غریبه ی قر یب...!!

همیشه میخواستم که خیالی باشی... که هیچوقت هیچ واقعیتی نتواند تو را در خود جای دهد...که همیشه همینطور باشد... من در خیال یک امر محال...



اما چندی است که واقعیتی که تو باشی، در کناری از زندگیم با من همراه شده... و می آیی با من... آرام... آرام... درست مثل همین آرامشی که تو را احاطه کرده است...



در خاطرم هست که از همچین چیزی بی نسیب نبوده ام پیش ترها هم... اما دیدم که فراموشی چه چاقوی تیزی است در بریدن این دست گره خوردگی ها... و حتا شیطتنت های زمان را هم در خاطرم دارم... که بدش نمی آید تا جای زخم هایت را به رخت بکشد... دردی که کشیدی و بعدش آن قلقلی که سر کندن جای آن زخم برای تو ماند...



قبول کردم که آمدن هر آدمی را بی درنگ رفتنی در بر گرفته... پس ساکت ماندم و شروع کردم به تماشای آدم ها... این می آید... این به تو جرعه ای از خودش را مینوشاند... این یکی دو دستی جامش را چسبیده و جان به عزرائیل هم نمی دهد چه برسد به جرعه ای به تو!!...و در نهایت اصرار نورزیدم...



حالا تو نیامده...، اینطور از تماشا مرا به حرف واداشته ای... حالا حس میکنم چیزی در من هست که نسبت به تو بسیار بی تفاوت است... و در عین حال هیاهویی که دم فرو نمی دهد آنی... نکند که وقفه ای بیفتد در میان فریادش برای تو...



حالا تو آگاه نیستی از واقعیتی که برای من پیدا کرده ای... و این مرا دچار عذاب وجدان میکند... و باید بگویم که همین هم هست که هنوز به من فرصت میدهد تا تو یک خیال باشی... تا شاید یک نفس عمیق بتوانم بکشم تا دستگیرم شود که نه... این در من نیست... این برای من نیست... که باز برایم ثابت نشود که دنیا عادت هایش را عوض نکرده است...



مرا تو بی سببی نیستی...


به راستی صلت کدام قصیده ای؟!*


ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب،


از دریچه ی تاریک؟!


کلام از نگاه تو شکل میبندد...


خوشا نظر بازیا که تو آغاز میکنی...!!


 

من حدود ناچیز خودم را میدانم ولی... پس خوش آمد نمیگویم تو را... لا اقل فعلن...

 



به سیریوس، به اندازه ی تمام آدم های اطرافم... تمام بودن هایم با ایشان...، تنهایم سیریوس... و تنهایی چنان گلویم را می فشارد که اشکم را در می آورد...!!

 

 



* ای غزل را به میل خود حذف کردیم!!!





نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۸۹ساعت 21:25 توسط میم.| |