... نقطه
اوضاع خیلی بد است نقطهفکر نکنید همه اش به خاطر حجم زیاد کارها و درس هاست، اما به آنها هم ربط دارد نقطه
اوضاع حتمن از این بد تر هم میتواند باشد، اما حالا خیلی بد است نقطه
همیشه فکر کردم که نباید، نباید بگویم که اوضاع بد است، که یعنی که باید قوی باشم و نگذارم احدی بفهمد که اوضاع بد است، اما اوضاع بد است نقطه
دلم میخواهد برای چند روز بروم یک جای خیلی دور، خیلی دور از شهر و چادر بزنم و آتش روشن کنم و شب هایش را بنشینم کنار آتش و مثل آن شب، تمام سعیم را بکنم تا از ساز دهنی ای که به من ارزانی شده، صدای خوب دربیاورم و وقتی نهایتن یک چیزهای از فوت کردن های آماتور وارانه ام خوب از کار درآمد، کیفش را ببرم و ... نقطه
میدانید چرا غالبن از سه نقطه استفاده میکنم جای نقطه؟ چون از پایان متنفرم نقطه
میدانید چرا اصغر فرهادی را، کارهایش را دوست دارم؟ چون آدم را اسیر پایان نمیکند نقطه
این همه نقطه نقطه کردم که بگویم در یکی از بزرگترین پایان های زندگیم به سر میبرم نقطه
درد این پایان درین است که شروع نداشته دارد نقطه میخورد نقطه
اوضام خیلی بد است نقطه
هنوز هم میتوانم از ته دل بخندم اما یادم نرفته حرفم را، اینکه دیگر میدانم هرکس که خنده های گیراتر و پررنگ تری دارد، قصه های بیش تری هم در دل دارد نقطه
سیریوس داری پایان می یابی نقطه
اوضاع واقعن خیلی بد است نقطه
نقطه




