با شما اي همه خوبان جهان، روزگارم همه خوش... ترس، از بال و پرم ميريزد...!!  

يکي از بزرگترين علت هاي اينجا، درين است که خودم اينجا را زياد ميخوانم... شايد بيشتر از همه ي شما... بعد از خواندن خودم کيف ميکنم... درست است که اين هم از خودشيفتگي من ناشي ميشود، اما از اينکه زندگيم دست کم براي خودم آنقدر مهم هست که ارزش ثبت کردن دارد، اينکه فکرهايم را آنقدر با اهميت ميدانم که بخواهم از آن ها بگويم، اين است که باعث ميشود بعد ها با خواندن حرف هايم در اينجا کيف کنم... 


نبايد فرصت يادآوري اين چند روز خوب، و ثبت اين ميزان از محبت و دوستي را از دست بدهم... 



پرده ي اول: حول و حوش ساعت 7 بعد از ظهر يکشنبه 3 بهمن 89


رويا به مينا اس ام اس ميزند و درحالي که مينا به واقع انتظارش را ندارد، و درين مورد حق دارد که نداشته باشد، تولدش از جانب رويا تبريک گفته ميشود... مينا اين تبريک زود به هنگام را نوش جان ميکند و ... با خودش فکر ميکند: حتمن رويا فکر کرده که 12 شب که بيايد، مثل دم عيد ميشود براي خط مينا!! (دو نقطه خودشيفته ي محض!!) 


پرده ي دوم، همان روز دور و بر ساعت 10 شب


در حالي که فردايش امتحان آلي داشتم...( با خودم حساب کردم، ديدم که چند سالي ميشود که 4 هاي بهمن را امتحان دارم، آن هم از نوع شيمي!!) ديدم اصل جزوه را که به شدت هم بد خط و نا مرتب است، شاهکار فردي ايرج است ديگر!! چه انتظاري جز اين ميرود؟!، هنوز مانده و من اما لاي مبارکش را هم باز نکرده ام!! يک حساب سر انگشتي کردم و ديدم که بايد بخوابم تا 4 صبح بيدار بشم و برم به شکار جزوه ي کذا!! در نتيجه ساعت گوشي را گذاشتم روي زنگ و پريدم توي آغوش تختم... اين آغوش از آن دست است که دوستش دارم(!) خيلي هم دوستش دارم!! و من به خواب عميقي رفتم... به مانند اصحاب کهف!!!!!


پرده ي سوم، بامداد 4 بهمن 89


گوشي مدام ويبره ميرود و روي اعصابم است... چشم هايم را به سختي باز ميکنم و ميبينم که الي است...!! خواب گران است و درنتيجه الي را بيخيال ميشوم... اما او سمج تر از اين حرف هاست... خلاصه که گوشي را برميدارم و با عجز تمام اس ام اس ميزنم به او که کوتاه بيايد و بگذارد اين بيچاره بخوابد... اما اس ام اس را که فرستادم...، ديدم چه خبر است...!! چند تايي اس ام اس... شروع کردم به خواندنشان... و ذره ذره مسرور تر ميشدم از خواندنشان... جواب اس ام اس ها را که دادم، تصميم گرفتم ديگر بخوابم... 


دريغ اما از يک وجب خواب... از چشمان من کوچ کرده بود... هرچه تلاش کردم، خوابم نيامد... پس شروع کردم به فکر کردن... فکر کردن برايم حکم شمردن گوسفند را دارد...(!) فکر کردم که دوست دارم چه کساني تولدم را به رويم بياوردند؟!! که شايد نياورند؟!!


- فکرم آمد پيش تو... تجربه ي پارسال نشان داد که تو ديگر 10:30 شب، زنگ نميزني تا درست سر وقت تبريک بگويي... آخر تو ديگر تبريک نميگويي... پس اصلن دل نبستم به اينکه شايد 10:30 شب زنگ بزني... دل کندم از تو... به هر جان کندني که بود... باورت نميشود، اما حتا تو را در ساده ترين خاطرات مدرسه هم ديگر به ياد نمي آور... و اين هرچند سپري شدن روزهاي بي تو را خيلي راحت ميکند، اما به واقع صورت مساله را راه حلي نيست!!


