پژمرد...
آدم گاهی وقت ها خیلی ساده دلش میگیرد.... اما همین قدر ساده، اینقدر میگیرد که میخواهد بترکد... میخواهد منفجر شود... میخواهد از همه طرف وجودش بزند بیرون... بعد اینطور وقت ها زیر نگاه بقیه بودن درد دارد... خب گناه تو چیه که حجم زندگی نمیذاره همچین روزایی، همچین وقتایی، بتمرگی تو خونه و با مردم چشم تو چشم نشی...؟!! که همانطور که تو اطرافیانت را در همچین شرایطی درک نمیکنی، اطرافیانت هم تو را در همچین شرایطی درک نمیکنن...
دارد بدم می آید از خودم و از اینجا که مدام در حال نق هستم توش... که اینجا را که نگاه میکنم، بیشتر حس میکنم که یک زندگی نکبت دارم... یک زندگی پر از ناکامی... پر از کمبود... که همش غم و غصه دارد انگار...
به سیریوس، تا آخر عمر هم که بایستم، تو از این راه نمی آیی... تو مقصدی... مشکل این است که من اما دوست داشتم که تو مسافر باشی...




