سیریوس...!!

يک زماني فکر ميکردم که ديگر اينجا ننويسم... بايد بگويم که بيشتر از اين حرف ها که اين جا ميگذارم، مينويسم... و هرچند نويسنده شدن را دوست دارم، اين را هم ميدانم که با اين ها که مينويسم، نميشود نويسنده شد... اما در تضاد اينکه ديگر ننويسم، چند روزي بود که فکر ميکردم، اين جا را به آدم هاي ديگري هم معرفي کنم، تا آنها هم اينجا را بخوانند... و بعد نشستم و با خودم فکر کردم که ديگر دلم ميخواهد چه کساني اينجا را بخوانند؟!!... ديدم حرف هايي که اينجا ميزنم، شايد برايشان هيچ کيفي نداشته باشد... و چون آدم مجبور نيست به چيزي که با آن کيف نميکند دل بسپارد،( مگر وقتي قرار است از آن امتحان بدهد!!) فلذا ديگر نميخواند و فلذاترش من ميمانم و اينجايي که توسط آن ها خوانده نميشود!!


آدم گاهي نه لزومن مخاطبان جديد (دقت کرده باشيد من اينجا از لحاظ مخاطب کم نمي آوردم، مخاطبم اينجا را بخواند يا نخواند، من برايش اينجا مينويسم!!) که خوانندگان جديد ميخواهد!!



1. تجربه ي من نشان ميدهد که گريه ي بچه ها را بايد هرچه سريع تر بند آورد، اما به آدم بزرگ ها بايد اجازه داد که تا ته گريه يشان را در بياورند... 



2. نميدانم ديشب ماه را ديديد يا نه؟! از آنجايي که ما ميديديمش، مثل خورشيد بود در آسمان... زرد... دوست داشتني... ماه اما هميشه که کامل ميشود، من را ياد دف مي اندازد... و اين است که کامل شدنش را دوست تر ميدارم...!!



5. خب آدم حرف خاص زيادي ندارد اما دلش ميخواهد اين حرف هاي کم را بزند... مگر اشکالي دارد؟! :دي به قول اين نصيري خودمان، يک بند هايي را اسکيپ ميزنيم!!



6. در پس افکارم، همه را که زير و زبر ميکنم، ميبينم وجودم به تو که ميرسد، چيزي او را مانند آتش فشان، به فوران در مي آورد... و فکر ميکنم و ميبينم، اگر با اشتباه فکر ميکند که تو ميتواني بر فرض محال جايگزيني داشته باشي، اين است که تو دوري... آنقدر دور که دست نيافتني واژه اي با کيفيت پايين است در توصيفت...!!



7. آن روز خيلي جدي گوشي را برداشتم تا به تو اس ام اس بزنم که امروز را باهم برگرديم! همين قدر نزديک بودي به نظرم... اين مقدار دوري يکباره از خاطرم رفته بود... اوضاع که دوباره عادي شد و من همه چيز يادم آمد، دلتنگي بيشتر حضورش را فرياد زد... ايستاده بود جلوي من... من اما نگاهش ميکردم و هيچ نداشتم که بگويم!!


ديده اي؟! دلتنگي به يکباره مي آيد سراغ آدم... شايد آن روز از فردا و پس فردا و روزهاي ديگري هم که بودند و مي آيند، دلتنگ تر بودم... شايد...!!



به سيريوس، تو در عمق جان من جايت امن است، اما من... در خارجي ترين پوسته ي زندگي تو، در معرض هزار بودن و نبودن، به نا امني چنگ انداخته ام... کاش اندکي حواست را جمع کني سيريوس...!! 




8. از موسويان نميگذرم اگر به من کمتر از 17 بدهد!! يعني ميخواهم بدانم موسويان، اندازه ي دوستي هم نيست؟!!!! :دي


این چه آپ کردنی شد؟!! :دییی





نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی ۱۳۸۹ساعت 10:42 توسط میم.| |