- فکر کردم و ديدم اين خودش در حد يک آرزوي تولد است که تو، تولد مرا تبريک بگويي... من اما فکر کردم که چطور ممکن است تبريک بگويي؟!! از تصورش... قلبم زير اين استخوان ها آرام نميگرفت... جاري شدن کلمات با صداي تو... در پس زمينه ي نگاه تو... مثل گوش کردن به صداي مرغابي ها در کنار اقيانوس است... تو مرغابي هاي سرکشي داري در آن صداي رامت... و اقيانوس پر صلابتي در پس نگاه آرامت...


- فکر کردم اما به تو... که تبريک تولد را به اس ام اس ختم نميکني... تو هميشه که ميخواهي تولد تبريک بگويي زنگ ميزني... انگار که قانونت اين باشد که صدا بايد باشد تا کمال قضيه حادث شود... و با خودم فکر کردم که حالا با اين مقدار فاصله، بايد راضي باشم به تبريک در اين فضاي مجازي... بعد فکر کردم که... خب شايد هم زنگ بزني... اما ديدم که توهم مثل خودم هستي... تاريخ تولد دوستانت يادت نميماند... بعد فکر کردم اگر حتا يادت هم باشد، ديگر حتمن شماره ي مرا نداري... نه حفظي قطعن... و نه با خودت برده اي... پس ديدم بهتر است که ببينم کجا ممکن است تبريک تو را ببينم... اينجا؟! با يک ميل... فيس بوک... خلاصه که کندم خودم را ازين فکر... و درست همين موقع بود که گوشيم شروع کرد به زنگ خوردن... ساعت 1:17 بامداد... نگاه کردم ديدم که به جاي شماره نوشته:Unknown ... با خودم گفتم: اينم از مزاحم شب تولد... نميدانم چرا اما گوشي را برداشتم... خش و خوشي بود که جاري بود... و از آن ميان، فقط يک مينا شنيدم... قطع کردم و فکر کردم: اسم مرا از کجا ميدانست؟!! دوباره زنگ خورد و برنداشتم و بار سوم که زنگ خورد، عزم کردم که برش دارم... و درست قبل از اينکه answer را بزنم، با خودم گفتم: خب چي ميشه اگه که تو باشي؟!! 


بقيه اش را خودت ميداني... به واقع در پوست خود جا نميشدم... اگر همه خواب نبودند، بي شک جيغ ميکشيدم از شنيدن صدايت... خيلي از تو سپاس گذارم... خيلي زياد... اين مکالمه با تمام نويزها و نشنيدن هايش، بهترين مکالمه ام بود با تو...:) (ضمنن درين راستا به ريسمبلي هم يک چشمک ميزنيم!!!) 



و اين شد که نهايتن، با يک لبخند خوابيدم... بودن صدا حالا ميفهمم که چه اندازه مهم است... حالا ازين بيخوابي بي موقع، کمال خرسندي را دارم...



پرده ي چهارم، بعد از ظهر 4 بهمن 89


الي اصرار داشت که با ون برويم صادقيه... و معتقد بود که اگه اين کارو کنيم، فرصت داريم که چيزي هم بخوريم آن دور و برها... مهمان او!! پس رفتيم جمالزاده... تاکسي هاي کرج را که ديدم، به الي گفتم که حالا که اومديم جمالزاده، پس منم ديگه با اين تاکسي هاي کرج ميرم... درست يادم نيست که الي، چطور منصرفم کرد... 


