به سیریوس،...*
پيشاپيش بابت اين پست غير مطرقبه و نا متعارف و آشنايي زداي خود، از تمامي شما دلبندان که قدم روي جفت چشم هاي مبارک بنده ميگذارين و ايجا را ميخوانيد، به ويژه از جامعه ي ذکور مجلس که خوشبختانه از حرف هايي که ميزنم مستثنا هستند، عذر خواهي عام و ويژه به عمل مي آورم...!! باشد که اين حجم از عصبانيت و غصه داري من را شب عيدي با شکيبايي از سر بگذرانيد!!! :-اس
(به سيريوس را هم براي احترام به نظر نصيري! و هم براي اينکه حرف هايي که ميزنم اينطور ميطلبد، باز به همان جاي سابقش منتقل فرموديم! باشد که شکرش به جاي آريد!(اين تيکه خطاب به نصيري بود!:دي))
بچه که بودم اهم هم بازي هايم پسر بودند... به جز سعيده که تنها هم بازي واقعي من بود که از قضا دختر از آب درآمده بود، باقي همه پسر بودند... خوب يادمه که توي مهد، کلي بچه ي هم سن و سال بوديم... نهايتن با يک يا دو سال تفاوت سني... من، شيرين، لادن، مريم، مهسا، ساناز، مهتا، الناز، شهريار، پويا، پيام، سينا... چه خوب اسم همه شان يادم مونده! اين بين بهترين هم بازي هاي من، شهريار و پيام و سينا بودند... ما بعد از مهد هم خيلي باهم بوديم... خانواده ها دوست بودند... يادم مي آيد که حتا با الناز که فقط چند ماه از من بزرگ تر بود هم معذب بودم... سنمان از 7،8 که گذشت، بهش ميگفتم:شما!! اما خوب يادمه که تو همين سنا خونه ي شهريار که رفته بوديم، مثل دو تا آدم که بهشون ميگن دوست، نشسته بوديم و کلي نقاشي کشيديم و کلي رنگ زديم و کلي کيف کرديم... و خوب يادمه که بچه که بودم، سرتق تر از اين حرف ها بودم که توي جمع بزنم زير گريه... اما سر سينا که شکست...، از وقتي بردنش بيمارستان تا سرشو بخيه بزنند، تا وقتي که برش گردوندن با يه سر باند پيچي شده، يک ريز گريه ميکردم... من بودم و اين دنياي پسرانه که يک جورايي مرا از دخترها بيزار ميکرد... اين دنياي پاک بچگي... اما درست از وقتي رفتيم مدرسه... همه چي عوض شد... ديگر فقط با دختر ها راحت بودم... اما تا همين اواخر هم، هنوز باور داشتم که دنياي آن ها هم خوب است... ميشود در آن راحت بود... دنياي آن ها هم پاک است... کار از وقتي خراب ميشود که دنياي پيش روت بزرگ ميشود... خيلي بزرگ... بعد با خودت به اين نتيجه ميرسي که جامعه ذکور، همشون رذل و کثيفن، مگر اينکه خلافش ثابت بشه!! و خلافش خيلي کم ثابت ميشه... اونقدر که با خودت فکر ميکني، شايد بايد از اين ميزان صرف نظر کني... اما از اونجايي که حس ميکني، اين ها في نفسه اينطور رذل آفريده شدند، به احترام اون بخش اندکي که از تشخص برخوردارن، حکم کلي دادن را منتفي اعلام ميکني... حتمن خيلي سخت است که در اين حجم کثير از رذالت، رذل نباشي... و باور کنيد خيلي سخت تر است که در اين حجم عظيم، تو دلخوش باشي به همين اندک مقدار متشخص!... که خيال کني ميشود هنوز هم بين آنها جماعتي را پيدا کني که قابل اعتماد باشند... که ارزشش را داشته باشند...
