برف... :)
و اينطور شد که برف باريد...
من اينطور برف باريدن هايي را دوست دارم... حتا خيلي دوست دارم... اينطورش را ميگويم که خيلي سمج است... اينطورش که طوري ميبارد که دستگيرت ميشود که اين برف، عزمش را جزم کرده تا همه جا را سفيد کند... که جز سفيدي رنگ ديگري را باقي نگذارد... که انگار آسمان پاره شده... من اين طور برفي را دوست تر دارم...
وقتي برف ميبارد، دوست دارم که شب باشد... که بنشيني پشت پنجره و تلاش کني را در ميان تاريکي، نوري پيدا کني که ببيني: آيا هنوز ميبارد؟!! چقدر ميبارد؟!! بعد کيف کني اگر که شديد است... اگر که اينقدر ميبارد که تمام پهناي نوري را که پيدا کرده اي پر ميکند... و بعد... در حالي که چندين بار بيرون را چک ميکني تا خيالت راحت شود که دارد ميبارد، بروي و بخوابي و صبح...بيدار که ميشوي، برف بند آمده باشد...اما همه جا را برف پوشانده باشد... سفيد... سفيد... سفيد...
و عاشق آن لحظه اي هستم که هنوز، هيچ کس، اين يکسر سفيدي را زير پا ننهاده است... و بايد بگويم که غالبن موجودي هستم که اول بودن را دوست ندارم... اينکه هميشه ميخواهم چيزي جلوتر باشد که براي داشتنش تلاش کنم... اما به واقع اول بودن در حک کردن رد پا بر روي برف را، اينقدر دوست دارم که ستايشش ميکنم... که راه بروي روي برف هاي دست نخورده... روي اين سفيدي بيکران... و برگردي و ببيني رد پاي خودت را... و کيف کني از جاي پاهايت..
من فرزند زمستانم... و براي فرزند زمستان، برف يعني خيلي چيزها... يعني يک آرزو... يعني يک دوست داشتن عميق...
حتا اگر زير باران هم با چتر ميرويد، زير برف با چتر نرويد... حيف است شما جزئي از اين سفيدي سرتاسري نباشيد...
به سيريوس، امروز دستگيرم شد که تا به حال آدم برفي درست نکرده ام...، ميشود که زودتر بيايي سيريوس؟!... اين جا دارد کلي برف ميبارد... شايد شد که زمستان امسال، يکي از آن ها با هم درست کنيم... يک آدم برفي، فقط براي من و تو...!!




