به سیریوس، تو چرا این مقدار افسانه ای...، این افسانگیت دارد ذره ذره مرا ذوب میکند...
این اواخر به مجموعه ماجراهای بچه های بدشانس فکر میکردم... دیدم یکی از کیف های عظیمی که از این کتاب تجربه کردم، این بود که تا کتاب را باز میکردم، جمله ای میخواندم برای بئاتریس... جملات به بئاتریس تقدیم شده بود، نه به من... جملات را لمونی اسنیکت نشوته بود، نه من... اما من از خواندنشان کم حظ نمیبردم... و اصلن همین شد که شروع کردم به این کار... به نوشتن برای سیریوس... اما دیدم شاید اینکه جمله هایم برای سیریوس را میگذارم انتهای متن، حق مطلب را در موردش ادا نمیکند... و از آنجایی که من کتاب نمی نویسم که جمله هایم را بگذارم برگ اول، پس زین پس آن ها را در عنوان میگذارم!!
1. از آدم هایی که در روابطشان با اطرافیانشان، حدود را تمام و کمال حفظ میکنند... تو را در برخورد با خودشان معذب نمیکند... از آدم هایی که بدون نیاز به چشم غره ی تو، برای مرزهایت احترام قائلند... آدم هایی که صمیمیت هایشان هم آمیخته با یک نوع احترام است... به شدت مسرور میشوم... و به خودم افتخار میکنم از هم کلام شدن با آنها... این ها همان هایی هستند که بشریت را از نابودی حفظ میکنند...!!
2. غم و شادی دو مبارزی هستند که تا آخرین روز زندگی آدم دست از نبرد نمیکشند... این نبرد پایان ناپذیرشان، هرچند اگر نبود، زندگی هم نبود... اما دارد من را خسته میکند... دست کم غم در زندگی من زورش بیشتر است...
3. بروید به استاد بگویید حد اقل یک ماژیک بیاورد سر کلاس تا ناقصی های اسلاید هایش را بتواند به ما بفهماند... که قاه قاه نخندد و بگوید: تخیلتان هم قوی میشود... بروید به او بگویید پاور پوینت هایش را بگذارد دم کوزه، آبش را بخورد... به او بگویید: استادی که کچ دستش نمیگیرد، آدم را یاد تماشای یک دفاع طولانی مدت می اندازد... به قول نصیری من اگر استاد بشوم، برای ارئه ی پروژه ی دانشجویانم هم، استفاده از پاور پوینت را ممنوع میکنم!! :دی
4. میدانید بعد از یک کوهپیمایی 5 یا 6 ساعته چه چیزش را خیلی دوست دارم؟! این خواب عظیمی را که دست میدهد... اینکه به آغوش تختت که پناه بردی، پلک را که بر هم نهادی... دیگر مجال هیچ فکری دست نمیدهد... خواب است که تو را فتح میکند... و این خواب عمیق است... آنقدر عمق دارد که حتا قوی ترین رویاها که هر شب انتظارشان را میکشی هم در ته آن گم میشود... یک خواب است که فقط خواب است... فقط خواب...!!
5. میدانی نگار که کوه رفتن بی تو مثل چی میماند؟ مثل خوردن ذرت بدون سس سیب ترش... محرومیت از سس سیب ترش خیلی ملال آور است...
باور نمیکنی نصیری اما وقتی آمدم و الی گفت که خب بریم دیگه... و دیدم که تو نیستی و تازه فهمیدم که نمی آیی... یک آن به سرم زد برگردم!!... (فکر کن این بند آخرو راست گفته باشم!!!!!!!!) اما باور کن که بند اول عین حقیقت بود...
6. کلام از نگاه تو شکل میبندد...
خوشا نظر بازیا که تو آغاز میکنی...
8. خستگی نه بر اعضا و جوارحم... که بر هستیم سنگینی میکند... حالا در کنار تمام یخ زدگی های زندگیم، حماقت دوران تحصیلم صاف دارد توی چشم هایم به من نگاه میکند و به من میخندد از اینکه اینطور راحت دارد مرا از مقدار متنابهی شادی پس از تحمل این مقدار زحمت دور میکند... من هنوز هم درک نمیکنم که چطور اینقدر تاثیر میگذارد...
هیچ وقت از هیچ کدام از درس هایتان قافل نشوید... زندگی این ترم من، در نبود یک 3 واحدی ناقابل(!) و در بود او، 1.2 توفیر معامله دارد... حذف سوپر اضطراری نداریم؟!! :((((
متنفرم از معادلات... اما این باعث نمیشود که از موسویان هم متنفر نباشم، با آن تیکه های لوسش... نصیری! به طور جدی پایه ام که این ترم به هیچ کدام از تیکه هایش نخندیم!! (:دانشجوی استاد ضایع کن!!)... بهرامیان دلمان میخواست خب... نمیدانم چشم هایم روز انتخاب واحد چه غلطی میکرد!!
9. هرچه میگویم نر است... این زندگی گوید بدوش...
هرچه میگویم که افتادم ز پا... گوید بکوش...!!
ریسمبلی؟! برای م.امید بود،نه؟! تو اولین بار اینو برام خوندی...:)
توضیح به دوستان عزیز هم بدهیم که ربطی به نمره ها و درس و دانشگاه ندارد... در امر دیگری نر است و میگوید بدوش و بکوش و اینا!!