پرسيدم واقعن ميخواي که چيزي بخوريم؟! گفت: آره... چطوره که بريم هات چاکلت بخوريم؟! تو همون کافي شاپه که هي از اون خيابونه که رد ميشيم، تبليغشو ميدن دستمون... در صف بي پايان صادقيه...، بالاخره قبول کردم که بريم به سروقت هات چاکلت... (الي؟!! در راه واقعن به مامانت زنگ زدي؟!! عمرن!! به واقع بد جور رو دست خورده ام!! ) 


وقتي يک ميناي خواب آلود داريد... وقتي يک مينايي داريد که آن قدر روزهاي تولدش، به فکر اين نيست که کي تبريک ميگويد و کي نميگويد و کي سورپرايزش ميکند و کي نميکند... اينطور ميشود که بي دغدغه او را درين بازي تکان ميدهيد... بايد بگويم که از آنجايي که خودم همه يتان را در روزهاي تولدتان گول زده بودم، فکر ميکردم براي اينکه بتوانيد بدون اينکه شک کنم مرا با خود همراه کنيد، بايد متوسل به يک سوم شخص محض شويد...!! چيزي در حد سوپر پر حرف مثلن!! اما بعد ديدم که چه ساده و بي نقص رکب خوردم اما!!... و البته بايد بگويم که از خودم خوشم آمد که بدين ترتيب، فرصت يک سوپر سورپرايزيشن را از دست ندادم... با الي که از سر خيابان مي آمديم، داشتم به کافه اي فکر ميکردم که من و الي، روبروي هم در آن نشسته ايم و هات چاکلت ميخوريم و بغل دست من هم يک شاخه گل نرگس است... چقدر رمانتيک!!! :)))) و حتا با الي شرط کردم که اگر رفتيم و آن تو سيگار ميکشيدن، بايد بيخيالش شويم ها!! 


از پله ها که بالا ميرفتيم، هنوز هم به خودم و الي فکر ميکردم، در ميزي روبروي هم... اما جلوي در... من که انتظار جايي را داشتم که در آن مردم به صورت دو تا دو تا روبروي هم نشسته بودند و براي هم دروغ ميگفتند، با چشم هايي مواجح شدم که از پس شيشه مرا ميديد...


نگاه کردم به شما و ضربان قلبم را که گازش را گرفته بود، آرام کردم و با خودم فکر کردم که الان بايد چکار کنم خب؟!! بايد کسي را بغل کنم... اما به واقع کدام يک ازين نگاه ها را ميشد انتخاب کرد؟!! دوست داشتم که آغوشم آنقدر جا داشت که همه را باهم در بر ميگرفت... و تو نگار اگر نمي آمدي سمت من، تا آخرش همانطور ساکن ميماندم... 


همه چيزش عالي بود... از آهنگ هايي که پخش ميشد، از دوستاني که تک تک شان برايم ارزشمند بودند... از کيکي که M اش را نگار ميخواست و بقيه اش را حاضر بود بدهد به ما... از همان کيکي که رويش نوشته بود S.F.C. و من با ديدنش، با خودم تکرار ميکردم، The world is quiet here بگير... تا هرچه که فکر کنيد... و WALL.E... همه چيز به واقع محشر بود... و بايد بگويم نقطه ي اوج ماجرا برايم آنجايي بود که شه شه تو آمدي تو... و با يک لبخند به پهناي چهره ات گفتي: مينا؟! بدون من کيک ميبرري؟! عالييييي بود... وقتي در پس شهرزاد نگار هم اومد، منتظر خيلي ها شدم... هميشه اينطور آدمي هستم... سريع اميدوار ميشوم... 


پرده ي پنجم، شب 4 بهمن 89، داخل مترو...


خانومي که بغل دستم نشست، در حال خواندن کيميا خاتون بود...، با ديدن گل ها در بغلم گفت: ميرين تولد، نه؟ 


- نه دارم از تولد ميايم...

- جدن؟!! پس تولدتون خيييلي مبارک...



پرده ي ششم، در خانه...


ميثم ميگويد: خوش به حالت مينا... چه دوستايي داري... پس چرا دوستاي من ازين کارا نميکنن؟!! (با خودم فکر ميکنم که به واقع چه دوستاني دارم... داشتن هر کدامشان، يک عمر آدمي را تضمين ميکند... و من که چندين تا از آنها را دارم... به واقع خوشبختم...) 


