اسمم را دوست دارم... فقط مانده است رسمم!!
رستني ها کم نيست، من و تو کم بوديم
خشک و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم
گفتني ها کم نيست، من و تو کم گفتيم،
مثل هذيان دم مرگ، از آغاز...چنين درهم و برهم گفتيم
ديدني ها کم نيست، من و تو کم ديديم
بي سبب از پاييز، جاي ميلاد اقاقي ها را پرسيديم...
چيدني ها کم نيست، من و تو کم چيديم،
وقت گل دادن عشق، روي دار قالي، بي سبب حتا پرتاب گل سرخي را ترسيديم...!
خواندني ها کم نيست، من و تو کم خوانديم
من و تو ساده ترين شکل سرودن را در معبر باد، با دهاني بسته وا مانديم
من و تو کم بوديم، من و تو اما در ميدان ها، اينک اندازه ي ما ميخوانيم
ما به اندازه ي ما مي بينيم
ما به اندازه ي ما مي چينيم
ما به اندازه ي ما مي گوييم
ما به اندازه ي ما مي روييم
من و تو کم نه که بايد شب بيرحم و گل مريم و بيداري شبنم باشيم...
من و تو خم نه و در هم نه و کم هم نه که مي بايد باهم باشيم...
من و تو حق داريم در شب اين جنبش، نبض آدم باشيم...
من و تو حق داريم، که به اندازه ي ما هم شده باهم باشيم...