بدي مساله اين است که هيچ جاي دلخوش کننده اي ندارد... فلسفه اش ايراد دارد، رفتار اجتماعيش ايراد دارد، فرهنگش ايراد دارد... احساسش ايراد دارد... همه ي جوانبش ميلنگد... و همه ي اين ها گردن حق است! اينکه فکر ميکنند حق به گردن آن هاست... حالا چه در خيابان و پشت فرمان باشد، چه در رئيس جمهور شدن و چه در هزار کوفت و مرز ديگر... و تو يکبار فکر ميکني که ايراد از توست... دوبار اين فکر را ميکني... اما خر هم که باشي، آخرش ميفهمي که نه، ايراد از تو نيست... تو محکومي که تحقير شوي... ربطي به سر و وضعت ندارد... آن ها حق دارند که ذل بزنند صاف توي چشم هاي تو و لبخند مزخرف بزنند... آنها حق دارند که هر حرف مزخرفي که به ذهن مبارکشان رسيد، وقتي از کنارشان رد ميشوي نثارت کنند... ربطي به افکارت ندارد... آن ها حق دارند که تا کم آوردند، بگويند جنس ضعيف است ديگر، اين چيزها هاليش نميشود که... و ربطي به قدرت کلام تو ندارد... يک جاهايي، همين که از جامعه ذکور نيستي، کافي است که مجالي براي حرف زدن نداشته باشي اصلن...
آن روز يکي از دوستانم ميگفت:"اگر خدا اينطور ميخواسته، خب از اول شعور و احساس هم نميداد به ما، تا اينقدر زجر نميکشيديم..."
نميدانيد چقدر برايم سخت است که هر روز، با تنفر راه بروم توي خيابان ها... و چقدر سخت تر است که هر روز يک عالمه آدم ببينم که همش چيزي در وجودم فرياد بزند، "بي اعتمادم... حق دارم که بي اعتماد باشم به او... او رذل و کثيف است، مگر اينکه خلافش ثابت شود... "
راه رفتن هايشان... ترز نگاه کردن هايشان... آن افکار لعنتي حبس شده در مغزهاي خرابشان... چه مخلوقات مزخرفي هستيم و اسممان هم شده: ارشد مخلوقات...
من از ريز رفتار اين جماعت، تا وحشتناک ترين هايش، حسابي غصه دارم... و يکجورايي حتا ميترسم... مثل چي... و بيش تر از اينها غصه دار و وحشتزده ميشوم از زنان احمقي که اين حق نداشته ي آن ها را قبول کرده اند... که بدشان نمي آيد از اين نگاه ها... از اين حرف ها... شايد حتا در افکارشان خيلي به تساوي حقوق اهميت بدهند، شايد، اما وقتي لبخند ميزنند تا يکي از همان ها رد که ميشوند، حرف مشمئز کننده اي نثارشان ميکند، يعني تمام آن افکار ساختگي توي ذهنت را بذار دم کوزه، يک بشکه آب بخور روش... واي که هم از خودي بايد زخم داشت و کشيد و هم از بي خودي...
ترجيح ميدهم بيشتر از اين حرف نزنم... اگر تحملش را داشتم، در همين حد هم سکوت ميکردم... هماي گوش ميکنم بلکه کمي يادم برود تمام اين ها... آن هم ميان اين همه سر وصداي 4شنبه سوري! از دست ندهيد اين چند مصرع را...
راست بگو راست بگو راست، فردوس برينت کجاست؟
راستي آنجا هم، هرکس و ناکس خداست؟
راست بگو راست بگو راست، فردوس برينت کجاست؟
بر همه گويند که هشيار باش،
بر در فردوس نشيند کسي
تا که به درگاه قيامت رسي
از تو بپرسند که در راه عشق،
پيرو زرطشت بدي يا مسيح؟
دوزخ ما چشم به راه شماست...
راست بگو راست بگو راست، آنجا نيز، باز همين ماجراست؟؟
به سيريوس، کاش تو از آنها نباشي سيريوس... آدم اسطوره نداشته باشد، خيلي بهتر است تا اسطوره اش از آنچه که بايد باشد، افول کند به يکباره... آن هم در مقابل چشم هايش...




