تو ماهی... اما نور تو خورشید فرداست...!!

 

حالا من انگار که نویسنده باشم، شب و روز مینویسم... یک موسیقی، یک شعر، یک کیبورد بیکار... این ها که باشد، حتمن مینویسم... و اگر نباشد، در انتهای ذهنم آنقدر می نگارم... آنقدر که خوابم میگیرد... حالا من فصل جدیدی از زندگی را آغاز کرده ام... فصلی پر از تب و تاب... فصلی آمیخته با شوق... فصلی پیچیده در گره خوردگی های امید و حسرت... فصلی پر از خیرگی... پر از محو شدن... سرریز کردن... آشفتگی... آرامش... تلاطم... نابودی... من دیوانه ی این روزهای خودمم اما...

 


1. از مزاحم تلفنی معروفم گفته بودم،نه؟!! همان که یک سال عید، برایم پیغام تبریک فرستاد و بعدش کاشف به عمل آمد که از شماره ی من خوشش آمده؟!! خلاصه که اینطور مزاحم تلفنی ای است!! یک مزاحم به زحمت(!) با پشتکار و خل و چل!! عید امسال که بیاید میشود دو سال که وجود دارد... همینطور گه گاه، اس ام اس هایی میزند برای خودش... باید اعتراف کنم که بعضی هایش همچین بد هم نیست... از شعر تا جمله های در وصف کوروش کبیر تا جک و خزعبلات اس ام اسی!! یادم می آید که یکبار اس ام اس زد که "چه آدم سنگ دلی میتونی باشی که بعد از این همه تلاش های من، هیچ واکنشی نشون نمیدی!!" برای اینکه این مهر سنگ دلی پاک شود، اس ام اس زدم که چرا تمامش نمیکنی!؟ جواب داد که من همینطوری اون اس ام اس رو فرستادم... نخواستم که جواب بدی!! :)) منم دیگر هیچ وقت جوابش را ندادم!! عید پارسال هم یکی بهم زنگ زد، (مدت ها بود که ازش خبری نشده بود و شمارش یادم رفته بود!!) منم برداشتم و برگشت و گفت:" ببین هیچی نگو... من فقط زنگ زدم که سال نو رو بهت تبریک بگم... سال خوبی داشته باشی و خداحافظ!!" چند دقیقه بعد فهمیدم که کی بوده...:)) اما حالا یک ابتکار جدید زده است!! چند شب پیش ها روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم دیوان شمس میخواندم و گیج خواب بودم، اینطور که شعرهای مولانا که عجیب با روزگارم میخوند در سرم میچرخید و من در تکرار آن شعرها به آغوش خواب میغلتیدم که دیدم گوشیم زنگ میزند... برش داشتم... یک نگاهی به شماره انداختم و گفتم:"چقدر عجیب... خودم به خودم زنگ زدم!!!!!!! عجب خلیم! خب اشکال نداره... قطعش میکنم...!!!!!!!" باور کنین که عین همین مکالمات را انجام دادم و تماس را رد کردم و گرفتم خوابیدم!! فردای آن روز آمدم به پریا زنگ بزنم که دیدم یک شماره های ناآشنایی هم در لیست تماس هام موجوده... یکیش شماره ی همین جناب مزاحم بود... اما شماره ی دیگر... تمام رقم هایش مانند شماره ی من بود به جز اینکه برای من 757 است و برای او 747 بود!! یعنی فقط یک رقم اختلاف!!!! واقعن مزاحم کذا رفته این شماره را گیر آورده که چه بشود!؟!! خب یک کلام به خودم میگفت... شماره ام را به او میفروختم اگر اینقدر در گلویش گیر کرده!! :)))))


(درک نمیکنم که چرا اینقدر راجع به یک مزاحم تلفنی نوشتم!!!!)


