در عوض اما کم ديده ام که او بخندد... اينکه آدم پشت سرش يک لبخند خلق کند روي صورت مردم، خيلي خوب است...
چه چيزي هست که ميشود بيش تر از لبخند آن را دوست داشت؟
هنوز غصه ي خود را به خنده پنهان کن/بخند! گرچه تو با خنده هم غم انگيزي...
طوفان نديده اي که خيال ميکني، اين موج هاي نا آرام ساحل، طوفانند... کسي آرامش يک ساحل ناآرام و مواج را مي فهمد که در قلب اقيانوس، طوفان را از سر گذرانده باشد...!!
5. چند روز پيش، طي ماجرايي بسيار اکشن، همراه با تنش هاي بالايي که داشت، همراه با هيجان بسيارش، خوب فهميدم معني واژه ي ماندن را...
صبح هاي زيادي بوده که تقلا کرده ام و اما به مترو نرسيده ام... اما اينها، نبود دليلي که بفهمم ماندن را...
ماندن را وقتي ميفهمي که همه رفته باشند... که هيچ کس هواي پشت سرش را نداشته باشد... که اصلن اگر هم داشته باشد، نتواند کاري کند براي آن که مانده... نياييد و بگوييد: "آنکه چيزي نبود که بخواهي اينطور راجع بهش فکر کني..." مادامي که در راهروهاي آن قطار راه ميرفتم... مادامي که در کوپه هاي شما دوستان، در حال شوخي و خنده بوديم... مادامي که نفسم از آن دويدن، هنوز جا نيامده بود...، فقط و فقط به يک چيز فکر ميکردم... فقط و فقط يک منظوره جلوي رويم بود...
فکر ميکردم به ماندن... و بيشتر ميفهميدم قيصر را که ميگفت: تو ميروي... قطار ميرود... تمام ايستگاه ميرود... ماندن سخت است... ماندن خيلي هم سخت است...
منظره ي پيش رويم، مينايي بود که در ايستگاه مانده و دارد قطار در حال رفتن را مي بيند... نه قطاري که از کرمان مي آيد سمت تهران... نه قطاري که دوستان آن روزهاي کرمان را در خود دارد... مينايي که دارد قطاري را مي بيند که... قطاري که هم قطارانش را برده و مينا اما... مانده و فقط نگاه ميکند...
ماندن يعني فهم اينکه رفتن در جريان است و تو اما... کناره مانده اي...
به سيريوس، روزي اگر دير برسم و تو رفته باشي... جان خود در دويدن ميکنم... جا نمي مانم از تو سيريوس... تو اما بادپايي سيريوس...
6. با تو حرف داشتم... تو اما نميداني... نميداني که اين حرف ها باتوست... پس بهتر است کم هم نگويم... روزي اگر فهميدي حجم تمام حرف هايي را که با تو داشتم و نگفتم، خواهي ديد که درخت، چگونه ايستاده مي ميرد...
درخت اما، از هرجا که اميدي باشد، جوانه ميزند...
7. شده است آدمي را ببيني و همان اول کار شستت با خبر شود که او، آن آدم، توي قبلي را مي شناسد؟ و با توي الان، درست مثل توي قبلي رفتار ميکند؟
نمیدانم چرا باید اینها را به تو بگویم؟ ...
8. اگر که ميخواهيد در نمانيد، فقط و فقط شعر بخوانيد!
عاشق شو ارنه روزي، کار جهان سرآيد/ ناخوانده نقش مقصود در کاروان هستي...
9. روي يکي از اين بيل بوردهاي اتوبان، نوشته بود: 1818 در دستان شما... من اما اولش که آن 1818 را نديدم... بعدش هم در دستان شما را دردستان شما خواندم... و با خودم فکر کردم که: عجب حرکتي... يعني يه شماره اختصاص دادن به اينکه مردم زنگ بزنند و دردهاشون رو بگن؟ وقتي فهميدم که براي چندمين با از اين بيل بردهاي اتوبان رودست خورده ام، چند دقيقه با خودم به خودم ميخنديدم! البته قطعن تو دلم که راننده و مسافران عقب فکر نکنند که با يک خل و چل هم سفر شده اند! :دي