و جريان مثل هميشه است... و اين هميشه را دوست دارم... اين هميشه را که پدرم درست مثل خودم است که تولدم را يادش ميرود... و مادرم هر شب تولدم ميگويد: بابات صبح اومده و ميگه: ديدي چي شد؟! تولد ميناس... بش گفتم: خسته نباشي، تازه يادت افتاده؟! ... اما من که ميدانم اين فراموشي را از هردوي آن ها به ارث دارم، يقين دارم که مادرم هم، حتمن کمي پيش تر يادش افتاده... و شب هاي تولد در خانه، فرقش اين است که با همکاري برادرت، مينشينين و به اين فکر ميکنين که امسال براي کادو بايد چه چيزي طلب کنيد!! و اينطور وقت ها، من و ميثم، کادوي تولد را با هم و با منافع مشترک هم انتخاب ميکنيم!! اينطور خيلي جواب ميدهد... حرف بايد هميشه پشتيبان داشته باشد، تا به کرسي بنشيند!! :دي 


پرده ي هفتم، عصر 6 بهمن 89


ريسمبلي به طور مشکوکي ميخواهد تا بروم به ميدان ولي عصر! مسير را پياده ميروم و من که از شواهد فهميده ام که چه خبر است... با خودم فکر ميکنم که چه کساني يعني آمده اند؟! فکر کردم که خب، ريسمبلي که هست... شه شه و نگار هم... رويا و مريم هم که فردا سخت امتحان دارند و بي انصافي است اگر که بخواهي که بيايند... اما اينکه ديگر کي ممکن است باشد...؟!


 وقتي رفتيم تو، ديدن سارا کللللي حس خوب در من ايجاد کرد... و وقتي در پسش تو آمدي عطيه... ديگر فهميدم حجت بر من تمام شد... يک عصر خوب، يعني همان عصري که دوستانت، به بهانه ي تو دور هم جمع ميشوند، و تو از ديدن تک تکشان، سير نميشوي... و نميداني که به کدامشان بايد بيشتر نگاه کني؟!! و تو که دلت براي ديدن ريسمبلي و عطيه و سارا، از بس تنگ شده که مرده، و تو که حتا با اينکه همين پريروزش شه شه و نگار را ديده اي، اما از ديدنشان سير نشده اي... اين ميشود که گذر زمان را نميفهمي... و حس ميکني که چقدر زود گذشت... و دلت ميخواهد زمان کش بيايد... اما زمان هيچ وقت به خواسته هاي تو توجه نداشته است... 


ترکيدم از کادوهايتان... تک تک محتويات درون کيف را که در مياوردم، کيفولي ميشدم... Every thing was so cool... آره به واقع همين بوود...



و مسير بازگشت را دوست داشتم... حرف زدن با شه شه را... يادآوري خاطراتي که برايم به کللي واضح اند... و گفتن از نگاراني هايمان... و اينطور دلداري دادن هايمان... و اينطور اذيت کردن هايمان... و اينطور دوستي هاي بي پايانمان... و اينطور شادي هاي بي کلکمان... به واقع ديدن شما در کنار هم، سرخوش روزگارم کرد...



 Oh my friends, we are older but no wiser/and in our hearts the dreams still the same….



اين ميان جاي خالي شمايي را که نبوديد را فراموش نکرده ام... پريا... مانو... دکي جانم... جايتان به واقع خالي بود... جاي خاليتان را سخت در آغوش گرفتم... 



به سيريوس، آرزويت را ميگويي . بعد، فوووت... شمع ها، خاموش... چرا اما آرزوهايمان را روشن نميکنيم؟!!... سيريوس؟ هيچ فکر کرده اي که مگر چند شمع ديگر، به شمع هاي کنونيم اضافه خواهد شد؟!... 






نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی ۱۳۸۹ساعت 22:55 توسط میم.| |