 

2. رفته بودیم دفتر دوستی (دوستی یعنی استاد وحشی اخلاق آز فیزیک که پسرا را میزند و به دخترا هم تا میتواند تیکه می اندازد... یعنی همان استادی که من و نگار جلویش آنقدر خندیمان میگیرد که نمیتوانیم خودمان را کنترل کنیم!!) ... نشسته بود پشت میزش و داشت غر های پایان ترمش را میزد که یک ترم است که گذشته، هنوز یاد نگرفته اید که چطور گزارش بنویسید... آخه نگاه کنین... عدد دو رقمی رو برای من 5 رقمی در آورده... آخه من با شماها باید چیکار کنم؟!! همینطور غر میزد و با برگه های ملت ور میرفت که یک برگه را دید که منگنه را از سمت چپ زده بود... یکهو دوباره اوج گرفت که بیا.. اینم از طرز منگنه کردنشونه... ذهنشون معیوبه انگار... کی از چپ منگنه میکنه آخه؟!! منم با جدیت برگشتم گفتم:" خب شاید چپ دست بوده استاد..." گفت: چیه؟ نکنه توام چپ دستی و ازین ور منگنه میکنی؟! گفتم:"بله خب...!!" برگشت و گفت:" خب توام ذهنت معیوبه!!!" :))))


و بدین ترتیب پس از سال ها علت دست چپ (الان سریع بیاین گیر بدین که اون چپ دسته مینا ججون نه دست چپ!! میشناسمتون دیگه... همیشه اصل رو خرج حاشیه میکنین!!!) بودن خود را کشف کردم!


 

 3. تو بر حسب اتفاق... بر حسب خوش شانسی خودت :دی... یا بر حسب هر چیزی که هست، شده ای آن کس که این روزها میتوانم با او حرف بزنم... امروز نشد... اگر فردا هم نشود، دیگر به قول تو دوام نمی آورم... دق خواهم کرد... میدانم!! :(


 

4. پریا... این آهنگ های مهسا وحدت را خیلی دوست دارم... راست میگویی... آدم از مدام شنیدنش خسته نمیشود... تازه یک جور نوازش است انگار... بعضی هاش دست میگذارد روی شونه هایت و طوری فشارش میدهد که حس میکنی تنها نیستی تو... آن روز دور و بر غروب بود... با تاکسی برمیگشتم... در اتوبان میرفتیم که محو غروب شده بودم... هماهنگی غروب... طی شدن جاده... جاری بودن مهسا وحدت... من را شناور کرده بود... "به من گفتی... تا که دل دریا کن... بند گیسو وا کن... سایه ها رویا با بوی گل ها..."


آن آهنگش هست... همان که اسمش میناست... همان اول بار که شنیدم، فکر کردم که چرا اسمش شده مینا؟!! دیدم شاعر، خوب مینا را درک کرده... تشبیه شرایطی که شاعر دارد به مینا یعنی یک درستی تمام و کمال...


دلم از خون چون مینا لبریز و من خاموشم

شب هجران جای می خون آبه دل مینوشم

ز خیالت برخیزد بوی گل از آغوشم


فقط میناست که اینطور سر میکند... آدم هایی که اما مینا را نمیشناسند، درک نمیکنند این شعر را... این است که مینا را آنقدر مهم میکند که بشود اسم این آهنگ...


سپاس پریام... :) :*


 

5. آن شب می آمدم و ماشینی که رد میشد، راستای نورش طوری به من میرسید که سایه ی در حرکت من گویی درجا میزد... ما خیلی وقت ها به جلو میرویم... سایه ی ما در اطرافمان خیلی وقت ها اما در جا میزند... این نه از بد راه رفتن ما که از درست نبودن راستای نوری است که سایه های ما را در زندگی به وجود می آورد... برای درست شدن شرایط، شاید همیشه نباید خود را اصلاح یا عوض کرد... به اطراف هم باید احاطه و تسلط داشت... تمام عوامل را باید زیر نظر گرفت... آره... همچین چیزیه...!!


 

6. من را که حقم بود "..." باشم، کرده ای "..."، یک روز اگر شد، این جاهای خالی را برای تو پر خواهم کرد...!!


 

7. حالا این روزها که حتا مینا هم انگ بی معرفتی را میچشد... چرا نشود که به تو هم گفت: "بی معرفت شده ای؟!!"


 

بی معرفت شده ای...!!


 

به سیریوس، جای خالی تو یعنی تماشای باران فقط با دو چشم... تو باران را خوش تر میدیدی...!!

 


8. 2.5 از 10... ریسمبلیم... این روزها اما روزهای عمر مینا است... من دارم در خودم حل میشوم... تو دعا کن برای مینا اما... دعای ریسمبلی ها در حق ریسمبلی هایشان بهتر میگیرد...!





نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر ۱۳۸۹ساعت 9:57 توسط میم.| |