ازین خزان بی ثمر... که عمر میرود هدر...!!

قدم هایم را آرام آرام بر میدارم... سر برمیگردانم و میبینم که زندگی ایستاده... نگاهش میکنم و میپرسم: "پس چرا ایستادی؟!! نمیخواهی بیایی؟!!" جواب نمی دهد... باز تکرار میکنم: "اگر نمیای، من برم... داره دیرم میشه...!!" باز جواب نمی دهد... ، این بار برمیگردم و به رفتنم ادامه میدهم... و زیر لب میگویم:" به درک... میخواهی بیا... نخواستی هم آنقدر صبر کن تا زیر پات علف سبز شه..." دیری نمیپاید که چیزی با سرعت از کنارم رد میشود... تا به خودم می آیم، میبینم که زندگیست... دارد با سرعت میدود و دور میشود... داد میزنم:" لعنتی... صبر کن... این چه کاریه که کردی؟!!... خستم... نمیتونم بدو ام دنبالت..." اما او یک لحظه هم درنگ نمیکند... 


سرعتش زیاد است... من به او نمیرسم... من گول خوردم باز... :(


حتمن باز دارم قضیه را بغرنج میکنم... چطور چیزی که همه چیزش را من میسازم، از من است که وجود دارد، حالا میتواند از من جلو بزند؟!!



1. من باز باید اعتراف کنم که یک آدم هایی واقعن محترمند... آنقدر که وقتی سلام میدهی و پاسخش را از زبانشان میشنوی، یک جور افتخار به تو دست میدهد... و همیشه در نظر داری تا یک لبخند بی نقص را چاشنی  شنیدن هایت کنی، تا جبران حد احترام آنها باشد... که وقتی چیزی را به تو میگویند، کلن گوش میشوی تا مبادا چیزی از قلم بیفتد... تفاوت این افراد با سایر مردم، خیلی به چشم می آید...



2. برای اولین بار در زندگیمان کباب ترکی خوردیم! :دی کباب ترکی آن ساندویچ بزرگ و عظیمی است که برای خوردنش باید ابتدا یک نفس عمیق بکشی و بعد از دو طرف به او حمله کنی...!! باید یک "کار بلد" همراه داشته باشی تا پیچ و خم های گاز زدن به این هیولا را شرح و تفصیل نماید... باید اعتماد به نفس بالایی داشته باشی تا اگر محتویات ساندویچت از طرفین سر ریز کرد، به روی خود نیاورده و به خوردن ادامه دهی... کباب ترکی آن هم در نشاط، آن هم به همراه دوستانی که "کار بلدمان" تعبیر به فضایی هایی کرد که برای اولین بار در سیاره ی زمین به آنها ساندویچ های زمینی داده ای، یعنی تمامن خنده... تا خرخره خوردیم و خندیدیم!! :دی


ولی بچه ها! بیایین به هم یک قولی بدهیم! ذرت های صادقیه، برای ما هم را دست تر است، هم کفایت میکند... جان جد تک تکتان، پای ما را به نشاط باز نفرمایید... :- اس  وگرنه که هم ورشکست میشویم، هم تبدیل به دخترانی دفرمه!! :دی



3. رضایت وقتی حاصل میشود که پس از یک دوره کار طاقت فرسا، نتیجه را در لبخند بقیه، در آغوش بکشی... اما وقتی وسط یک کار طاقت فرسا، مجبور به توقف میشوی...، حالا هرچقدر هم که بقیه لبخند بزنند که کار شما خیلی خوب میشد، هرچقدر هم که بگویند: کلی درس و عبرت یاد گرفتید عوضش... این ها هیچ چیزی را حل نمیکند... رضایت که نمی آورد هیچ، خستگی را در مفاصلت حبس میکند... و حمل کردن خستگی، تا وقتی که دیگر عادی شود، سخت ترین نوع حمل کردن است...!!



4. بالاخره باران بارید... نه با ترانه و نه حتا پشت خانه ی هاجر... بارانش از لحاظ مدتی که انتظار آمدنش را کشیده باشی، آن بارانی بود که بخواهی تمام قد زیرش راه بروی... اما از لحاظ محتوا... درست آن چیزی بود که باید تا میتوانی از او فاصله بگیری...
این هم از باران... حالا دیگه چی از جون آسمون میخواین؟!! :دی :-"



5. چند روزی بود که به شعرها فکر میکردم... به طور دقیق به شعری از قیصر...


به اینکه شاعر چطور میتواند اینطور نفس گیر، اینطور عمیق، صحنه ای را وصف کند؟! حالا حس میکنم، بیشتر از بلد بودن واژه ها و تسلت داشتن بر وزن و صنایع ادبی... لازم است که شاعر تجربه داشته باشد... تجربه های عمیق... تجربه هایی که آدم را اشباع میکند... نمیشود لبریز نشده باشی از ماندن، از نظاره کردن رفتن و متوقف گشتن پس از این تنهایی و بتوانی بگویی: " قطار میرود/ تو میروی/ تمام ایستگاه میرود/ ... و من چقدر ساده ام.../ که سالهای سال/ در انتظار تو.../ کنار این قطار رفته ایستاده ام.../ و همچنان/ به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام...!!"



6. شاید کار عجیبی از من سر بزند... ته دلم میخواهم که اصلن به روی خودت نیاوریش... اما ته تره دلم میخواهم که به روی خودت بیاوریش!!!!!!!



7. دلم میخواهد با تو حرف بزنم... بعد تو گوش بدهی و انتهای هر سکوتم، خیلی جدی برگردی و بگویی: دختره ی احمق!! اما نه من با تو حرف خواهم زد و نه تو خواهی گفت: دختره ی احمق!!



به سیریوس، یادت هست؟! شیشه را بخار گرفته بود... تو رویش نقاشی میکشیدی... قطره ها اما سر خوردند و نقاشی تو را بردند... حالا که فکر میکنم، میبینم این ها همه، ما بودیم سیریوس...!!



8. سر درد، خواب، کلی کار... این ها خلاصه ی زندگی شب میناست... مینایی که حالا نیمه های شب بیدار میشود تا به شکار کارهایش برود...



9.
 – خوبی؟!!
 – نه!!


نمی دانی که چقدر ترسیدیم از این جدی بودنت!! از جدی بودن های من هم ترسناک تر است...!! یکباره چیزی در دلمان فرو ریخت که یعنی خیلی بدرفتار بوده ایم؟!! وگرنه که تو اینطور آدمی نیستی که بی جهت با کسی تندی کنی... :(  حالا ما باید چکار کنیم؟!! :- اس


و حالا میدانم چرایش را... و باید بگویم: چقدر ساده اینقدر نامهربان بودیم... حالا از خودم میترسم که چند بار دیگر پیش می آید که اینطور آدمی باشم... :(






نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۸۹ساعت 13:3 توسط میم.| |